Monday, December 21, 2009

بوسه‌های ربوده

















پ.ن: برای عزیزی که کامنت خصوصی گذاشته: ممنونم. ممنونم



پ.ن: دوراهی سقاخونه
نویسنده: محمد چرمشیر
کارگردان: حسن معجونی
بازیگر: سعید چنگیزیان
اجرا هر شب ساعت هفت - تیاتر شهر- کارگاه نمایش
۳۰ آذر تا ۱۱ دی (بجز ۴ تا ۷ دی)

یادم نمی آید آخرین باری که اینجا نقد تیاتر نوشتم کٍی بود. در این فاصله کارهای زیادی دیدم و فرصت و تمرکز برای نوشتن دربارهء هیچکدامشان پیش نیامد. دربارهء پروژهء مونولوگ قبلن نوشته بودم (توی یکی از پی‌نوشت‌های پست ۶ اکتبر). الان هم قصد ندارم دربارهء ابن کار بنویسم فقط می‌خواستم پیشنهاد کنم بروید ببینید. خوب بود. من وقتی از سالن بیرون آمدم حس خوبی داشتم. بخصوص با توجه به اینکه من در مجموع و بطور کلی از سعید چنگیزیان خوشم نمی‌آید....اینجا علیرغم ِ جنس ِسردی و مونوتن بودن ِ ذات ِ بازی‌اش که اغلب آدم را عصبی می‌کند از بازی‌اش لذت ِ زیادی بردم و به‌نظرم در کنترل و انتقال حس‌های ظریف ِ آن کاراکتر خاص موفق بود و مشخص بود که انرژی زیادی برای رسیدن به این حس صرف کرده. چون بازیگری درواقع انتقال ِ انرژی ست و توی سالن ِ به آن کوچکی, به هر چه فکر کنی و باور داشته باشی بلافاصله تماشاگر می‌فهمد و روی احساسش اثر می‌گذارد. و بازی ِ چنگیزیان به‌شدت حسی و تأثیرگذار بود.
و اینکه تقریبن همان اوایل اجرا که نشسته روبروی سقاخانه و دارد درددل‌هایش را می‌کند و این پنجره‌های فلزی پر است از نوارهای پارچه‌ای سبز که بعنوان دخیل بسته‌اند, یکی از نوارهای سبز را باز می‌کند و می‌بندد دور مچ دستش و همانطوری با مچ‌بند ادامه می‌دهد تا آخر....
از متن خوشم آمد. فکر می‌کنم یکی از متن‌های قدیمی چرمشیر باشد. یک متن ِ دلی ِ دوست‌داشتنی که تبحر چرمشیر را توی استفاده از زبان عامیانه نشان می‌دهد. حرف‌های خیلی سادهء آدمی ظاهرن ابله که با یک ایمان عمیق ِ زمینی ِ روزمره, خواسته‌هایش را از امامزاده‌اش می‌طلبد. با امامزاده‌اش همانجور رک و راحت و با پیژامه حرف می‌زند که با رفقایش مثلن. و عمق ِخلوص و باور ِ کودکانه‌اش به وجود و حضور و دخالت ِ این نیروی فرازمینی در اتفاق‌های روزمره اینقدر محکم و بدیهی است که تکان می‌خوری و واقعن آن تجربه و حس ایمان را با خودت از سالن بیرون می‌بری....

پ.ن: فکر می‌کنم بد نباشد برای این‌که یادم نرود حداقل اسم اجراهایی که در آبان و آذر دیده‌ام و درباره‌شان ننوشته‌ام فهرست‌وار بنویسم:
اسب‌های پشت پنجره(روح اله جعفری) - سالن سایهء تیاتر شهر
آرش(فهیمه میرزا حسینی) - کارگاه نمایش
اتاق صدا (محمد عاقبتی) - کارگاه نمایش
جن‌گیر (کوروش نریمانی)
برعلیه من(مهدی کوشکی) - کارگاه نمایش
بازی استریندبرگ (نوشتهءفردریش دورنمات و با کارگردانی مژگان ِ خالقی) - تالار مولوی
و دوراهی سقاخونه
و اینکه «آگاممنون» ِ همایون غنی‌زاده و همین‌طور «لیرشاه» ِ حمیدرضا نعمی و آرش دادگر را می‌خواستم حتمن ببینم که نشد. سالهاست که کارهای این دو نفر را می‌بینم و به‌نظرم جزو معدود گروههای پویا و هوشمند و تجربه‌گر ِ این سالها هستند. چند تا اجراهای قبلی‌شان(مثلن «مکبث» و «کالون») را خیلی دوست دارم. یک بار یک گفتگوی رادیویی با آرش دادگر شنیدم در برنامهء جمعه‌ها با تیاتر و واقعن از سطح دانش و سلیقهء هنری و نگاه علمی ِ به‌روزش کِیف کردم.(آن برنامه صبح‌های جمعه از رادیو فرهنگ پخش می‌شد. با اجرای نادر برهانی‌مرند و بعدتر حسن آزادی. نمی‌دانم هنوز هم پخش می‌شود؟ من زمانی خیلی رادیو فرهنگ گوش می‌دادم. اغلب نمایش‌های رادیویی و نقد و معرفی کتاب و یک بخشی هم داشت هر شب که بهروز رضوی داستان می‌خواند...چقدر نمایش‌های رادیویی ِ درجه یک که اغلب اقتباس از رمان بود شنیدم در آن مدت. خیلی وقت است که عادت ِ رادیو گوش کردن را از دست داده‌ام...شاید یک روز مفصل دربارهء آن «شب‌های رادیو» بنویسم....)

پ.ن:«اسب‌های پشت پنجره» صرف‌نظر از خود اجرا فرصت خوبی بود که بعد از مدتها فرزین صابونی را روی صحنه ببینم. و همچنان دیدنی و انرژیک بود. نمی‌دانم چرا چند سال اخیر کم‌کار شده. و درکل چقدر اپیزود سوم و رابطهء آن زن و شوهر عالی و پراحساس درآمده بود. و این تا حد زیادی مدیون اجرای گرم ِ بازیگر زن بود که نامش را فراموش کرده‌ام. درکل و اگر هر سه اپیزود را درنظر بگیریم ریتم کار آدم را خسته می‌کرد(بخصوص اپیزود اول) و حداقل برای من جذاب نبود. متن‌های ویسنی‌یک البته ویژگی‌ها و فضای خاصی دارد و شاید من نتوانستم با متن ارتباط برقرار کنم.
و اینکه «بازی استریندبرگ» ظاهرن فقط یک اجرای دیگر دارد(سه‌شنبه ). دربارهء متن مهم و مشهور و درخشانی مثل این آدم ترجیح می‌دهد نظری ندهد و به‌لحاظ کارگردانی خب....به‌نظرم خیلی سعی کرده بود متفاوت کار کند و از ایده‌هایی مثل مثلن ناهمخوانی ِ عمدی دیالوگ با میزانسن استفاده کرده بود که این فاصله‌گذاری بوجود می‌آورد. جوری که آدم احساس می‌کرد این فرمی که انتخاب کرده بیشتر مثلن برای نمایشی از اوژن یونسکو جواب می‌دهد تا این متن. اینقدر میزانسن‌ها عجیب و غریب و ابزورد بود. و واقعن شبیه کارهای یونسکو شده بود. بازیگرها بعضی دیالوگ‌ها را با آواز می‌خواندند و مثلن پشت به هم دیالوگ می‌گفتند و...و یک‌جور ناهماهنگی بین بازی‌ها و طراحی صحنه و میزانسن‌ها و اندازهء سالن و.... حس می‌شد که می‌شد گذاشت به‌حساب عمدی بودن. یک‌جور عدم ِ هماهنگی ِ مضحک. من اجرای دیگری از این متن ندیده‌ام و نمی‌دانم کلاسیکش چطوری اجرا می‌شود ولی براساس ِ آنچه خود متن بدست می‌دهد باید خیلی نرمال‌تر از اینها باشد! بهرحال این هم تجربه‌ای بود در نوع خودش دیدنی. کار خوش‌ریتم و با طنزی قوی بود و نمی‌توانم از بازیگر زن خانم افسانه شفیعی اسم نبرم که اولین بار بود می‌دیدمش و واقعن موجودی استثنایی و بهترین انتخاب برای این کار بود. یک آدم ِ ذاتن متفاوت و خیلی بانمک و جذاب که به‌نظر می‌رسید جذابیتش از شخصیت ِ خودش و فرای صحنه می‌آید.
و اینکه کاش توی بروشور ِ کارهایی از این دست بنویسند که مثلن مژگان خالقی کیست, چی خوانده و کارها و تجربه‌های قبلی‌اش چی بوده...


Saturday, December 19, 2009

از تنهایی

























پ.ن: چند شب دیگر بیست و چهار دسامبر است. شب میلاد مسیح یا همان عید کریسمس. من یک شعر و قصهء کودکانهء کریسمسی از فرانسه ترجمه کردم و می‌خواستم به مناسبت ِ نوئل اینجا بگذارم ولی بعد فکر کردم ممکن است از نظر خوانندگان ِ فرهیختهء این وبلاگ زیادی چه‌می‌دانم لوس یا بچگانه بیاید....برای خودم که خواندن و ترجمه‌اش خیلی لذتبخش بود. و کلن برای من که هنوز آن‌قدر روی زبان و ترجمه مسلط نیستم ترجمهء داستان‌های کودکان که ساده و با دایرهء واژگان ِ محدود است خیلی خیلی شیرین است و کیف می‌دهد....این کار از نظر ِ تجربه با زبان ِ محاوره‌ای هم برام جذاب بود. نمی‌دانم. به‌نظر شما بگذارمش؟
و کریسمس درواقع عید ِ بچه‌ها ست. و فکر می‌کنم برای همهء ما اگرچه مسیحی نیستم مناسبت ِ خوب و خاطره‌برانگیزی ست. یادم هست که وقتی بچه بودیم همیشه این روزها کارتون‌هایی که دوست داشتیم پخش می‌شد. سارا کرو و اسکروچ و کلی فیلم و کارتون ِ دیگر....من توی بچگی همیشه دلم می‌خواست کریسمس داشته باشم. شاید بخاطر فضای شیک و زیبایی که دارد, کاج و شمع و تزئینات و خوراکی‌ها و آوازها و مراسم ِ خاص و برف و.... الان هم این شب را دوست دارم. بهرحال یک عید ِبزرگ است. شبی است که آدم‌های زیادی شاد و با هم مهربان‌تر اند. و شب ِ تولد مسیح است. شبی که در طی قرن‌ها انرژی‌های خوب و خیر ِ آدم‌ها در آن جمع شده.

تبریک می‌گویم به همه و به‌خصوص دوستان ِ مسیحی

Friday, December 18, 2009

زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تاممکن است باید خاموش شد

از ته دل می‌خواستم و آرزو می‌کردم که خودم را تسلیم ِ خواب ِ فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن می‌شد, اگر می‌توانست دوام داشته باشد, اگر چشم‌هایم که به‌هم می‌رفت در ورای خواب آهسته در عدم ِ صرف می‌رفت و هستی ِ خودم را دیگر احساس نمی‌کردم, اگر ممکن بود در یک لکه مرکب, در یک آهنگ موسیقی یا شعاع ِ رنگین تمام ِ هستی‌ام مخروج می‌شد و بعد این امواج و اشکال آنقدر بزرگ می‌شد و میدوانید که بکلی محو و ناپدید می‌شد به آرزوی خودم رسیده بودم.

از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات ِ تنم در ذرات ِ تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل‌ناپذیر بود. گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دست‌های دراز با انگشتان ِ بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع‌آوری می‌کردم و دودستی نگه می‌داشتم تا ذرات ِ تن ِ من که مال ِ من هستند در تن ِ رجاله‌ها نرود. گاهی فکر می‌کردم آنچه را که می‌دیدم کسانی‌که دم ِ مرگ هستند آنها هم می‌بینند. اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود. از دور ریختن ِ عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر ِ زندگی ِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم. آیا دنیای دیگر به چه درد ِ من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود. برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا, پررو, گدامنش, معلومات‌فروش, چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. برای کسانی‌که به فراخور ِ دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان ِ زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که که برای یک تکه لثه دم می‌جنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه من احتیاجی به دیدن ِ اینهمه دنیاهای قی آور و اینهمه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم. اما من تعریف دروغی نمی‌توانم بکنم و در صورتی‌که زندگی جدیدی را باید طی کرد آرزومند بودم که فکر و احساسات کند و کرخت‌شده می‌داشتم. بدون زحمت نفس می‌کشیدم و بی‌ان‌که احساس خستگی می‌کردم می‌توانستم در سایه ستون‌های یک معبد لینگم بوچه برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه می‌زدم بطوریکه آفتاب چشمم را نمی‌زد, حرف ِ مردم و صدای زندگی گوشم را نمی‌خراشید.

بوف کور

Tuesday, December 8, 2009

خیلی دور , خیلی نزدیک






















































































































































































































































































































































































































































































































































کویر مصر (روستای فرحزاد - جندق - گرمه- بیاضیه ) - دوازدهم تا پانزدهم آذر ۸۸

پ.ن: این عکس‌ها با دوربین قراضهء یک گوشی سونی اریکسون گرفته شده! در همین حدی هم که درآمده به‌نظرم معجزه است... بچه‌های همسفر هم عکس‌های خوبی با دوربین‌ درست و حسابی گرفتند که اگر به دستم رسید اضافه می‌کنم. البته من همیشه عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام را ترجیح می‌دهم....

پ.ن۲: فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» را اصلن دوست ندارم. نام‌ش را ولی دوست دارم و فعلن عنوان ِ مناسب‌تری به ذهنم نرسید. البته آن فیلم در همین منطقهء کویر مصر فیلمبرداری شده.

















پ.ن۳: روستای مصر در مرکز ِ دشت کویر جایی که کیلومترها با اولین شهر فاصله دارد....جایی که حتی موبایل آنتن نمی‌دهد تا دورافتادن از شهر و آدم‌ها را کاملن تجربه کنی...یک جایی هست به اسم چال سیلکنون نزدیک روستای فرحزاد(محل اقامت ِ ما) {روستایی با یک خانوار ساکن!} در حدود ِ پنج کیلومتری ِ مصر. جایی که وقتی از پشت وانت پیاده می‌شوی(بله! ما آنجا با وانت حمل و نقل می‌شدیم! و دیگر خودتان بخوانید بقیهء شرایط سفر را!) و چشم می‌گردانی به عظمت ِ رمل‌های روان و تپه‌های گسترده تا افق ِ بی‌کران و آبی ِ پاک‌ترین و خالص‌ترین آسمان ِ جهان....اینجا سرزمین ِ صفر است, جایی که همه‌چیز در نقطهء مطلق ِ خلوص و اوج ِ صراحت است....و حتی می‌شود گفت بی‌رحم و بی‌انعطاف. آفتاب و سرما و گرما و همه‌چیز...تند و مطلق. و اگر سرما اجزه بدهد کفش‌هایت را درمی‌آوری و فرو می‌روی در نرمای شن‌های بی‌قرار. کمی راه می‌روی و بعد دیوانه‌وار شروع می‌کنی به دویدن... همیشه دربرابر ِ عظمت ِ محض و پیر و پذیرای طبیعت احساس می‌کنم چقدر خودم و دغدغه‌ها و غم‌هایم کوچک‌اند و مثل همین ذرات با باد می‌روند. احساسی که هیچوقت و با هیچ کلامی نمی‌شود بیانش کرد. این احساس که ذرهء خیلی ناچیزی هستی از تاریخی بی‌نهایت کهن, که همیشه هست و خواهد بود با همین آرامش و قدرت ِ بی‌اندازه و اطمینان ِ استوار ش, بیرون از دایرهء ارادهء تو, و این چه آرامشی می‌دهد.... و من عاشق ِ کویرم. عاشق دراز کشیدن روی رمل‌ها که حسی از ابدیت بهم می‌دهد. این حس که همینجا دفن خواهم شد و تا ابد خواهم ماند. حس ِ تنهایی و خلوت ِ مطلق‌م درون شکم ِ کویر. عاشق ِ وقتی که غروب می‌شود و اولین ستاره از کنج آسمان شروع می‌کند به دلبری و بعد از چند لحظه تمام آن وسعت آبی ِ تیره پر می‌شود از نقطه‌های نورانی ِ ریز ریز و از خودبی‌خودت می‌کند وقتی در آن سرمای استخوان‌سوز ِ شب ِ کویر دراز می‌کشی کنار آتش و نگاه می‌کنی و آنقدر نگاه می‌کنی تا برای همهء عمر چشم‌هایت پر شود از زیبایی و بعد سر برمی‌گردانی تا معجزهء شگفت‌ ِ بالا آمدن ِ ماه را ببینی...ماه گرد و بزرگ(آن‌قدر بزرگ و نزدیک که فکر می‌کنی اگر کمی بدوی بهش می‌رسی) و سرخ ِ سرخ مثل شعله‌های لرزان ِ آتش که از انتهای رمل‌ها سر بالا می‌آورد و کم‌کم بالاتر می‌آید و سفیدتر می‌شود و کوچک‌تر تا برسد به وسط آسمان. زیرش با کمی فاصله مریخ ِ قرمزرنگ است و آن‌طرف‌تر ستارهء شباهنگ که نورش سال‌های نوری پیش درخشیده.
و دور آتش حلقه بزنید و آواز بخوانید و آبگوشت ِ مخصوصی را که دیگ‌اش را زیر خاک دفن کرده‌اند و رویش آتش ریخته‌اند تا پخته شده بخوری.و با سید پیرمرد خوش‌خلق دوست‌داشتنی که دیگر بعد از یک عمر زندگی و تجربهء این اقلیم ِ خاص و سخت شیارهای صورت‌ش فرقی با شکل خاک کویر ندارد گپ بزنی. و صحبت‌های راهنما را دربارهء رسم ِ غریب مردم ِ این سرزمین که دختران ِ جوان و زیبا را به عقد ِ قنات درمی آوردند بشنوی.... و نیمه‌شب با چراغ قوه‌ بیرون بزنی و از تپه‌های شنی بالا بروی و بخار نفس ات را که هر آن ممکن است یخ بزند تماشا کنی و پایت در شن‌هایی که از باران ِ روز قبل کمی مرطوب است فرو برود و زمین بخوری و دیگر نای راه رفتن نداشته باشی. و برگردی و علیرغم تذکر راهنما که اصرار می‌کند این کار برای شرایط ِ جسمی ِ تو مناسب نیست برای اولین بار خوابیدن در کیسه خواب و در هوای آزاد را تجربه کنی. و صبح با آفتاب ِ تند بیدار شوی و علیرغم کم‌خوابی و شرایط ِ سخت از این‌همه نشاط و انرژی که در تن‌ت می‌چرخد شگفت‌زده شوی و در صف ِ دستشویی بایستی و در حال ِ لرز چایی داغ و صبحانهء مفصل بخوری و کلاه و لباس ِ گرم ِ مفصل بپوشی و راه بیفتی...
چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر به این منطقه سفر کنم و این بار در شرایط خلوت‌تری (شاید حتی تنها یا با یکی دو همسفر) تا بتوانم از خلوت و زیبایی ِ بکر کویر لذت ببرم. نهایت ِ آرزویم این است که چنین فرصتی پیش بیاید
(+)
(+)

بوسه‌های ربوده




















پ.ن: این عکس یکی از آن نمونه‌های ناب ِ ترکیب‌بندی در عکاسی است و پر از نکات ِ آموختنی. نگاه کنید به خط مایل ای که قاب را از چپ به راست به دو قسمت تقسیم کرده و میز چوبی و جعبهء رویش درست در مرکز قاب که خط را می‌شکند و تابلوی پشت سر که طوری قرار گرفته که نگاه را متمرکز کند....و خالی بودن سمت راست قاب که جلوهء بیشتری به پری و سنگینی ِ سمت چپ می‌دهد...و نورپردازی و بازی طیف ِ رنگ‌ها(سیاه-قهوه‌ای-کرم-زیتونی-سبز-زرد-سفید) مثلن یکی بودن ِ رنگ زیتونی ِ شلوار مرد با رنگ پس‌زمینه در سمت راست و هماهنگی‌اش با سبز ِ پیراهن زن و تضاد ِ پرکنتراست ِ تیره- روشن از طریق تأکید ِ نور روی چند نقطه روشن در این فضای تیره: تابلو و طلایی ِ موهای زن و پای برهنه و سطح ِ صاف ِ گوشهء سمت راست (که به‌لحاظ ِ هندسی شکل تصویر را متقارن می‌کند.) و شکل پلکانی خط ِ مایل - پله‌ها: خط لبهء راست تابلو , جعبهء چوبی, میز, زانوی مرد, و سطح صاف سمت راست پایین که باید مربوط به میز دیگری باشد. و تقارن ِ مثلث ِ خالی و تیرهء پایین چپ با مثلث ِ خالی و روشن‌تر ِ بالا راست.
خیلی دلم می‌خواهد نام ِ عکاس را بدانم.
و اینکه این از آن عکس‌هاست که ذهنم را برمی‌انگیزد برایش داستان بسازم. داستان ِ آدم‌هایی که از جایی شروع شده و رسیده به این لحظه, لحظهء اوج داستان و رابطه. می‌شود فلاش‌بک‌وار از این عکس شروع کرد و کم‌کم رفت به گذشته و بعد به آینده و جزئیات‌ش را ساخت... یا می‌توانم تصور کنم که این قابی‌ست از فیلمی , و بقیهء قاب‌ها و اتفاق‌ها را تخیل کنم....

پ.ن۲: «مری و مکس» درخشان بود. انیمیشن خمیری اساسن گونهء بسیار پرزحمت و درعین‌حال جذابی است و این یکی از بهترین نمونه‌هایی بود که در این گونهء مورد علاقه‌ام دیده‌ام. فقط اینکه تماشای چنین فیلم ِ دپرسیو ی در شرایط فعلی شاید اصلن کار درستی نبود...کاش روی این‌جور فیلم‌ها یک علامت ِ وارنینگ می‌گذاشتند که مثلن تماشای این فیلم برای آدم‌های زیادی احساساتی که خودبخود مستعد ِ اندوه و احساس تنهایی هستند و مشکلات‌شان شبیه کاراکترهای این فیلم است توصیه نمی‌شود....

پ.ن۳: «دوشیزه‌ای هنر ِ چهره‌نگاری ِ برجسته‌نما را آفرید. او دلباختهء جوانی بود و هنگامی که پسر خفته بود دختر خط پیرامونی ِ سایهء او را بر روی دیوار کشید. پدرش که سفالگر بود از همانندی کار با چهرهء جوان شادمان شد و شکل را تراشید و خط مرزی را با خاک رس پر کرد. این چهره هنوز در کورنت بازمانده است.
پلینی - تاریخ هنر - سده اول پس از میلاد
به نقل از «فمینیسم و زیبایی‌شناسی» - کارولین کرس‌میر/ افشنگ مقصودی - نشر گل‌آذین

پ.ن۴: توی جوابی که به کامنت مهدی کتابفروش دادم از میلان کوندرا اسم بردم. برای خودم هم عجیب بود و بعدن فکر کردم چرا در ذهنم نام او تداعی شد؟ بعد از کمی تفکر متوجه شدم این عکس من را یاد فصلی از رمان شوخی (که در ترجمه فارسی سا.ن.سور شده) می‌اندازد. یعنی این عکس شبیه تصویر ذهنی است که از خواندن آن فصل در ذهنم ساخته شده بود...شرحی بغایت تلخ و خشن و آزاردهنده از یک رابطه. البته فضای عکس به‌نظرم درمجموع میلان کوندرایی است....