
ال هدی بن سالم در «ترس روح را میخورد» - ۱۹۷۴
راینر ورنر فاسبیندر
ٍ غمانگیز تمثیلی یادم بود و کاراکتر ٍ تو با آنهمه شوربختی و شجاعت و هوش و کلبیمسلکیاش که معجزهء اقتصادی آلمان(بعد از جنگ جهانی دوم) را بازنمایی میکند, ولی واقعا خندهدار هم هست حتی میشود گفت مثل یکجور وودویل.
ش: در فیلمهای او؟ من بازیشان نکردهم. شیفتهء کاراکتر ٍ زن ٍ سالمند(که بریگیته مایر بازی کرده) در «ترس روح را میخورد» ام. و مهیز در (سریال) «میدان ٍ الکساندرپلاتز ٍ برلین»
ش: من اغلب به کودکی که او بوده فکر میکنم.
متفاوتی برای فیلمبرداری پیدا کنی. حتمن جلسههای تمرین ٍ متعددی لازم بوده.
کنی. میآمدی سر صحنه و دیالوگهات را میگرفتی و کارت را انجام میدادی. حتی از آغاز کارش, دوست داشت جای (سینما و تیاتر را با هم) عوض کند. حتی روی صحنه گاهی طوری زمانبندی میکرد که معمولن در سینما میکنند. از تیاتر شروع کرد چون (آن زمان) نمیتوانست فیلم بسازد و در مدرسهء سینما قبولش نکردند. دو بار امتحان داد و موفق نشد, بهخاطر (آنطور که میگفتند)فقدان ٍ استعداد. این میتوانست برای ناامید شدن کافی باشد....برگردیم به «میدان الکساندرپلاتز برلین». راینر میگفت هر سه شخصیت را یکی میبیند. بیبرکف همیشه دچار مصیبت میشود و هنوز ایمان دارد همهچیز درنهایت درست خواهد شد, رینهولد به این سمت کشیده میشود که مخرب باشد و خودش هم نمیداند چرا, و مهیز آماده است به هر کسی عشق بورزد و دلیلی برایش ندارد.
ش: میخواست رینهولد را بازی کند.
ٍ منطق میگشت و آن را در این دو کاراکتر پیدا کرد.
که : اوه آنوقت جوانتر بودم. فکر میکنم آنچه در ذهنت نگه میداری یک چیز است, اما وقتی عملن باز باهاش مواجه شوی باید تجربهء بسیار پیچیدهای باشد.
بهدست میآمد میگرفت و نگه میداشت. این نکتهای ست که برای هر کسی در هر کاری که میکند ارزش ٍ بهخاطر سپردن دارد...اگر چیزی مینویسی تلاش کن جریان ٍ آنچه میخواهی بگویی را قطع نکنی با شک کردن یا خواست ٍ بهتر کردن ٍ اتفاقی که دارد میافتد. این بزرگترین درسی ست که آموختم.
بازیگرانش میکند.
و «عشق سردتر از مرگ است» را دیدیم. بهش گفتم: باشکوه است. انتخابش کن. گفت: یه چیزییه شبیه گدار. گفتم: نه اینطور نیست. شاید بهخاطر جامپکاتها اینطور بهنظر میرسید.
دلیلاش را مجسم کنم: در واقع, اینکه ما به وسیلهء تربیت و جامعهای که در آن زندگی میکنیم گمراه شدهایم.
پ.ن۴: «و نیچه گریه کرد» را شروع کردهام. خیلی وقتپیشها باید میخواندمش و اینکه حالا دستم رسیده از آن تقارنهای عجیب است. از آن کتابهایی ست که آزارم خواهد داد. که همزمان جذب میکند و دفع , و نمیتوانی از دستش خلاص شوی....همین چند صفحهای که خواندهم آزارم داده....نمیدانم, شاید توی شرایط فعلی بهتر باشد بگذارمش کنار....
توی ضمیمههای دیویدی «اشکهای تلخ پترا فون کانت» یک تکه مستند هست که فاسبیندر توی طبیعت راه میرود و شعر میخواند و بعد مینشیند و حرفهایی میزند که...اما الان نمیخواهم دربارهء این صحبت کنم. حتی نمیخواهم دربارهء آن فیلم کوتاه «گردش در شهر» صحبت کنم و صحنهای که مردی که اسلحهای پیدا کرده و دارد دنبال جای مناسبی میگردد تا خودش را بکشد و میرود خانهء دختری که حتی وقتی میگوید میخواهم از توالتت استفاده کنم راهش نمیدهد و مرد همانجا توی پلهها برمیگردد رو به دوربین و شعری میخواند....الان میخواهم از چند سال پیش بگویم که آرته به مناسبت سالروز تولد فاسبیندر (سی و یک می) چند تا از فیلمهاش و چند تا مستند ازش پخش کرد. یکی از این مستندها که گفته شد چند ساعت (شاید هم چند روز-دقیق یادم نیست) قبل از مرگش بر اثر اوردوز توأم ٍکوکائین( که در طی دههء هفتاد به شکل جنونآمیزی مدام بیشتر مصرف میکرد) و داروهای آرامبخش و خوابآور , گرفته شده, او را نشان میداد که با کلاه آمریکایی بر سر پشت میزی در آشپزخانه نشسته و یک بطری هم روی میز هست. شروع میکند به حرف زدن با صدایی ضعیف و کلماتی جویده و نامفهوم, و حالش خراب است....خیلی خراب....کمکم شلتر میشود و صدایش ضعیفتر و نامفهومتر. بعد آرام سرش را میگذارد روی میز و چشمهایش را میبندد