Showing posts with label خوانده‌های تازه. Show all posts
Showing posts with label خوانده‌های تازه. Show all posts

Thursday, June 3, 2010

آوای سرخوشی (تایتیریا اوپانیشاد


بهریگو که در پی پدرش وارونا می‌رفت پرسید: سرورم! جان (آتمن) چیست؟
وارونا گفت: اول غذا را دریاب , زندگی را , دیدن را , شنیدن را , گفتن را , اندیشیدن را , و آن‌گاه جان را بیاب که هر چیز از او زاده می‌شود , از او زنده می‌ماند , به سویش می‌رود , به سویش بازمی‌گردد.
بهریگو به مراقبه نشست و دریافت که غذا همان جان است. همه‌چیز از غذا زاده می‌شود , از غذا زنده می‌ماند , به سویش می‌رود , به سویش بازمی‌گردد.
حکمت را یافت. و نزد پدر رفت و گفت:سرورم باز از جان برایم بگو.
وارونا گفت: به مراقبه جان را دریاب. که مراقبه جان است.
بهریگو به مراقبه نشست و دریافت که زندگی همان جان است. همه‌چیز از زندگی زاده می‌شود , از زندگی زنده می‌ماند , به سویش می‌رود , به سویش بازمی‌گردد.
حکمت را یافت. و نزد پدر رفت و گفت:سرورم باز از جان برایم بگو.
وارونا گفت: به مراقبه جان را دریاب. که مراقبه جان است.
بهریگو به مراقبه نشست و دریافت که ذهن همان جان است. همه‌چیز از ذهن زاده می‌شود , از ذهن زنده می‌ماند , به سویش می‌رود , به سویش بازمی‌گردد.
حکمت را یافت. و نزد پدر رفت و گفت:سرورم باز از جان برایم بگو.
وارونا گفت: به مراقبه جان را دریاب. که مراقبه جان است.
بهریگو به مراقبه نشست و دریافت که دانش همان جان است. همه‌چیز از دانش زاده می‌شود , از دانش زنده می‌ماند , به سویش می‌رود , به سویش بازمی‌گردد.
حکمت را یافت. و نزد پدر رفت و گفت:سرورم باز از جان برایم بگو.
وارونا گفت: به مراقبه جان را دریاب. که مراقبه جان است.
بهریگو به مراقبه نشست و دریافت که سرخوشی* همان جان است. همه‌چیز از سرخوشی زاده می‌شود , از سرخوشی زنده می‌ماند , به سویش می‌رود به سویش بازمی‌گردد.
این بود آنچه بهریگو فرزند ِ وارونا در غار قلب‌اش یافت.

اوپانیشادها - ترجمهء مهدی جواهریان/پیام یزدانجو - نشر مرکز

* آناندا: وجد و شادی بی‌پایان

پ.ن: این روزها دارم با این کتاب زندگی می‌کنم.....عجیب لذت‌بخش است

پ.ن: مفهوم آتمن(به نقل از کتاب ادیان و مکتب‌های فلسفی هند - داریوش شایگان): اساس تعلیمات اوپانیشاد این است که آتمن (عالم ذهن) مساوی است با برهمن(عالم عینی). مفهوم آتمن در ریگ‌ودا هم به ذات عالم اطلاق شده و هم به «دم» «نفس» «هوا» که هستی‌بخش حیات است تعلق گرفته است. اوپانیشاد آتمن را به معنی ذات و واقعیت درون انسان (روح) تعبیر می‌کند و به‌سبب انطباق و تشابه عالم صغیر و کبیر آن‌را مساوی برهمن می‌داند. آتمن را که شخصیت ِ آگاه و دانندهء وجود ما ست نه می‌توان شناخت و نه می‌توان در بند تفکر آورد. چنانکه اوپانیشاد می‌گوید: تو بینندهء بینایی را نمی‌توانی دید و شنوندهء شنوایی را نمی‌توانی شنید. آتمن یگانه واقعیت و واقعیت ِ واقعیت است. هر که آتمن را ببیند و بشنود و بشناسد به اسرار این جهان پی می‌برد و اسرار آتمن را فقط به‌وسیلهء خود و در خود می‌توان یافت و بس.

پ.ن: شایگان یه جایی از کتاب درباره همین قطعه‌ای که نوشتم چند تا تفسیر رو نقل می‌کنه که جالبه. خلاصه‌ش میشه این که بهریگو هر بار دچار خطای پندار می‌شه و یکی از مظاهر مادی ِ برهمن رو اصل وجودی اون می‌دونه و هر بار با مراقبه یک پله فراتر می‌ره و درنهایت می‌فهمه که آناندا - وجد اصل ذات نامتناهی برهمنه که همه موجودات زنده رو می‌آفرینه و باز به سمت خودش جذب می‌کنه و وقتی انسان به اون مرحله می‌رسه مرکز هستی‌ش (آتمن) در آرامش قرار می‌گیره.
بهرحال پیشنهاد می‌کنم اگر این مبحث براتون جالبه حتمن کتاب شایگان رو بخونید.


پ.ن: دِ بابا من هنوزم که هنوزه نمی‌تونم یه لقمه غذا بذارم تو دهنم مگراینکه اول دعای چهار سوگند بزرگ رو بخونم.
نجات ابنای بشر هر چقدر بی‌شمار. سرکوب شهوات هر چقدر آتشین. چیرگی بر نفس هر چند دشوار. کسب حقیقت بودایی هرچند ناممکن.
اینم برای یاد ِ یه روزی....


پ.ن
If you come to me at this moment, your minutes will become hours, your hours will become days, and your days will become a life time....
خاکسترها و برف
فیلم(ویدیو آرت/اینستالیشن)ی از گریگوری کولبر
فیلم براساس تفکرات بودایی ساخته شده و سرشار از آرامش ِ تصاویر شگفت‌انگیز ِ چشم‌نواز و شاعرانه است. پسرکی که در قایقی بر آب می‌رود و پشت سرش دو فیل بزرگ از آب بیرون می‌آیند و می‌گذرند, مردی که همچون ماهی به‌نهایت ِ زیبایی در آب می‌رقصد, فیلی که با خرطوم بر کودکی که در رود به خواب رفته آب می‌پاشد...
سفری به اعماق طبیعی و بدوی ِ روح‌مان.... تمام تصاویر و حیواناتی را که در فیلم می‌بینیم می‌توان به‌عنوان نماد خاطرات و اجزای روان تعبیر و معنا کرد(بخصوص با توجه به نریشن. رویاهایت را به‌خاطر بیاور.....)
چرخهء دگرگونی:
پر به آتش/ آتش به خون/ خون به استخوان/ استخوان به مغز/ مغز به خاکستر/ خاکستر به برف

کولبر می‌گوید با این آرزو که تفاوت‌هایی که ما در ذهن‌مان بین خلقت حیوانات و انسان قائل‌ایم از بین برود این پروژه را کار کرده
(+)
ظاهرن فیل در نشانه‌شناسی بودایی‌ها معانی خاص و مهمی دارد. دوست دارم بیشتر درباره‌اش بدانم


پ.ن بی‌ربط: مستند «خواب خورشید» ناصر صفاریان را هفتهء پیش در خانه سینما دیدم و از همان روزی که دیدمش دلم می‌خواست درباره‌اش بنویسم بس که دوستش داشتم.... بس که فیلم احساساتی بود و برای آدمهای احساساتی ساخته شده بود و عجیب به دل آدم می‌نشست. و آدم می‌دید که صفاریان با همان شور و حس و حالی که مقاله‌های دوست‌داشتنی ِ سالها پیش ِ مجله فیلم‌اش را می‌نوشت با دل و جان این فیلم را ساخته. فرصت نشده که بنشینم مفصل بنویسم... فقط اینکه اگر جایی وقتی نمایش داشت از دستش ندهید

Wednesday, March 31, 2010

بازی وبلاگی - معرفی کتاب‌های دوست‌داشتنی ِ سال گذشته

ده روز مانده به عید , وبلاگ ِ راز مثل هر سال خوانندگانش را دعوت کرد به نوشتن ِ نام کتابهایی که در سال ِ رفته خوانده‌اند و لذت برده‌اند. در شلوغی ِ آن روزها فرصت نکردم به این دعوت پاسخ بدهم و بنویسم. حالا که تعطیلات رو به اتمام است شاید بد نباشد کتابهای خوبی را که پارسال خوانده‌ام پیشنهاد بدهم و از دوستان خوبم - دوستان وبلاگنویس در وبلاگهایشان و دیگران اگر دوست داشتند در کامنتدونی همینجا - دعوت کنم به پیشنهاد کتاب و اینکه چه بهتر اگر حوصله داشتید و چند خطی در مورد هر کدام بنویسید. بخصوص که حالا می‌توانید آنچه در فرصت ِ تعطیلات خوانده‌اید هم به لیست‌تان اضافه کنید!
من در این چند روز به جز چند صفحه از «تاریخ ِ جنون» ِ میشل فوکو و مجله فیلم تقریبن چیز دیگری نخواندم. این روزها دارم در «کتاب مستطاب آشپزی» شاهکار بی‌نظیر نجف دریابندری سِیر می‌کنم و لذت ِ محض می‌برم. شک نکنید که این دو جلد یک گنجینهء باارزش در تاریخ ادبیات و نثر فارسی ست. و جدای از آن , چقدر خواندنش حال خوبی به آدم می‌دهد....وقتی این همه ذوق و سلیقه و دقت و حوصله و زیبایی را می‌بینی و آداب و آیین‌های انسان‌ها با فرهنگ‌های مختلف را با زبانی چنین شیرین و طناز و جزءنگر می‌خوانی و چشم و دل و ذائقه را جلا می‌دهی و با خودت فکر می‌کنی نویسندهء اینها چقدر زندگی و آدمها را دوست داشته است , همه چیز برایت طعم و بوی خوب دیگری می‌گیرد....یعنی عمرمان کفاف ِ چشیدن همهء این غذاها را می‌دهد؟

کتاب‌هایی که من در سال ۸۸ خوانده‌ام اینها هستند:
- با یونگ و هسه/ میگوئل سِرانو/ دکتر سیروس شمیسا/ انتشارات بدیهه
- بزرگ‌بانوی هستی / گلی ترقی / نیلوفر
- دمیان / هرمان هسه / محمد بقایی (بازخوانی)
- تسلی‌بخشی‌های فلسفه / آلن دوباتن / عرفان ثابتی / ققنوس
- چگونه پروست می‌تواند زندگی شمار را دگرگون کند / آلن دوباتن / گلی امامی / نیلوفر
- سرگشته در دنیای تورگنیف / ویلیام تِرِور / الهه دهنوی / مروارید
- مرد ِ مرد / رابرت بلای/ فریدون معتمدی/ مروارید
- خاک ِ غریب/ جومپا لاهیری/امیرمهدی حقیقت/ ماهی
- مارگریتا دلچه ویتا/ استفانو بننی/ حانیه اینانلو/ کتاب خورشید
- ابر ِ آلودگی / ایتالو کالوینو / آرزو اقتداری / کتاب خورشید
۲۴ ساعت از زندگی ِ یک زن / استفان زوایک / حسین سروری/ دانژه
- یک زن ِ بدبخت/ ریچارد براتیگان/ حسین نوش‌آذر/ مروارید
-خانه‌ای جدید در آمریکا/ ریچارد براتیگان/ محسن بولحسنی-سینا کمال‌آبادی/ رسش
- عامه پسند/ چارلز بوکوفسکی/ پیمان خاکسار/ چشمه
- سوختن در آب غرق شدن در آتش- مجموعه شعر/ چارلز بوکوفسکی/ پیمان خاکسار/ چشمه
- سفر فلیشا/ ویلیام تِرور / الهه دهنوی / مروارید
- رز گریه کرد/ ویلیام تِرور/ آذر عالی‌پور/ افراز
- مجردان تپه / ویلیام تِرور/الهه دهنوی و سعید سبزیان / افراز
- روح پراگ / ایوان کلیما/ خشایار دیهیمی/ نی
- گوشه‌نشینان ِ آلتونا / ژان‌پل سارتر/ ابوالحسن نجفی/ نیلوفر
- تونل/ ارنستو ساباتو/ مصطفی مفیدی/ نیلوفر
- گذرگاه میلر (فیلمنامه)/ برادران کوئن/ ترجمه امیدنیکفرجام
- صد سال تنهایی/ مارکز/ بهمن فرزانه/ محصول مشترک انتشارت امیرکبیر و دستفروشهای خیابان انقلاب (بازخوانی)
- عشق در زمان وبا / مارکز/ بهمن فرزانه/ ققنوس(بازخوانی)
- جشن تولد/هارولد پینتر/شعله آذر / افراز
- مرد درتاریکی/ پل آستر/ مهدی غبرایی / مروارید
- ویران می‌آیی / حسین سناپور / چشمه
- سمت ِ تاریک ِ کلمات / حسین سناپور / چشمه
- خوشی‌ها و روزها / مارسل پروست / مهدی سحابی/ مرکز
- مرگ ِ خوش/ آلبر کامو / احسان لامع/ نگاه
- نمادهای اسطوره‌ای و روانشناسی ِ زنان/ شینودا بولِن/ آذر یوسفی / روشنگران و مطالعات زنان
- پرواز بر فراز آشیانهء فاخته / کن کیسی / سعید باستانی / هاشمی (بازخوانی)
- خواب ِ عمو جان / داستایفسکی/ آلک / سمیر
- و نیچه گریه کرد/ اروین یالوم/ مهشید میرمعزی/ نی
- تمدن و ملالت‌های آن/ زیگموند فروید / محمد مبشری
- لیدی اِل/ رومن گاری/ مهدی غبرایی/ ناهید
- فمینیسم و زیبایی‌شناسی/ کارولین کرس مه‌یر/ افشنگ مقصودی / گل‌آفرین
- ظرافت ِ جوجه‌تیغی/ موریل باربری/ مرتضی کلانتریان / آگاه
- شنل ِ پاره / نینا بربروا /ماهی
- مثل آب برای شکلات / لورا اسکوئیول/ مریم بیات / روشنگران و مطالعات زنان

خب , با توجه به اینکه امسال بیشتر از هر سال دیگری پای اینترنت نشستم و وقتم را با وبلاگ و فیس‌بوک و گودر و کلوب و جاهای دیگر هدر دادم , بد هم نیست! دربارهء چند تا از این‌ها دلم می‌خواست مفصل بنویسم , بخصوص مثل آب برای شکلات که خیلی دوستش داشتم , و همینطور «نمادهای اسطوره‌ای و روانشناسی زنان» و «فمینیسم و زیبایی‌شناسی» که این دومی ترجمهء واقعن بدی داشت, بزرگ‌بانوی هستی, مرد ِ مرد , جشن تولد ِ پینتر که یک موخرهء مفصل و بدردبخور هم دارد و به لحاظ ِ ترجمه و کیفیت چاپ هم عالی ست و بشدت به اهل ِ نمایشنامه خواندن توصیه می‌شود و چند تای دیگر که شاید در آینده فرصتی شد و در مطلب جداگانه‌ای درباره‌شان نوشتم. در مورد ویلیام تِرور ِ ایرلندی که کشف جدیدم بود و به‌نظرم در ردهء نویسندگان ِ طراز اول دنیاست هم خواهم نوشت. تِرور خیلی کمتر از آن‌چه استحقاقش را دارد شهرت و محبوبیت دارد و این من را یاد آن حرف بونوئل در کتاب خاطراتش می‌اندازد که می‌گفت گالدوس ِ ما به اندازهء همینگوی ِ آمریکایی نویسنده خوبی است ولی چون اسپانیایی ست کسی او را نمی‌شناسد.... برعکس آقای پل استر روز به روز بیشتر آدم را از خودش ناامید می‌کند. نمی‌شود فهمید به سر ِ نویسندهء «کشور ِ آخرین‌ها» وسه‌گانهء نیویورک و چند شاهکار دیگر چی آمده که رمان‌های آخرش مثل همین مرد درتاریکی اینقدر بی بو و خاصیت از آب درآمده‌اند.... بعد اینکه این فیلمنامهء «تقاطع میلر» را از دست ندهید که مثل خود ِ فیلم جذاب است و ترجمهء خیلی خوبی هم دارد. دربارهء چند تا فیلم هم که این اواخر دیدم و دوست داشتم دلم می‌خواست بنویسم: کندی , جسم زنده(پدرو آلمودوار) , قلعهء متحرک هاول و چند تا کلاسیک دوست‌داشتنی از کاپرا و لوبیچ و یک سری از فیلم‌های ندیدهء وودی که تازه دیدم ,چهار ماه و سه هفته و دو روز که هنوز ننوشتم و.... این روزها کمتر دستم به نوشتن می‌رود نمی‌دانم بخاطر تنبلی ِ مزمن ِ همیشگی است یا رخوت ِ بهار یا چی...

دعوت از : نازنین , مهدی کتابفروش , امیر صباغ , حامد , باران , محمدحسین , درخت ابدی , سپینود , مهدیه , برخورد کوتاه , محمد , وحید , علی , امیر , میثاق , رضوانه , جیران , هادی چپردار , یوریک کریم‌مسیحی


پ.ن: عکس آخری گویینت پالترو است در نقش سیلویا پلت در فیلم «سیلویا

Thursday, November 12, 2009

خوانده‌های تازه ۱ - «تمدن و ملالت‌های آن

پیش‌نوشت: این یک بخش تازه در این وبلاگ است, بیشتر با هدف ٍ ثبت ٍ کتاب‌هایی که این روزها می‌خوانم. و گاهی هم البته ممکن هست سری بزنم به گنجینهء کهنه‌ای که بعضی از جواهرهایش بارها با شوق بازخوانده شده, هی ورق زده شده و حالم را خوش کرده و نکته‌های تازهء جذاب توش کشف شده و دل‌تپیدن‌هایم را لابلای ورق‌هایش دیده....و حالا مرتب چیده شده توی قفسه‌ها.
این بخش صٍرفن یک معرفی ٍ مختصر خواهد بود و قرار نیست از زاویهء نقد و تحلیل به کتاب موردنظر نگاه کنم یا درک و دریافت شخصی‌ام را بنویسم.

تمدن و ملالت‌های آن
زیگموند فروید
ترجمهء محمد مبشری
نشر ماهی
۱۲۱ صفحه
۲۵۰۰ تومان

فروید این کتاب را در سال ۱۹۳۰ منتشر کرد که در آن خلاصه‌ای از دیدگاه‌های روانکاوی دربارهء فرهنگ و تمدن را با بیانی ساده نوشته است. او اینجا به بحث و بررسی در مورد عواملی می‌پردازد که موجب بوجود آمدن ٍ تمدن شده‌اند و امروز هم نیروهای محرک پیشرفت یا بازدارندهء تحولات جامعهء متمدن را تشکیل می‌دهند. محور اصلی کتاب دربارهء تضاد ٍ آشتی‌ناپذیر میان دو نیروی متخاصم در روان نوع بشر است: رانه (سایق) عشق و رانه تخریب(مرگ)
اساس و هدف فعالیت ما آدمیان ارضای رانه‌های طبیعی‌ست که در اصل فردی‌اند. درعین حال ما ذاتن موجوداتی اجتماعی نیز هستیم زیرا برای ارضای رانه‌های فردی به جمع نیازمندیم و بنابراین مجبوریم امیال خود را مهار و محدود کنیم. کشمکش میان این دو گرایش متعارض موجب آن وضعی می‌شود که نام اثر بیان‌کنندهء ان است: یعنی ملالت یا ناخشنودی در تمدن. (از پیشگفتار ٍ مترجم)

کتاب هشت فصل دارد. در فصل اول فروید به تحلیل «احساس مذهبی» یا دین به مثابه وهم می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که احساس ٍ ما از «من» در کودکی چنان گسترده بوده که مرز بین «من» و جهان پیرامون نامعین بوده و سپس به تدریج جهان بیرون را از خود جدا کرده بنابراین من ٍ امروزی ٍ باقیماندهء ما, منقبض شدهء احساسی بسیار فراگیرنده‌تر است و احساس ٍ اتصال به کل(خدا) درواقع همان احساس اولیهء «من» است که در روان ٍ ناخودآگاه باقی مانده. در بخش دوم می‌گوید که زندگی بسیار دشوار و پر از رنج و سرخوردگی ست و برای تحمل کردن آن نمی‌توانیم از وسایل ٍ کمکی مانند دین, وسایل سرگرمی, مواد سکرآور و ارضاهای جانشین چشمپوشی کنیم. و اینکه انسان برای رسیدن به احساس سعادت ممکن است سعی در کشتن رانه‌های غریزی‌اش(که ارضای‌شان دشوار یا غیرممکن است) کند یا اینکه از جابجا کردن لیبیدو استفاده کند یعنی والایش ٍ رانه‌ها در قالب ٍ هنر, و یا اینکه اساسن از زندگی در واقعیت چشم بپوشد(نٍوروز). در فصل بعد به تعریف تمدن می‌پردازد که با روی دو پا راه‌رفتن ٍ انسان آغاز شد و ویژگی‌های آن عبارتند از: پاکیزگی, نظم, فرهنگ و تنظیم روابط اجتماعی که آزادی‌های فردی را محدود می‌کند.(و در عوض امنیت می‌دهد) سپس دربارهء رانهء جنسی و شکل گرفتن آن به‌صورت ٍ خانواده بحث می‌کند و اینکه تمدن همیشه با عشق ٍ پرشور ٍجنسی که مستلزم ٍ حدی از آزادی فردی و دوری گزیدن از جامعه است شدیدن مبارزه می‌کند و سعی می‌کند عشق را به صورت ٍ مهربانی و نوعدوستی والایش کند که این با گرایش ذاتی ٍ انسان به خشونت درتضاد است. میل به خشونت و پرخاشگری(بزرگترین مانع ٍ تمدن) که زاییدهء رانهء مرگ است و هیچ شکلی از روابط اجتماعی(مثلن مارکسیسم) نمی‌تواند آن را از بین ببرد. اما تمدن برای مهار کردن ٍ پرخاشگری از چه وسایلی استفاده می‌کند؟ یکی ایجاد ٍ ترس در برابر ٍ مرجعیت و سپس ترس در برابر ٍ فرامن. هنگامی که بخاطر ٍ ترس ٍ از دست دادن ٍ عشق ٍ دیگران, میل به پرخاشگری به درون افکنده می‌شود و به «من» ٍ فرد بازمی‌گردد و بخشی از من آن‌را می‌گیرد و به مثابه وجدان در مورد ٍ «من» همان پرخاشگری شدید را اعمال می‌کند که «من» تمایل داشت نسبت به افراد دیگر اعمال و خود را ارضا کند. تنش میان فرامن ٍ سختگیر و «من» ٍ تحت سلطهء او را عذاب وجدان می‌نامیم. و اینکه رنج و ناکامی‌هایی که منشأ بیرونی دارند احساس ٍ تقصیر را افزایش می‌دهند. نخست وجدان موجب ٍ چشم‌پوشی از میل است اما سپس رابطه واژگون می‌شود و هر چشم‌پوشی ٍ مجدد, سختگیری ٍ آن را افزایش می‌دهد. سختگیری ٍ فرامن نمایانگر ٍ آن چیزی نیست که آدمی از مرجعیت ٍ بیرونی می‌شناسد یا انتظار دارد بلکه نمایانگر ٍ پرخاشگری ٍ سرکوب شدهء خود فرد علیه آن مرجعیت است. به‌این ترتیب می‌توان ادعا کرد که وجدان در نتیجهء سرکوب ٍ میل به پرخاشگری ایجاد شده است....
فروید این پرسش را مطرح می‌کند که آیا تمدن درنهایت با محدود کردن و شکل دادن به خواست‌های آدمی مانع رسیدن به سعادت نشده؟ آیا اقوام بدوی سعادتمندتر نبوده‌اند؟ اینجا فروید برخلاف ٍ آلدوس هاکسلی در «دنیای قشنگ ٍ نو» معتقد است زندگی بدوی هم محدودیت‌های خودش را داشته و انسان ٍ بدوی به‌هیچ‌وجه سعادتمندتر نبوده....


پ.ن: جلسهء اول کلاس مراد فرهادپور خوب بود. مباحثی که مطرح شد البته برای من که تقریبن همهء آثار مکتوب (تألیف و ترجمه) او را خوانده‌ام نکتهء تازه‌ای نداشت اما باز هم شنیدنش جذاب بود. در ابتدا گفت که قرار نیست از دیدگاه معرفتی دموکراسی را تعریف کنیم و نگاه انتقادی به آن خواهیم داشت. مبنا خود ٍ نقد است. و دربارهء تفاوت بین معرفت و حقیقت صحبت کرد که معرفت یک مفهوم ٍ علمی بستهء آکادمیک است و حقیقت پرتنش و باز و نامتناهی است و همیشه به جایی که ایستاده‌ایم و به پیش‌فرض‌ها و خواست‌هایمان بستگی دارد و بی‌غرض نیست و اینکه حقیقت مجموعهء پدیده‌ها نیست بلکه یک کلیت تازه از آن‌ها می‌سازد و جملهء والتر بنیامین: نسبت ٍ حقیقت با پدیده‌ها مثل نسبت ٍ صور فلکی است به سیاره‌ها. سپس به انتقاد چپ‌های جدید مثل ژیژک از دموکراسی پرداخت و اینکه پس از سلطهء مطلق ٍ سرمایه‌داری ٍ هار و افسارگسیخته به پایان ٍ تاریخ و پایان ٍ ایدئولوژی رسیدیم و این ایده مطرح شد که راه دیگری جز پذیرفتن ٍ همین سیستم نیست. آلن بدیو فیلسوف ٍ رادیکال فرانسوی(شاگرد ٍآلتوسر) می‌گوید امروز دشمن نه سازو کار ٍ سرمایه‌داری بلکه خود ٍدموکراسی ست. آلبرتو توسکانو(مترجم انگلیسی ٍ آثار ٍ بدیو): مشکل دموکراسی نیست بلکه این اعتقاد ٍ عمیقن ریشه دوانده است که هیچ آلترناتیوی برای حاکمیت ٍ سود وجود ندارد. ژیژک شکل ٍ دموکراتیک ٍ مبارزه علیه سرمایه‌داری را ناممکن می‌داند. چون هر نوع چالشی با سرمایه هر قدر هم رادیکال باشد در منطق ٍ سرمایه ادغام می‌شود. و بحث‌های دموکراتیک سیاست ٍ رادیکال را فلج می‌کند. و اینکه سیستم دموکراسی ٍ لیبرال که در عمل به خواسته‌های اکثریت هم توجهی نمی‌کند باعث می‌شود مازاد ٍ نیروی سیاسی جامعه به سمت فرهنگ و زندگی روزمره برود. در پرسش‌هایی که حاضران کردند این سوال مطرح شد که این انتقاد به دموکراسی برای جامعهء ما که هنوز دارد تلاش می‌کند برای رسیدن به دموکراسی خطرناک نیست و به دیکتاتوری منجر نمی‌شود؟(مگر می‌شود این روزها جایی حرفی زده شود و صحبت از «وقایع ٍ اخیر» نشود؟) و فرهادپور پاسخ داد که محتوای آنچه می‌گوییم همیشه با توجه به جایگاهی که در آن ایستاده‌ایم معنی پیدا می‌کند....
حیف که بیشتر از این نمی‌توانم بنویسم چون آدمی هستم که دفتر نت‌برداری‌م را از فرط ٍ حواس‌پرتی جا گذاشتم! دفتری که پر بود از یادداشتهای شخصی و چیزهای عجیب‌غریب...فقط امیدوارم کسی که پیداش می‌کند نخواندش

جنگل هم دربارهء جلسه اول کلاس نوشته.

پ.ن: می‌خواستم بگویم که کتاب فروید واقعن برای نوشته شدن در سال ۱۹۳۰ زیادی نبوغ‌آمیز است. موقع خواندن بسیاری از ایده‌ها و بحث‌ها به نظرتان آشنا می‌آید و این, تأثیر عظیمی را که این بحث‌ها روی شکل گرفتن دیدگاه‌های‌مان دربارهء روان آدمی و دربارهء فرهنگ و هنر داشته نشان می‌دهد و با این‌حال باز هم خیلی از ایده‌ها شگفت‌زده‌تان می‌کند (مثلن بخش ٍ مربوط به تحلیل ٍ وجدان) نمی‌دانم که قبل از آن یعنی در دهه ۱۹۲۰ روانکاوی در چه مرحله‌ای بوده و فروید تا چه حد از پیشینیان‌اش تأثیر گرفته و آموخته و ایده‌های‌ش تا چه حد حاصل خلاقیت ٍ شخصی ست(در نبوغ او البته شکی نیست)....جستجو دنبال سرچشمه‌های این ماجرا می‌تواند خیلی هیجان‌انگیز باشد.... و اینکه یکی از دلایل ٍ کنجکاوی‌م این است که تصادفن قبل از کتاب ٍ فروید, «و نیچه گریه کرد» را می‌خواندم که خب اگر خوانده باشید می‌دانید که علاوه براینکه رمان بسیار بسیار بسیار خوبی‌ست دربارهء آغاز روانکاوی است - البته به همان میزان هم دربارهء فلسفهء نیچه-(فروید هم یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است) و نویسنده‌اش اروین یالوم که روانکاو است یک کتاب دیگر هم ازش به فارسی ترجمه شده. برای «و نیچه گریه کرد» که من واقعن آدم‌ش نیستم که بتوانم دربارهء چنین شاهکار بزرگی بنویسم....(شاید روزی؟) فقط اینکه صد در صد توصیه‌اش می‌کنم. از معدود کتاب‌هایی ست که دید و ذهن آدم را نسبت به خیلی چیزها در درون خودش عوض می‌کند...که در مورد تشنگی‌ها و سوال‌های اصلی و حیاتی ٍ روح‌مان حرف می‌زند.... و چه شخصیت‌پردازی ظریف ٍ عالی ٍ درجه‌یکی دارد دکتر برویر. من خیلی جاها خودم را توش می‌دیدم...توی خیلی از جزئیات ٍ فکرها و حس‌ها....بگذریم....
و آخر اینکه «تمدن و ملالت‌های آن» ترجمهء خوب و روانی هم دارد.

پ.ن: این را یکی توی کلوب شٍر کرده بود فکر کردم بد نیست اینجا بگذارم‌ش. منبع‌ش از اینجا ست, و ترجمه هم که.....بهرحال یک چیزهایی قابل فهم هست ازش....

گفتگوی ماریو گلدنبرگ با آلن بدیو
ترجمه مهرداد نیک‌بین
گلدنبرگ
: دوست دارم به دو جمله از شما بپردازم . یکی با مرگ خدا سروکار دارد (در کتاب‌تان*) و دیگری که به مرگ کمونیسم ارجاع دارد (در مقالهء «دربارهء فاجعه‌ای مبهم) . شما اینطور بحث میکنید که مرگ یک رخداد نیست، و با این وجود هردوی آنها [ یعنی ] مرگ خدا و مرگ کمونیسم ، پیامدهائی دارند . این پیامدها چه هستند ؟

بدیو : پیامدهای دو مرگ؟ من فکر میکنم پیامد مرگ خدا، تفاوتی قاطع میان معنا و حقیقت (meaning and truth) است. وقتی لکان میگوید که معنا یک ادراک مذهبی است، او مطابق منطق مرگ خدا صحبت میکند، جائی که حقیقت و معنا جدا هستند. بطور واقعی، من فکر میکنم که ساده ترین تعریف خدا و مذهب در این ایده واقع شده است که حقیقت و معنا، یکی هستند و همانندند. مرگ خدا پایان ایده ای است که حقیقت و معنا را به مثابه چیزی همانند فرض می گیرد. و باید اشاره کنم که مرگ کمونیسم نیز به جدائی میان معنا و حقیقت، تا آنجائی که به تاریخ مربوط میشود، دلالت دارد. “معنای تاریخ” دو معنا را در بر داشت : از یکسو “جهت گیری”، اینکه تاریخ به یک جایی میرود؛ و دیگر اینکه تاریخ معنایی دارد که آن، تاریخ رهایی بشر از طریق پرولتاریا است و … . در حقیقت، دوران کامل کمونیسم، دوره ای بود که در آن اعتقاد راسخ وجود داشت که این امر ممکن است که تصمیمات برحق سیاسی بگیریم؛ ما در آن زمان بوسیله معنای تاریخ به تحرک درآمده بودیم. و از آن جهت، یک انطباق بین حقیقت سیاسی و حقیقت فعالیت سیاسی و معنای تاریخ. سپس مرگ کمونیسم به دومین مرگ خدا بدل شد، اما در قلمرو تاریخ. میان این دو رخداد ارتباطی وجود دارد و پیامد آن، اگر بخواهیم بگوئیم، این است که ما باید از این امر آگاه باشیم که اثرات حقیقی (truthful effects) که مقدمتا محلی (local) هستند(چه روانکاوانه و علمی و غیره باشند) همواره یک تاثیر حقیقت محلی هستند، نه حقیقت جهانی یا کلی. به عبارت دیگر، این مسئله بر این امر دلالت ندارد که این می تواند یک ممکن است اثر معنا تولید کند که همچنان کمتر از یک اثر معنای جهانی باشد. بدین ترتیب، ما باید با وجود این امر کارمان را از پیش ببریم و چاره سازی کنیم.

گلدنبرگ : میتوانید این مسئله را شرح دهید؟

بدیو : من میتوانم درباره یک موقعیت معیّن سیاسی فکر کنم که در آن یک جهت یابی صحیح و یک جهت یابی غلط وجود دارد. شما میتوانید این تفکر را داشته باشید. این [تفکر] به خوبی به این مسئله خدمت میکند و به یک معنای کلی تاریخی و همچنین به یک بازنمایی از کلیتی سیاسی متصل نیست. در دیدگاه من، در درمان روانکاوی شما میتوانید تاثیرات حقیقت تولید کنید، اما این بدان معنی نیست که شما می خواهید معنای جهانی سوژه را تغییر دهید. این دو از هم مجزا هستند. امروزه شاید قصد تحت کنترل درآوردن آنها، معنا و حقیقت هر دو با هم، را “تاریک اندیشی”(obscurantism) بنامیم. به همین خاطر است که، همانطور که ژاک آلن میلر میگوید، ما به روشنائی بیشتری نیاز داریم!

گلدنبرگ : آیا در این مسئله جانبداری پراگماتیکی وجود دارد؟

بدیو : پراگماتیک یا جانبداری ای پراتیکی؟ اگر [سویه] پراگماتیک را از جهت فلسفی در نظر بگیریم، من میگویم نه. در پراگماتیسم حقیقی، مقوله حقیقت ناپدید میشود و تنها معنا باقی می ماند. [بر اساس پراگماتیسم ] مناطق [ مختلف ] معنا وجود دارند.

گلدنبرگ : پراگماتیسم اظهار میدارد که هر آنچه سودمند است حقیقی است.

بدیو :بله، فایده (utility) مفهومی است که به معنا مرتبط است. فایده از لحاظ پراگماتیک به معنا ارجاع دارد. این نقطه نظر ویتگنشتاین است. بازی های معنائی ای وجود دارند که او بازی های زبانی می نامد و آنچه که به حساب می آورد توانائی به اجرا در آمدن است. اما بدین طریق او جدایی معنا و حقیقت را تحمیل می کند و به این ترتیب موجب ناپدیدشدن حقیقت میگردد. من فکر میکنم که این امر، تقسیم بزرگ فلسفی در تئوری معاصر است. ما شاید بتوانیم با مرگ خدا در ذهن بسر کنیم.در هر حال، شما تنها دو امکان دارید : یا جدایی (تفکیک) معنا و حقیقت را فرض میگیرید یا تصمیم میگیرید که هیچ حقیقتی وجود ندارد.

گلدنبرگ : لکان میگوید “حقیقت نه-همه چیز است ” (truth is not-all )

بدیو : گفتن اینکه “حقیقت نه-همه چیز است ” و گفتن اینکه ” [حقیقت] هیچ چیز است “، یک چیز نیستند.

گلدنبرگ : من حدس میزنم که مرگ کمونیسم، امر مسلم تری است نسبت به مرگ خدا. چون مرگ خدا ممکن است رخدادی باشد که برای سالهای زیادی طول بکشد.

بدیو : خدا مسن تر از کمونیسم است. بنابراین کندتر میمیرد .

گلدنبرگ : اما ما در اینجا با زجر یا جان کندن (agony) سروکار داریم، میگوئل دو اونامونو درباره جان کندن مسیحیت صحبت میکند و از آن جهت جان کندن خدا. مرگ خدا ممکن است جان کندنی طولانی باشد.

بدیو : بله ، من هم فکر میکنم این امر جان کندنی طولانی است .

گلدنبرگ : در کتابتانcourt traite d’ontologie transitoire شما اظهار میدارید که خدا هم اکنون مرده است.

بدیو : او برای من مرده است. پس او مرده است.

گلدنبرگ : اما نه برای جورج دبلیو بوش و اسامه بن لادن.

بدیو : من فکر میکنم که حتی برای آنها هم او مرده است. این کنشِ یک خدای مرده است، او مرده ولی هنوز کنش مند است. خدای مرده ای که در حال زدوده شدن است.

*کتاب آلن بدیو با مشخصات زیر :

,فرانسوی :

court traite d’ontologie transitoire, seuil , 1998 Alain Badiou ,

انگلیسی : Alain Badiou , briefings on existence : a short treatise on transitory ontology , trans. Norman Madarasz , state university of network press , 2006



Friday, September 18, 2009

.....وقتی درفت‌ها زیاد می‌شود

با این باران دم‌صبح ٍ بالکن و قطره‌های کف دست‌های دراز شده‌ء خیس‌ات , و هوای ملسی که دورت می‌چرخد و بغل می‌گیردت می‌اندازدت بالا , بویت می‌کند و می‌لغزد و می‌وزد توی تنت مگر می‌شود مست نشوی؟
بقیهء توی ذهنم هم بماند برای شاید هیچوقت. بماند....


پ.ن: تصویر اثر پل کله
little jester in a trance
پ.ن۲: یادم باشد یک وقتی هم دربارهء پل کله و عالمی که با او گذرانده‌ام بنویسم....
پ.ن۳: یک کتاب دیگر هم از سناپور خواندم :«سمت تاریک کلمات». عالی بود؛ همانطور که دوست دارم: تلخ , عاشقانه , صادق , به‌شدت معاصر , تیز و جسور. و با همان زبان موجز و شاعرانه و لذتبخش و با یک طنز ٍ برنده و کنایی. به‌لحاظ جسارت در نمایش روابط آدم‌ها تکان‌دهنده و شاید کم‌نظیر بود البته لاغری کتاب نشان می‌دهد به احتمال زیاد داستان‌های دیگری هم بوده که از این مرز هم فراتر رفته و حذف شده. سناپور دید تیزی در واکاوی گوشه‌های ناگفتهء زندگی و تنهایی‌ها و روابط آدم‌ها و تحقیر و خودآزاری و دیگر‌آزاری‌‌شان دارد. دوز نومیدی و تلخی ٍ‌ اگزیستانسیالیستی‌اش البته زیاد است اما تلخی ته‌نشین‌شده و جاافتاده‌ای که با یک جرعه طعم‌اش ماندنی می‌شود...
داستان‌ها بهم‌پیوسته به‌نظر می‌رسند(موقعیت‌هایی مثل حرف زدن و تماس تلفنی با یک غریبه(اغلب داستان‌ها بصورت دیالوگ روایت می شود) تکرار می‌شوند.). می‌شود که مثلا زن و مرد داستان اول همان زوج داستان آخر باشند که آنقدر دنبال خانه‌ای جایی چیزی که بهش احساس تعلق کنند گشتند و نیافتند که به‌تدریج کارشان به اینجا کشید.(ویران می‌آیی هم برعکس روایت می‌شد) یا شاید مرد ٍ همهء داستان‌ها یک نفر است و برش‌هایی از موقعیت‌های مختلف ٍ او را می‌بینیم. از ازدواج تا ویرانی ٍ رابطه و درد و خودخوری و عذاب تنهایی و ارتباط با زن‌های عجیب و خیالگونه‌ای که معلوم نیست آشنایند یا غریبه یا توهمی مثل حرف زدن با مجری تلویزیون؟
پ.ن۴: «و نیچه گریه کرد» را شروع کرده‌ام. خیلی وقت‌پیش‌ها باید می‌خواندم‌ش و اینکه حالا دستم رسیده از آن تقارن‌های عجیب است. از آن کتاب‌هایی ست که آزارم خواهد داد. که هم‌زمان جذب می‌کند و دفع , و نمی‌توانی از دستش خلاص شوی....همین چند صفحه‌ای که خوانده‌م آزارم داده....نمی‌دانم, شاید توی شرایط فعلی بهتر باشد بگذارمش کنار....

پ.ن۶: وقتی برای یک سفر کوتاه چمدان می‌بندی بعد می‌بینی طوری چمدانت را بسته‌ای و زندگی‌ات را تویش جا داده‌ای که انگار می‌خواهی دیگر هیچ‌وقت برنگردی یعنی اوضاع خیلی خراب است دیگر , ها؟

پ.ن۷: «فقط می‌خواستم دوستم داشته باشی». این اسم فیلمی است که فاسبیندر در اواسط دههء هفتاد ساخت. و به قول ٍ صفی یزدانیان در آن مقالهء ماندگارش در مجلهء فیلم , تم همهء فیلم‌هایش همین بود....چه شاهکارهایش مثل «اشک‌های تلخ پترا فون کانت»(آخر چطور می‌شود باور کرد اثری به آن عظمت طبق گفتهء هانا شیگولا بازیگرش ده روزه ساخته شده باشد؟) «ازدواج ماریا براون», «کاتسل ماخر»,«ترس روح را می‌خورد»(اولین فیلمی که ازش دیدم و برایم دنیایی ساخت...) و «ترس از ترس» و چه اولین فیلم بلندش که در بیست و چهارسالگی ساخت. اسم این یکی این بود : عشق سردتر از مرگ است.
توی ضمیمه‌های دی‌وی‌دی «اشکهای تلخ پترا فون کانت» یک تکه مستند هست که فاسبیندر توی طبیعت راه می‌رود و شعر می‌خواند و بعد می‌نشیند و حرف‌هایی می‌زند که...اما الان نمی‌خواهم دربارهء این صحبت کنم. حتی نمی‌خواهم دربارهء آن فیلم کوتاه «گردش در شهر» صحبت کنم و صحنه‌ای که مردی که اسلحه‌ای پیدا کرده و دارد دنبال جای مناسبی می‌گردد تا خودش را بکشد و می‌رود خانهء دختری که حتی وقتی می‌گوید می‌خواهم از توالتت استفاده کنم راهش نمی‌دهد و مرد همانجا توی پله‌ها برمی‌گردد رو به دوربین و شعری می‌خواند....الان می‌خواهم از چند سال پیش بگویم که آرته به مناسبت سالروز تولد فاسبیندر (سی و یک می) چند تا از فیلمهاش و چند تا مستند ازش پخش کرد. یکی از این مستندها که گفته شد چند ساعت (شاید هم چند روز-دقیق یادم نیست) قبل از مرگش بر اثر اوردوز توأم ٍکوکائین( که در طی دههء هفتاد به شکل جنون‌آمیزی مدام بیشتر مصرف می‌کرد) و داروهای آرام‌بخش و خواب‌آور , گرفته شده, او را نشان می‌داد که با کلاه آمریکایی بر سر پشت میزی در آشپزخانه نشسته و یک بطری هم روی میز هست. شروع می‌کند به حرف زدن با صدایی ضعیف و کلماتی جویده و نامفهوم, و حالش خراب است....خیلی خراب....کم‌کم شل‌تر می‌شود و صدایش ضعیف‌تر و نامفهوم‌تر. بعد آرام سرش را می‌گذارد روی میز و چشم‌هایش را می‌بندد

پ.ن۸: خیلی وقت‌ها که روحم ناله می‌کند و پنجه می‌کشد که بیایم اینجا بنویسم جلوی خودم را می‌گیرم. فکر می‌کنم از دلتنگی و غم فراق و حال بد نوشتن مثل سیلی است که وقتی جلویش را ول کنی , وقتی یک بار بنویسی و از آن مرزی که برای خودت تعیین کرده‌ای رد شوی دیگر نمی‌توانی جمعش کنی. یاد یک داستانی افتادم که دکتر به پسره گفته بود شب‌هایی که مضطرب می‌شوی نباید سیگار بکشی یا قهوه و چای بخوری و او دقیقا همان وقت‌ها دلش می‌خواست این کار را بکند. حالا شده حکایت وبلاگ‌نویسی ٍ من. این آونگی و آویزانی....

پ.ن۹: انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعلهء بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی به‌جز تصور معصومی از چراغ
نبود

پ.ن۱۰: فقط می‌خواستم دوستم داشته باشی

Friday, September 11, 2009

ویران می‌آیی


یک شاهکار به‌تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم
اول اسمش چشمم را گرفت. دقیقا یادم نیست چند وقت پیش فکر کنم پارسال توی کتابفروشی دیدمش و فکر کردم چه اسم زیبای شاعرانه‌ای. نخریدمش اما. مدتی طول کشید تا زمان ٍ خواندنش برسد.که به تجربه بهم ثابت شده هر کتابی زمان درست‌اش که برسد خودش می‌آید سراغ آدم.
از دو سال پیش که «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلی را خواندم رمان ایرانی نخوانده‌ام و هیچ فکر نمی‌کردم با چنین اثری رویرو شوم و اینهمه لذت ببرم از خواندنش.

ویران می‌آیی روایت رویارویی دوبارهء روزبه و فردوس است بعد از چند سال. چند سالی که به اندازهء یک عمر پیرشان کرده, از له شدن معصومیت عاشقانه‌گی‌شان وسط دعواهای بی‌ربط سیاسی که روزبه, این آدم سرگردان ٍ بی‌اعتقاد به هیچ چیز , خوب می‌داند چقدر پوچ‌اند....و چقدر آقای نویسنده خوب ساخته فردوس را, این دخترک عجیب بازیگوش و معصوم عاشق را درست لب مرز کودکی و زنانگی....و چه جسورانه ساخته رابطهء پیچیدهء این دو تا را که هیچ اسمی نمی‌شود رویش گذاشت.
«زن برگشت و نگاهش کرد. بعد سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: ولی کاش اصلا نبود. کاش لااقل یادت نمی‌آمد.
- صبح زنگ زد و بیدارم کرد که دانشکده را ول‌اش. استادهاتان یا زیر لحاف‌اند یا توی راه‌بندان خیابان. برویم ببینیم زیر این همه برف پارک چه شکلی شده.
- فقط یکبار می‌شد آن‌طور باشد. پارک دیگر همان نمی‌شود که آن روز بود. چیزهای قشنگ این‌جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت‌کننده.
- برف چپاندی, چپاند توی یقه‌ام و دوید زیر کاج‌ها. افتاد انداخت خودش را روی برف, به‌اش که رسیدم. بعد تکان نخورد. یقه‌اش را نبست روی برف. دست‌هاش را باز کرد. دراز کشید. شانه‌اش از سرمای برف جمع شد, تنگ شد. برف تند آب می‌شد روی گلوش. چرخید روی من. نمی‌گذاشت نفس بکشم. سنگینی و گرماش را هم می‌خواستم, هم نمی‌خواستم. دست‌های سردش تنم را مور مور کرد. صورتش و لب‌هاش اما داغ بود.
- همهء اینها را واقعا یادت است؟
- زیر کاج‌ها از برگ‌های سوزنی‌شان قهوه‌ای بود. آن‌وقت من چشم‌ها را دیدم. ایستاده بودند و نگاه می‌کردند....
- روزهای برفی برگشته‌ای‌ این‌جا و دور و بر را نگاه کرده‌ای و از خودت چیزهایی ساخته‌ای....» (صفحه ۱۰ کتاب)
با این ایماژهای درخشانی که می‌سازد و توصیف ٍ پر از جزئیات ٍ ریز ٍمدل زندگی و رابطه‌های آدم‌ها و نثری بغایت زیبا و شیرین و آهنگین و جذاب و به‌کمال که تک‌تک کلمات‌اش با ایجاز و دقت و حساسیتی شاعرانه چیده شده‌اند و روایتی بغایت تلخ, تلخ و سیاه از تباهی رویاها و امیدهای جوانی یک نسل. که این برعکس گفتن‌اش و رفتن به گذشته,وقتی که آیندهء آدم‌ها را می‌دانیم تلخ‌ترش هم می‌کند. که تلخی ٍ خالص ٍ عمیق‌اش از جنس ٍ تجربهء مکرر بشری ٍخوردن ٍ سر به دیوار واقعیت زشتی و بی‌معنایی جهان است و فهمیدن‌اش, که وقتی فهمیدی‌اش جوانی‌ات تمام شده است و آن‌قدر که لازم است برای بقا, عوض شده‌ای....
«یادت هست اولین بار که دیدمت روی یکی از همین نیمکت‌ها مات نشسته بودی و به هیچ‌کدام از آن بی‌کاره‌ها نگاه نمی‌کردی و نخ یک بادکنک بزرگ آبی هم دستت بود که بعد ولش کردی و توی پارک گم شد؟
- ولش کن آن بچگی‌ها را....»
و روزبه و فردوس آدم‌هایی‌ شدند برام که پریدند وسط خاطره‌ها و حس‌هام , و ماندند. مثل دوست‌داشته‌های توی زندگی واقعی. و هی دلم می‌رود که بخوانم‌شان و کیف کنم که بعد از نمی‌دانم چند وقت وقتی کتاب می‌خوانم آدم‌هاش و رابطه‌شان این‌طوری به دلم می‌چسبد.

و اینکه ویژگی‌های مشابهی دارند رمان‌هایی که نویسنده‌های‌شان شاگرد گلشیری بوده‌اند. از «کریستین و کید» خود گلشیری تا «سمفونی مردگان» و.....که یکی‌ش غرابت ٍ این فضاهای وهمناک ٍ معلق بین واقعیت و رویا(یا کابوس) است. یکی‌ش استیلیزه کردن ٍ حس‌هاست. طوری که می‌بینی حس‌های مجهول و توصیف‌ناپذیر ٍ انسانی چنان دقیق ساخته شده با کلمات , چنان شکل تراش‌خوردهء هندسی منظمی پیدا کرده که آبستره شده حتی. یعنی حس می‌کنی انگار ارجاع‌اش دیگر به آدم‌ها و واقعیت زندگی نیست. فقط باید از زیبایی ٍشکل‌اش لذت ببری.

اما خواندن کتاب این روزها و بعد از آنچه بر ما گذشت و تجربه کردیم طور دیگری هم برای آدم معنی می‌دهد . بهتر لمس‌اش می‌کنی وقتی توی دل چنین تجربهء سیاسی‌ای بوده‌ای.
بعد فکر کردم اگر مثلا یک دهه بعد کسی بخواهد از فعالیت سیاسی دانشجوها و مردم در این روزها و آنچه که باز هم بر یک نسل رفت بنویسد اینقدر پر از درد نخواهد بود, که امروز دیگر چنین عشقی چنین دلتنگی و عذاب وجدانی نیست که آدمی تمام سنگ قبرهای قبرستان را بگردد دنبال دختری متولد مثلا آبان ۶۳....

و دلم می‌خواهد همان جملهء اول را دوباره تکرار کنم: یک شاهکار به تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم. لذت ٍ کشف حسین سناپور , اسمی که می‌ماند ته ذهنم. که با شوق دلم می‌خواهد کتاب‌های دیگرش را بخوانم.
پ.ن :
http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-79.aspx
http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=803&P=7و
گفتگو با حسین سناپور:
http://www.natoor.com/2007/01/593.php

پ.ن: این پست را دلم می‌خواهد تقدیم کنم به ر . خودش اگر روزی بخواند می‌فهمد چرا

Wednesday, September 2, 2009

.....من مرگ را سرودی کردم...پر طبل‌تر از حیات

چقدر بخش اول «حکم مرگ» موریس بلانشو خوب بود. داستان دربارهء زن جوان بیماری به نام ژ ا‌ست که به عقیدهء همه از جمله پزشک‌اش دارد می‌میرد و راوی (که عاشق اوست) این جدال ابدی بین زیبایی و زوال را توصیف می‌کند. به این ترتیب مرگ به شکل یک وسواس ٍ مدام موجودیت پیدا می‌کند , به‌صورت یک آیین ٍ عجیب در می‌آید , یک سندروم , یک موجود زنده و معین (یک جا زن از پرستارش می‌پرسد تابحال مرگ را دیده‌اید؟ پرستار می‌گوید مرده زیاد دیده‌ام. زن می‌گوید مرده نه , مرگ. حالا آن را خواهید دید) که هر لحظه معنایی و حالتی به خود می‌گیرد و بازی متفاوتی می‌کند. راوی با این کار سعی دارد مرگ را هم وارد بازی زندگی کند, که جلوی نیستی مطلق را بگیرد. او اینقدر در این راه پیش می‌رود و آن‌قدر او را دوست دارد که یکبار عملا زن را که مرده زنده می‌کند. یعنی یک استعاره را به شکلی سوررئالیستی جلوهء حقیقت می‌بخشد. صحنهء درخشانی ست. زن زنده می‌شود و بیش از هر زمان دیگری شاد و سلامت و طبیعی و جذاب به نظر می‌رسد. اتفاقی معجزه‌گون , که زیرمعناهای مسیحی-اسطوره‌ای ٍ خودش را دارد.
اما چیزی که من را مجذوب کرد حس انسانی ٍ تنیده در داستان بود. و شدت علاقه و احترام عمیق راوی برای زنی که به سادگی تسلیم نیستی نمی‌شود....علاقه‌ای که می‌خواهد به هر قیمتی شده او را نگه دارد , تا حدی که با معجزه‌ای او را برمی‌گرداند. می‌خواهد در هر شرایطی او را در مقابل مرگ پیروز و قوی نشان دهد. و همهء ما می‌دانیم که در واقعیت چنین تلاشی محکوم به شکست است. در واقعیت هیچ‌کس نمی‌تواند کسی را که دوست دارد در مقابل زوال, در مقابل زشتی و پیری و موقعیت‌های خجالت‌آور و ناخوشایند و بیماری‌های سخت و ناتوانی و در نهایت مرگ محافظت کند.
و راز شکوه و زیبایی ٍ غمگنانهء این داستان همین است. در این فضای خواب‌گونه و این لحن ٍ آرامش‌بخش و مکاشفه‌گر و امیدوارانهء عجیب- نهایت ٍ امیدی که پس از نهایت ٍ ناامیدی‌ها برای یک انسان ٍ هنوز زنده باقی می‌ماند- , در نگاه ٍ انسانی ٍ راوی علیرغم آن شرایط , به کسی که دوست می‌دارد. حتی برعکس, انگار ژ با استقامت‌اش در این نبرد نابرابر در چشم راوی گوهر وجودی‌اش را آشکار می‌کند, بیشتر خودش می‌شود, روحش دوست‌داشتنی‌تر و بامعناتر می‌شود. حتی سایهء مرگ او را زیباتر می‌کند... «دیگر حواسش را جمع کرده بود و پس ٍ پشت ٍظاهر ٍخواب و در اعماق ٍ آرمیدن‌هایش, با هوشیاری روشنای نگاه را پاس می‌داشت تا امید ٍ دشمن‌اش در دست‌یازیدن ٍ ناغافل بر او ناامید شود. از همین لحظه, صورتش حالتی زیبا به خود گرفت که سخت گیرا بود. گمانم خوش می‌داشت مرگ را به نهایت ٍ راستی و حقیقت برساند. او مرگ را محکوم به شرافتمندانه شدن می‌کرد....» {از متن}
و به یاد بیاوریم که ادگار آلن پو مرگ ٍ یک زن جوان و زیبا را فرمولی برای بیان ٍ اساسی‌ترین مضمون ٍ شعر ٍ رمانتیک و شایسته‌ترین موضوع برای خلاقیت ٍ شاعران می‌دانست. او اعتقاد داشت که همهء رازهای سربه‌مهر ٍ هستی در این مضمون نهفته است؛ عشق و مرگ , زیبایی و خوف , فناپذیری و جاودانگی.{مراد فرهادپور -«شیطان, ماخولیا و تمثیل») به‌این‌ترتیب «حکم مرگ» به سنت ٍ رمانتیسیسم نیز بسیار وابسته است.
اما از زاویهء دیگری , می‌شود مرگ را با خود ٍ راوی برابر دانست, که چنان دلمشغول ٍ زن است که گویی می‌خواهد به این شکل او را به‌طور مطلق تصرف کند و مثل سرنوشتی گریزناپذیر همه‌جا دنبالش کند. در رابطهء عاشقانهء مثلثی ٍ راوی-مرگ-زن , انگار راوی برای ژ به صورت ٍ یکی از آن الهه‌های باستانی ٍ دوسر درمی‌آید؛ با دو نماد ٍ زندگی و مرگ توأمان.
و شاید هم بشود گفت راوی نویسنده است و ژ پرسوناژ داستانش , که می‌خواهد حکم محتوم ٍ نویسنده را متوقف کند و خود اراده‌اش را به دست بگیرد. پس با هم دست به یک بازی ٍ پیچیده می‌زنند...

این بحث می‌تواند بسیار طولانی باشد, به‌خصوص دربارهء اسطوره‌شناسی ٍ آیین‌های مرگ که برای فهم بهتر داستان ضروری‌ست. فعلا تمام‌اش می‌کنم. شاید بعدا روزی به آن برگردم.

پی‌نوشت: داشتم فکر می‌کردم آیا باید برای کسی که از چنین داستانی حس ٍ امید می‌گیرد و حالش بهتر می‌شود نگران شد؟ بعد فکر کردم دیگر از من گذشته که بخواهم نگران ٍ خودم باشم

Wednesday, August 26, 2009

ایده‌های زیادی داشتم برای نوشتن. به خصوص چند تا مقاله که تقریبا بطور کامل و با جزئیات دقیق در ذهنم نوشته بودم‌شان(چه دقیقه‌های طولانی ٍشبهای بی‌خوابی که به جمله‌بندی و پس و پیش کردن ایده‌های مختلف گذشت....) و فکر می‌کردم در اولین فرصتی که دست دهد توی وبلاگ می‌نویسم. دربارهء سه تا فیلم «مردی در آتش» (تونی اسکات) , «ویولت نوزیه» (کلود شابرول) , «در مکانی خلوت»(نیکلاس ری) و مستند «کارت قرمز» که حسابی به هیجان آمده بودم از دیدنش.
دربارهء چند تا کتاب از نمایشگاه امسال؛ شاه‌کشف امسالم «پالپ» چارلز بوکوفسکی(هر سال نشر چشمه یکی دو تا آس برای غافلگیر کردن آدم دارد) , «سرگشته در دنیای تورگنیف»که دیوانه‌کننده بود , «مرد ٍ مرد» رابرت بلای /فریدون معتمدی , «خواب عموجان» داستایفسکی با آن طنز تلخ کنایی که خواندنش تجربهء فوق‌العاده شیرین و جذابی بود (یعنی واقعا می‌خندیدم ها, یک‌جور خندهء عجیب!), «گوشه‌نشینان آلتونا»ی سارتر , «روح پراگ» نازنین , فیلمنامهء «تقاطع میلر» برادران کوئن با ترجمهء خیلی خوب امید نیک‌فرجام و چند تا کتاب مهم و باارزش دیگر از پارسال ؛ ترجمهء نسبتا جدیدی که از شعرهای براتیگان درآمده به اسم «خانه‌ای جدید در آمریکا» که مترجم‌هایش چند تا شیرین‌کاری ٍ بامزه هم کرده‌اند (همین هفتهء پیش دیدم «لطفا این کتاب را بکارید» هم درآمده با ترجمهء مهدی نوید. همچنان البته به‌نظر من بهترین مترجم براتیگان به فارسی تا حالا علیرضا طاهری عراقی بوده) , «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی» مال نشر توسعه که از جهات مختلف بسیار جامع و قابل بحث است , «زنان نویسندهء انگلستان» ترجمهء ناهید طباطبایی , «میل جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی» , چاپ جدید «عقل افسرده» که هنوز فقط یک تکهء کوتاه ازش خوانده‌ام , دربارهء «در خدمت و خیانت روشنفکران» جلال آل‌احمد که چند وقت پیش داشتم می‌خواندم و کلی کتاب دیگر......
دو سه تا مطلب کوتاه هم دلم می خواست بنویسم توی وبلاگ؛ دربارهء تولستوی(اسم هم انتخاب کرده‌ام برای این متن. اسمش را می‌خواهم بگذارم «پیرمرد چشم من است») و سیمون وی و فاسبیندر . به اضافهء چند تا مصاحبه و متن سینمایی که باید ترجمه کنم.

فعلا دارم توی ذهنم با اینها ور می‌روم...