Showing posts with label ادبیات. Show all posts
Showing posts with label ادبیات. Show all posts

Sunday, June 13, 2010

چرا می‌نویسم؟


چرا به نوشتن ادامه می‌دهم؟

«هیوبرت سلبی جونیور» - ۳۵ سال بعد از «آخرین خروجی به بروکلین»

فوریه – مارس ۱۹۹۹


من شروع کردم به نوشتن, چون می‌خواستم قبل از مرگ کاری با زندگی‌ام کرده باشم. هنوز دارم همین کار را می‌کنم

سال ۱۹۴۶ به خاطر سل پیشرفته در بیمارستان بستری شدم, و سه سال و نیم آنجا ماندم. وقتی مرخص شدم ۱۰ تا از دنده‌هایم جا به جا شده, یکی از ریه‌هایم از بین رفته‌بود و تکه‌هایی از آن یکی را درآورده‌بودند. علاوه بر این‌ها, داروی آزمایشی‌ای که مصرف می‌کردم تا زنده نگه‌ام دارد دردسرهای جدی درست می‌کرد. یک پزشک به من گفت دیگر قادر به ادامه زندگی نیستم, ریه‌هایم توانایی کافی ندارد و فقط باید بروم خانه در سکوت بنشینم و اینکه به زودی خواهم مرد. حالا دیگر به یک وضعیت نکبت بار راضی شده‌‌بودم, و در مقابل اطلاع از این شرایط طبیعی واکنشم چنین بود:لعنت بر شما, هیچ کس به من نمی‌گوید چه کاری از دستم برمی‌آید!

به هر حال, در خانه نشستم, و تجربه‌ی ژرفی از سرگذراندم.با تک تک جنبه‌های وجودم این حقیقت را که یک روز می‌میرم تجربه کردم, اینکه مرگ شبیه چیزی که داشت رخ می‌داد – احتضار تدریجی, اما به هر شکل زنده ماندن – نخواهد بود. من واقعاً می‌میرم! و در لحظه‌ی قبل از مرگ دو اتفاق خواهد افتاد: بابت زندگی ِ نکرده‌ام حسرت خواهم خورد, و آرزو خواهم کرد دوباره به آن برگردم. (وحشت کردم) این فکر که بقیه‌ی عمرم را بگذرانم, با نگاه کردن به زندگی‌ام, و درک اینکه نابودش کرده‌ام, وادارم کرد از آن چیزی بسازم. این مسئله مرا نویسنده نکرد, اما محرکی شد تا کشف کنم نویسنده‌ام. هرشب بعد از کار می‌نوشتم, می‌جنگید تا بیاموزم چگونه بنویسم, و پس از ۶ سال «آخرین خروجی به بروکلین» به انتها رسید. در ۱۹۶۴ به لطف بارنی روزت و بقیه در انتشارات گروپرس, «آخرین..» به موفقیتی عظیم دست یافت. به همراه مصاحبه‌ها, نقد‌ها, عکس‌ها, انواع شهرت (مثبت و منفی), که درکل خیلی ترسناک بود. و چیزی که آدم را می‌ترساند مسؤلیت بود. آن موقع ازش آگاه نبودم, اما با نگاه به گذشته می‌توانم ببینم به شکل معنا داری وقتی کسی از وجودم با خبر نبود می‌توانستم راحت بنویسم. دنیا توقعی از من نداشت. اما وقتی همه‌ی مردم تو را می‌پایند, و تو از ته دل معتقدی حقیقتاً موجود بی ارزشی هستی و یک روز «آنها» خواهند فهمید, فشار غیر قابل تحملی به آدم وارد می‌شود. من به سادگی به درون پوسته‌ام عقب نشینی کردم, و مدت ۶ سال هیچ ننوشتم.

بعد دوباره شروع کردم به نوشتن. از زمان «آخرین خروجی ...» پنج کتاب دیگر نوشته‌ام, و زندگی‌ام از درون پیچ و خم‌های بسیاری گذشته. سال ۱۹۸۸, نسخه‌سینمایی «آخرین خروجی ...» مجدداً توجه فراوانی برانگیخت و به دنبال آن در انزوای بیشتری فرو رفتم که گه‌گاه به واسطه‌ی معاشرتم با هنری رولینز شکسته می‌شد. نکته‌ی عجیب در کل جریان این است که من هنوز اینجا هستم, و در دوره‌های متناوب کتاب تازه‌ای منتشر می‌کنم.

بدبختانه, بخش عمده‌ی انرژی من بابت ِ صرفن زنده ماندن هدر می‌رود و دیگر چندان چیزی برای بقیه کارها باقی نمی‌ماند. با این حال تا وقتی ممکن باشد به نوشتن ادامه می‌دهم. نوشتن, مثل هر کار هنری دیگری فرایند پیوسته‌ای است در جهت کشف امکانات بی‌نهایت هستی. یک تکه کاغذ سفید می‌تواند هولناک باشد, همچنین می‌تواند هیجان برانگیز باشد وقتی ایده‌ها تصاویر و صداها به یکدیگر می‌پیوندند و اثرشان را روی صفحه باقی می‌گذارند. برای من هیچ تجربه‌ای با این کار قابل مقایسه نیست. به محض اینکه کیبورد را لمس می‌کنم آن بخشی از «من» که قبل از آن از وجودش بی‌خبر بودم زنده می‌شود. هنرمند بودن چیز زیادی نمی‌خواهد, تو را به همه چیز می‌رساند. که البته به این معناست, که این فرایند در عین زندگی بخشیدن تورا به مرگ نزدیکتر می‌کند. اما زیاد مهم نیست. این‌ها دو روی یک سکه‌اند و نمی‌شود این موضوع را نادیده گرفت یا انکارش کرد. بنابراین وقتی من کاملاً این جریان زندگی / مرگ را می‌پذیرم و خود را به آن می‌سپارم, می‌توانم کل این لکنت نامفهوم را تعالی ببخشم و با خدایان درآویزم. به عقیده‌ی من بهایی که بابت [این] پذیرش می‌پردازم ارزشش را دارد.


هیوبرت سلبی جونیور (۲۳ ژوئیه ۱۹۲۷ / ۲۶ آوریل ۲۰۰۴)

آثار: آخرین خروجی به بروکلین, اتاق, دیو, مرثیه‌ای برای یک رؤیا (و اقتباس فیلمنامه به همراه دارن آرونوفسکی), درخت بید, دوران انتظار, صدای برف خاموش (مجموعه داستان)


ترجمه: سوفیا



پ.ن: کیفر فوق‌العاده بود. تجربه‌ای متفاوت و فراتر از استانداردهای سینمای ایران. از دستش ندهید

عاشق فیلم شدم.... عاشق صحنه‌ای که سیامک (مصطفی زمانی) بهت‌زدهء هراسان را پرت می‌کنند وسط رینگی که رویش نقش یین و یانگ است(و آن زاویه محشری که گوشه رینگ نشانش می‌دهد , و حالت چهره‌اش) و ضربه‌هایی که فرود می‌آید....و عاشق مونولوگ جمشید هاشم‌پور , و عاشق آن دیالوگ بین سیامک و منیژه(مریلا زارعی): ما هیچکدوم آدم نیستیم. همه‌مون کرم ِ همین لجنزار ایم. همه گفتن پول پول پول....و نمای شاهکار بعدش از منظره تهران.... و این پسره توی فیلم راه می‌رفت و تماشا می‌کرد و «می‌فهمید» و فرو می‌رفت و حس می‌کردم توی دل فیلم دارم راه می‌روم و هی پرت می‌شوم و تکان می‌خورم و بهتم می‌برد و می‌خورم به در و دیوار و ضربه‌ها فرود می‌آیند....

چقدر دلم می‌خواد یه همچین فیلمی بسازم


پ.ن: برمی‌خیزم و تمام قد به احترام محسن طنابنده کشف جدید سینمای ایران می‌ایستم. دفعه قبل که دیده بودمش در «چند کیلو خرما....» عالی بود و حالا حضورش در «هفت دقیقه تا پاییز» شمایل کاملی از یک بازیگر درجه یک در سطح اول سینما به نمایش می‌گذارد. بازی گرم و پر از جزئیات و جذاب او در نقش نیما - مردی که در سخت‌ترین شرایط بحرانی نقطه اتکای آرام و حامی جمع باقی می‌ماند , که مثل بقیه نمی‌خواهد تنهایی و اندوه درونش را فریاد بزند , که احساس می‌کنی درون ِ آن پوستهء محکم و بی‌صدا چقدر حرف هست برای کشف شدن - آن‌قدر دوست‌داشتنی هست که آدم را ترغییب کند به باز دیدن ِ فیلم. اعتراف می‌کنم که همیشه از مردهای این‌جوری خوشم آمده. مردی همان‌قدر قوی و سخت که نرم. همان‌قدر حامی که آسیب‌پذیر. فیلم را اگر بینید متوجه منظورم می‌شوید

پ.ن: امیدوارم طنابنده نقش‌های بعدیش را هم همین‌قدر خوب انتخاب کند و همین‌قدر خوب باشد



پ.ن: کامپیوترم سوخت. به این شکل که داشتم باهاش کار می‌کردم که یک دفعه و بدون هیچ دلیلی خاموش شد. از برق کشیدمش دوباره به برق زدم و روشن کردم. کیس اش جرقه زد و دود بدبویی ازش بلند شد. خواهرم بازش کرد و معلوم شد پاورش سوخته. الان خواهرم برده‌تش تعمیرگاه که بینند هاردش سالمه آیا؟ اگه کلن نابود شده باشه یعنی تمام فولدرهای عکسهام و موسیقی‌هام....

داشتم فکر می‌کردم آدم از آهن مقاوم‌تره انگار. آهن می‌سوزه. تموم می‌شه. دستهاشو می‌بره بالا می‌گه من دیگه سوختم. ولی آدم نه

ولی آدم نه

Tuesday, February 16, 2010

داستان - علی زوارکعبه


علی زوار کعبه

فسیل‌های آقای دکتر

وقتی آرزوها بر باد بروند، آدم سنگین می‌شود و مثل یک تکه سنگ به زمین می‌چسبد. من هم سنگ شده‌ام. نه آن قدر بزرگ که هرکول هم نتواند جاکنش کند و نه چنان کوچک که در جیب کودکان خانه کنم تا بلکه یک روز به دریا برسند و مرا به درونش پرتاب کنند.

آدم وقتی سنگ می‌شود، ماتش می‌برد. دچار هیجانات نمی‌شود. همیشه سرش را می‌اندازد پایین و آسمانش را گم می‌کند. آسمانم گم شده است. افتاده‌ام در باتلاقی که هر چه دست و پا بزنم بدتر و بیشتر فرو می‌روم. نه تشویق موثر است و نه تنبیه. همه چیز بیهوده است.

دور و برم هر روز خلوت تر می‌شود. دوستانم یا از سنگ‌شدگی من خسته‌اند و یا خودشان سنگ شده‌اند، مثل من. با همین دوست‌هایی که سنگ شده‌اند، کنار می‌آیم. می‌رویم پارکی، جایی روی نیمکتی می‌نشینیم و ساعت‌ها به دار و درخت نگاه می‌کنیم. شاید حرفی هم میانمان رد و بدل شود. می‌پرسم: "قرص‌هایت را خوردی؟" چشم‌های بی‌حالتش را به سویم برمی‌گرداند: "آره". می‌گویم: "چه خوب. می‌گوید: "آره". می‌پرسم: "انگار امروز سرحال‌تری،نه؟" پاسخ می‌دهد:"خودت چطوری؟" می‌گویم:"مثل همیشه." می‌گوید: "چه خوب". و قبل از اینکه شب بشود به خانه بازمی‌گردیم. اما قدم هامان سنگین است. انگار به پاهامان دو وزنه سنگین بسته باشند. پا روی زمین می‌کشیم و تا خانه با خش خش کفش‌هامان سکوت سنگی‌مان را می‌شکنیم.

دکتر می‌گوید: "زمان در گذر است، باید یاد بگیریم، چگونه بر خاطرات تلخ غلبه کنیم."

این خاطرات تلخ بر زمان فاتحند. از هر دری که وارد شوم آن‌ها پیشتر صدر مجلس نشسته اند.می‌آیند و خانه می‌کنند و همه حوادث تازه را شبیه خودشان می‌کنند.

نامزدم دارد ناامید می‌شود. او هم به زودی مرا سنگ خواهد دید. شاید هم خودش سنگ بشود. اوایل مادرم را بهانه می‌کرد. اینکه از او خجالت می‌کشد و نمی‌تواند هر روز به من سر بزند. آخر ما هنوز رسما نامزد نشده بودیم که من سنگ شدم. بعد گفت: "کارهایم خیلی زیاد شدند." حالا هم زنگ نمی‌زند. شاید هفته‌ای یک بار پیشم بیاید. روی صندلی اتاق می‌نشیند و مدتی مرا که روی تخت دراز کشیده‌ام زیر نظر می‌گیرد. آرام به سمت تخت می‌آید. پاورچین پاورچین. لبخند خشکی تحویلم می‌دهد. بعد دست به موهایم می‌کشد.به نجوا می‌پرسد: "می‌خواهی بخوابی؟"

پلک‌هایم را که به سنگینی میله‌های آهنی زندان است، چفت می‌کنم، یعنی آره. لحاف را کنار می‌زند و خودش را در بغل من جا می‌دهد. با همان چشم‌هایی که بسته است، می‌بینم که لباس‌هایم را یک به یک در می‌آورد. بعد انگار چیزی را فراموش کرده باشد، به سرعت از روی تخت می‌جهد. ضبط را که روی میز است، روشن می‌کند و صدایش را بالا می‌برد تا آه و ناله‌اش میان تحریرهای خواننده گم شود.

هم.خواب.گی‌مان که به سر رسید، دوباره خودش را در آغوشم جا می‌کند. ابتدا آرام و سپس با هق هقی مخصوص خودش اشک می‌ریزد. آنقدر گریه می‌کند تا دستم که زیر سرش است خیس شود. می‌گرید و می‌گرید تا دست دیگرم را بر روی موهایش بکشم. به محض اینکه نوازشش کردم برمی‌گردد و می‌گوید: "اگر تا آخر این هفته، فقط تا آخر این هفته، توانستی از شر این قرص ها خلاص شوی که هیچ، اگر نه، من برای همیشه می‌روم. می‌روم می‌فهمی؟" درون گلویم چیزی قل‌قل می‌جوشد. لباس‌هایش را آرام آرام می‌پوشد. آینه جیبی‌اش را از کیفش درمی‌آورد. رژ لب مسی رنگش را می‌زند. مانتو و روسری‌اش را می‌پوشد و در را که موقع ورود قفل کرده بود باز می‌کند و می‌گوید: "اگر قرص‌ها را کنار نگذاری برنمی‌گردم."

چیزی نمی‌گویم. هر بار همین است. می‌داند که نمی‌توانم. می‌دانم که بدون قرص‌ها یا با قرص ها به زودی خواهد رفت.

حالا نوبت مادر است.از بس نماز مستحبی خوانده و برای تک پسرش گریسته، سوی چشم هایش کم شده. خودش که این طور می‌گوید. به بهانه قرآن وارد اتاق می‌شود. می‌خواهد آیه‌ای را که نمی‌تواند تلفظ کند برایش بخوانم. دست به قرآن می‌برم. به سرعت قرآن را از زیر دستم می‌کشد. "وضو که نداری، پاشو دوش بگیر تا نجاسات از تنت به در شود." بعد دستش را زیر بالشم می‌کند، آیه الکرسی گذاشته. می‌گوید شفا می‌دهد و با غیظ اضافه می‌کند: "لااقل وقتی کلام خدا این زیر است،احترامش را داشته باش". بعد به چشم‌های بی‌حالتم که دیگر نوری در آن‌ها نیست، زل می‌زند و اورادی که از بر است را می‌خواند. می‌خواند و می‌خواند و در ذهنش اسم‌هایی را جست‌و‌جو می‌کند. گمان می‌کند دوست‌هایم مرا به این روز انداخته اند،نفرین‌شان می‌کند و بعد انگار مطمئن باشد که ژاله -نامزدم- مسبب این فلاکت است، اضافه می‌کند: "از بس این دختر خانوم جاه طلب بود و روز و شب تو را به کار واداشت،جسمت خسته شده، جسم هم که خسته شود، روح افسرده می‌شود.باید استراحت کنی رضا جان. دو تا بلیط کیش بگیرم مادر و پسر برویم تفریح؟" و بعد دور سرم فوت می‌کند. نفسش هنوز گرمم می‌کند. نفس مادر است.برای نفس همین مادر است که خودم را خلاص نمی‌کنم.

به آرامی می‌گویم: "نه نمی‌توانم. اصلا حوصله‌اش را ندارم."

مدتی در اتاق می‌گردد. از روی زمین آشغال ریزه‌ها را جمع می‌کند. گویی دارد با خودش حرف می‌زند. به نقش‌های قالی زل می‌زند: "خاله‌ات یک مردی را می‌شناسد که سحر و جادو باطل می‌کند. خیلی ازش معجزه دیده‌اند. تو هم که خوب خوب بودی، چشم زدن توی قرآن هست. بیا یک روز برویم، دعایی چیزی بنویسد، ضرر که ندارد."

می‌گویم: "من به این چرندیات اعتقاد ندارم ولی اگر دلت را خوش می‌کند باشد برویم.

قربان صدقه‌ام می‌رود. به اتاقی می‌رود که پدر آنجا مشغول جدول حل کردن است. پدر بیش از هر کسی با سنگ شدگی من کنار نیامده است. شنیدم که یک بار به مادر می‌گفت: "پسر بزرگ کردم که آخر عمری عصای دستم باشد، نه اینکه زیر پایم را خالی کند." با وجود اینکه از همه بیشتر مغموم است، اما به رویش نمی‌آورد. فقط گویی با من قهر کرده است. نمی‌خواهد رو در رو شویم. گاهی احساس می‌کنم دلم برایش تنگ شده است. کاش او هم مانند همه می‌آمد و غر می‌زد، یا حداقل جویای حالم می‌شد. بعد از اینکه از مسافرت بازگشت و فهمید من یک خودکشی ناموفق کرده ام، دیگر کاری به کارم ندارد.گاهی از آستانه در اتاقم رد می‌شود به هوای اینکه به حمام یا آشپزخانه برود. می‌بینم که پیرتر شده است. موهایش سفید سفید شده اند.گاهی فکر می‌کنم اگر خودکشی کنم شاید راحت‌تر شوند. تا کی می‌خواهند پرستاری یک قلوه سنگ را بکنند؟

دیروز نوبت دکتر داشتم. مطب غلغله بود.همه‌شان هم سنگ. حرف نمی‌زدند. سرشان را انداخته بودند پایین. لابد مثل من داشتند کاشی‌های کف را می‌شمردند. بین این همه سنگ دو نفر هنوز کاملا قوام نیافته بودند. مضطرب بودند. مدام راه می‌رفتند. از این بر سالن به آن بر. یکی شان، زنی بود با آرایش غلیظ اما بی‌حوصله. صورتش با آن همه بزک، بی‌حالت بود. و مردی که با خودش حرف می‌زد. هنوز کسی را داشت که با او خلوت کند:خودش. به زودی او را هم از دست می‌دهد و این قرص‌های لعنتی کرختش می‌کند. می‌خواستم بلند شوم و سر منشی بیچاره فریاد بکشم: "شارلان‌ها،شارلاتان‌ها. فقط پول می‌گیرید تا ما را سنگ‌تر کنید. ما که دیگر آدم نیستیم. سنگیم. اگر خودمان بودیم و خودکشی می‌کردیم، شرف داشت به اینکه سنگ راه دیگران شویم." اما ناگهان خشکم می‌زند، عرق سرد بر پیشانی‌ام می‌نشیند و عقب می‌کشم. باز به لاک خودم فرو می‌روم تا دکتر با آن سر طاسش که همیشه برق می‌زند، بگوید: "تو باید بدانی چه چیزی تو را به این روز انداخته است. خیابان‌ها پر از آدم‌هایی است که نان شب ندارند. تو که الحمدالله از هر نظر تامینی. می‌گویی عاشق هم نشدی، تحصیل کرده هم که هستی، پس دیگر کدام یک از آرزوهایت نابود شده‌اند. شاید فکر کنی دکترت دیوانه شده است ولی دوست داری ازدواج کنی؟ می‌خواهی به پدرت بگویم یک سفر خارج از کشور برایت تدارک ببیند؟ اصلا چیزی هست که علاقه داشته باشی انجامش دهی؟"

وقتی می‌بیند سوال‌هایش بی‌جواب می‌ماند، نسخه‌اش را برمی‌دارد و داروهای دیگری می‌نویسد و بعد اضافه می‌کند:" وزن هم اضافه کردی، فشارت هم مناسب است. کم کم همه چیز درست می‌شود. تا یک سال دیگر خودت هم باورت نمی‌شود که چه قدر بهتر شدی! مشکل تو افسردگی است."

مشکل من افسردگی است.این‌ها را که خودم می‌دانم، سگ پدر! از صندلی برمی‌خیزم و به خیابان می‌زنم. باران نم نمک می‌بارد. روی سرم می‌ریزد و از میان موهایم شره می‌کند و پایین می‌رود. انگار بخواهد کثافات روی سنگی را بشوید و یا به مرور شیار بندازد رویش. سنگی که من شده‌ام پر از شیار است. شیارهایی مثل رگ‌های بدن. هزاران هزار و درهم تنیده. آنقدر که به یاد ندارم چه کسی چه زمانی و چگونه این‌ها را حک کرده است. انگار که درد من همین‌هاست. دردی که هر روز بیشتر رگ می‌کند و نمی‌دانم که چیست؟ شاید درد بی‌دردی است و شاید ملغمه همه دردها.

مرداد 1387

پ.ن: داستان‌های علی را می‌توانید اینجا , اینجا و اینجا بخوانید

Friday, September 11, 2009

ویران می‌آیی


یک شاهکار به‌تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم
اول اسمش چشمم را گرفت. دقیقا یادم نیست چند وقت پیش فکر کنم پارسال توی کتابفروشی دیدمش و فکر کردم چه اسم زیبای شاعرانه‌ای. نخریدمش اما. مدتی طول کشید تا زمان ٍ خواندنش برسد.که به تجربه بهم ثابت شده هر کتابی زمان درست‌اش که برسد خودش می‌آید سراغ آدم.
از دو سال پیش که «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلی را خواندم رمان ایرانی نخوانده‌ام و هیچ فکر نمی‌کردم با چنین اثری رویرو شوم و اینهمه لذت ببرم از خواندنش.

ویران می‌آیی روایت رویارویی دوبارهء روزبه و فردوس است بعد از چند سال. چند سالی که به اندازهء یک عمر پیرشان کرده, از له شدن معصومیت عاشقانه‌گی‌شان وسط دعواهای بی‌ربط سیاسی که روزبه, این آدم سرگردان ٍ بی‌اعتقاد به هیچ چیز , خوب می‌داند چقدر پوچ‌اند....و چقدر آقای نویسنده خوب ساخته فردوس را, این دخترک عجیب بازیگوش و معصوم عاشق را درست لب مرز کودکی و زنانگی....و چه جسورانه ساخته رابطهء پیچیدهء این دو تا را که هیچ اسمی نمی‌شود رویش گذاشت.
«زن برگشت و نگاهش کرد. بعد سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: ولی کاش اصلا نبود. کاش لااقل یادت نمی‌آمد.
- صبح زنگ زد و بیدارم کرد که دانشکده را ول‌اش. استادهاتان یا زیر لحاف‌اند یا توی راه‌بندان خیابان. برویم ببینیم زیر این همه برف پارک چه شکلی شده.
- فقط یکبار می‌شد آن‌طور باشد. پارک دیگر همان نمی‌شود که آن روز بود. چیزهای قشنگ این‌جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت‌کننده.
- برف چپاندی, چپاند توی یقه‌ام و دوید زیر کاج‌ها. افتاد انداخت خودش را روی برف, به‌اش که رسیدم. بعد تکان نخورد. یقه‌اش را نبست روی برف. دست‌هاش را باز کرد. دراز کشید. شانه‌اش از سرمای برف جمع شد, تنگ شد. برف تند آب می‌شد روی گلوش. چرخید روی من. نمی‌گذاشت نفس بکشم. سنگینی و گرماش را هم می‌خواستم, هم نمی‌خواستم. دست‌های سردش تنم را مور مور کرد. صورتش و لب‌هاش اما داغ بود.
- همهء اینها را واقعا یادت است؟
- زیر کاج‌ها از برگ‌های سوزنی‌شان قهوه‌ای بود. آن‌وقت من چشم‌ها را دیدم. ایستاده بودند و نگاه می‌کردند....
- روزهای برفی برگشته‌ای‌ این‌جا و دور و بر را نگاه کرده‌ای و از خودت چیزهایی ساخته‌ای....» (صفحه ۱۰ کتاب)
با این ایماژهای درخشانی که می‌سازد و توصیف ٍ پر از جزئیات ٍ ریز ٍمدل زندگی و رابطه‌های آدم‌ها و نثری بغایت زیبا و شیرین و آهنگین و جذاب و به‌کمال که تک‌تک کلمات‌اش با ایجاز و دقت و حساسیتی شاعرانه چیده شده‌اند و روایتی بغایت تلخ, تلخ و سیاه از تباهی رویاها و امیدهای جوانی یک نسل. که این برعکس گفتن‌اش و رفتن به گذشته,وقتی که آیندهء آدم‌ها را می‌دانیم تلخ‌ترش هم می‌کند. که تلخی ٍ خالص ٍ عمیق‌اش از جنس ٍ تجربهء مکرر بشری ٍخوردن ٍ سر به دیوار واقعیت زشتی و بی‌معنایی جهان است و فهمیدن‌اش, که وقتی فهمیدی‌اش جوانی‌ات تمام شده است و آن‌قدر که لازم است برای بقا, عوض شده‌ای....
«یادت هست اولین بار که دیدمت روی یکی از همین نیمکت‌ها مات نشسته بودی و به هیچ‌کدام از آن بی‌کاره‌ها نگاه نمی‌کردی و نخ یک بادکنک بزرگ آبی هم دستت بود که بعد ولش کردی و توی پارک گم شد؟
- ولش کن آن بچگی‌ها را....»
و روزبه و فردوس آدم‌هایی‌ شدند برام که پریدند وسط خاطره‌ها و حس‌هام , و ماندند. مثل دوست‌داشته‌های توی زندگی واقعی. و هی دلم می‌رود که بخوانم‌شان و کیف کنم که بعد از نمی‌دانم چند وقت وقتی کتاب می‌خوانم آدم‌هاش و رابطه‌شان این‌طوری به دلم می‌چسبد.

و اینکه ویژگی‌های مشابهی دارند رمان‌هایی که نویسنده‌های‌شان شاگرد گلشیری بوده‌اند. از «کریستین و کید» خود گلشیری تا «سمفونی مردگان» و.....که یکی‌ش غرابت ٍ این فضاهای وهمناک ٍ معلق بین واقعیت و رویا(یا کابوس) است. یکی‌ش استیلیزه کردن ٍ حس‌هاست. طوری که می‌بینی حس‌های مجهول و توصیف‌ناپذیر ٍ انسانی چنان دقیق ساخته شده با کلمات , چنان شکل تراش‌خوردهء هندسی منظمی پیدا کرده که آبستره شده حتی. یعنی حس می‌کنی انگار ارجاع‌اش دیگر به آدم‌ها و واقعیت زندگی نیست. فقط باید از زیبایی ٍشکل‌اش لذت ببری.

اما خواندن کتاب این روزها و بعد از آنچه بر ما گذشت و تجربه کردیم طور دیگری هم برای آدم معنی می‌دهد . بهتر لمس‌اش می‌کنی وقتی توی دل چنین تجربهء سیاسی‌ای بوده‌ای.
بعد فکر کردم اگر مثلا یک دهه بعد کسی بخواهد از فعالیت سیاسی دانشجوها و مردم در این روزها و آنچه که باز هم بر یک نسل رفت بنویسد اینقدر پر از درد نخواهد بود, که امروز دیگر چنین عشقی چنین دلتنگی و عذاب وجدانی نیست که آدمی تمام سنگ قبرهای قبرستان را بگردد دنبال دختری متولد مثلا آبان ۶۳....

و دلم می‌خواهد همان جملهء اول را دوباره تکرار کنم: یک شاهکار به تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم. لذت ٍ کشف حسین سناپور , اسمی که می‌ماند ته ذهنم. که با شوق دلم می‌خواهد کتاب‌های دیگرش را بخوانم.
پ.ن :
http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-79.aspx
http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=803&P=7و
گفتگو با حسین سناپور:
http://www.natoor.com/2007/01/593.php

پ.ن: این پست را دلم می‌خواهد تقدیم کنم به ر . خودش اگر روزی بخواند می‌فهمد چرا

Wednesday, September 2, 2009

.....من مرگ را سرودی کردم...پر طبل‌تر از حیات

چقدر بخش اول «حکم مرگ» موریس بلانشو خوب بود. داستان دربارهء زن جوان بیماری به نام ژ ا‌ست که به عقیدهء همه از جمله پزشک‌اش دارد می‌میرد و راوی (که عاشق اوست) این جدال ابدی بین زیبایی و زوال را توصیف می‌کند. به این ترتیب مرگ به شکل یک وسواس ٍ مدام موجودیت پیدا می‌کند , به‌صورت یک آیین ٍ عجیب در می‌آید , یک سندروم , یک موجود زنده و معین (یک جا زن از پرستارش می‌پرسد تابحال مرگ را دیده‌اید؟ پرستار می‌گوید مرده زیاد دیده‌ام. زن می‌گوید مرده نه , مرگ. حالا آن را خواهید دید) که هر لحظه معنایی و حالتی به خود می‌گیرد و بازی متفاوتی می‌کند. راوی با این کار سعی دارد مرگ را هم وارد بازی زندگی کند, که جلوی نیستی مطلق را بگیرد. او اینقدر در این راه پیش می‌رود و آن‌قدر او را دوست دارد که یکبار عملا زن را که مرده زنده می‌کند. یعنی یک استعاره را به شکلی سوررئالیستی جلوهء حقیقت می‌بخشد. صحنهء درخشانی ست. زن زنده می‌شود و بیش از هر زمان دیگری شاد و سلامت و طبیعی و جذاب به نظر می‌رسد. اتفاقی معجزه‌گون , که زیرمعناهای مسیحی-اسطوره‌ای ٍ خودش را دارد.
اما چیزی که من را مجذوب کرد حس انسانی ٍ تنیده در داستان بود. و شدت علاقه و احترام عمیق راوی برای زنی که به سادگی تسلیم نیستی نمی‌شود....علاقه‌ای که می‌خواهد به هر قیمتی شده او را نگه دارد , تا حدی که با معجزه‌ای او را برمی‌گرداند. می‌خواهد در هر شرایطی او را در مقابل مرگ پیروز و قوی نشان دهد. و همهء ما می‌دانیم که در واقعیت چنین تلاشی محکوم به شکست است. در واقعیت هیچ‌کس نمی‌تواند کسی را که دوست دارد در مقابل زوال, در مقابل زشتی و پیری و موقعیت‌های خجالت‌آور و ناخوشایند و بیماری‌های سخت و ناتوانی و در نهایت مرگ محافظت کند.
و راز شکوه و زیبایی ٍ غمگنانهء این داستان همین است. در این فضای خواب‌گونه و این لحن ٍ آرامش‌بخش و مکاشفه‌گر و امیدوارانهء عجیب- نهایت ٍ امیدی که پس از نهایت ٍ ناامیدی‌ها برای یک انسان ٍ هنوز زنده باقی می‌ماند- , در نگاه ٍ انسانی ٍ راوی علیرغم آن شرایط , به کسی که دوست می‌دارد. حتی برعکس, انگار ژ با استقامت‌اش در این نبرد نابرابر در چشم راوی گوهر وجودی‌اش را آشکار می‌کند, بیشتر خودش می‌شود, روحش دوست‌داشتنی‌تر و بامعناتر می‌شود. حتی سایهء مرگ او را زیباتر می‌کند... «دیگر حواسش را جمع کرده بود و پس ٍ پشت ٍظاهر ٍخواب و در اعماق ٍ آرمیدن‌هایش, با هوشیاری روشنای نگاه را پاس می‌داشت تا امید ٍ دشمن‌اش در دست‌یازیدن ٍ ناغافل بر او ناامید شود. از همین لحظه, صورتش حالتی زیبا به خود گرفت که سخت گیرا بود. گمانم خوش می‌داشت مرگ را به نهایت ٍ راستی و حقیقت برساند. او مرگ را محکوم به شرافتمندانه شدن می‌کرد....» {از متن}
و به یاد بیاوریم که ادگار آلن پو مرگ ٍ یک زن جوان و زیبا را فرمولی برای بیان ٍ اساسی‌ترین مضمون ٍ شعر ٍ رمانتیک و شایسته‌ترین موضوع برای خلاقیت ٍ شاعران می‌دانست. او اعتقاد داشت که همهء رازهای سربه‌مهر ٍ هستی در این مضمون نهفته است؛ عشق و مرگ , زیبایی و خوف , فناپذیری و جاودانگی.{مراد فرهادپور -«شیطان, ماخولیا و تمثیل») به‌این‌ترتیب «حکم مرگ» به سنت ٍ رمانتیسیسم نیز بسیار وابسته است.
اما از زاویهء دیگری , می‌شود مرگ را با خود ٍ راوی برابر دانست, که چنان دلمشغول ٍ زن است که گویی می‌خواهد به این شکل او را به‌طور مطلق تصرف کند و مثل سرنوشتی گریزناپذیر همه‌جا دنبالش کند. در رابطهء عاشقانهء مثلثی ٍ راوی-مرگ-زن , انگار راوی برای ژ به صورت ٍ یکی از آن الهه‌های باستانی ٍ دوسر درمی‌آید؛ با دو نماد ٍ زندگی و مرگ توأمان.
و شاید هم بشود گفت راوی نویسنده است و ژ پرسوناژ داستانش , که می‌خواهد حکم محتوم ٍ نویسنده را متوقف کند و خود اراده‌اش را به دست بگیرد. پس با هم دست به یک بازی ٍ پیچیده می‌زنند...

این بحث می‌تواند بسیار طولانی باشد, به‌خصوص دربارهء اسطوره‌شناسی ٍ آیین‌های مرگ که برای فهم بهتر داستان ضروری‌ست. فعلا تمام‌اش می‌کنم. شاید بعدا روزی به آن برگردم.

پی‌نوشت: داشتم فکر می‌کردم آیا باید برای کسی که از چنین داستانی حس ٍ امید می‌گیرد و حالش بهتر می‌شود نگران شد؟ بعد فکر کردم دیگر از من گذشته که بخواهم نگران ٍ خودم باشم