Showing posts with label کارگاه ترجمه. Show all posts
Showing posts with label کارگاه ترجمه. Show all posts

Monday, December 12, 2011


Chanson de l'oiseleur

L'oiseau qui vole si doucement
L'oiseau rouge et tiède comme le sang
L'oiseau si tendre l'oiseau moqueur
L'oiseau qui soudain prend peur
L'oiseau qui soudain se cogne
L'oiseau qui voudrait s'enfuir
L'oiseau seul et affolé
L'oiseau qui voudrait vivre
L'oiseau qui voudrait chanter
L'oiseau qui voudrait crier
L'oiseau rouge et tiède comme le sang
L'oiseau qui vole si doucement
C'est ton coeur jolie enfant
Ton coeur qui bat de l'aile si tristement
Contre ton sein si dur si blanc

Jacques Prevert


آواز شکارچیِ پرنده

پرنده که چنین آرام پرواز می‌کند

پرندهی سرخ و ولرم مثل خون

پرندهی مهربان پرندهی شوخ

پرنده که می‌ترسد به ناگهان

پرنده که گیر می‌افتد ناگهان

پرنده که می‌خواهد بگریزد

پرندهی تنها و سراسیمه

پرنده که می‌خواهد زنده بماند

پرنده که می‌خواهد آواز بخواند

پرنده که می‌خواهد فریاد کند

پرندهی سرخ و ولرم مثل خون

پرنده که چنین آرام پرواز می‌کند

این دل توست ای کودک زیبا

دل تو که شکسته چنین غمناک

در سینهی سخت و سفیدت


ژاک پره ور

ترجمه: سوفیا


(+)

Sunday, March 7, 2010

Le papillon


Le papillon

Naître avec le printemps, mourir avec les roses,
Sur l'aile du zéphyr nager dans un ciel pur,
Balancé sur le sein des fleurs à peine écloses,
S'enivrer de parfums, de lumière et d'azur,
Secouant, jeune encor, la poudre de ses ailes,
S'envoler comme un souffle aux voûtes éternelles,
Voilà du papillon le destin enchanté!
Il ressemble au désir, qui jamais ne se pose,
Et sans se satisfaire, effleurant toute chose,
Retourne enfin au ciel chercher la volupté!

Alphonse de LAMARTINE


پروانه

به گاه بهار زاده شدن، به وقت گل سرخ مردن

با صفیر باد (برفراز بال zephyr زفیر* ) در آسمان پاک غوطه خوردن

بر سینهء غنچه های نوشکفته غنودن

با بوهای خوش، نور و آبی آسمان مست شدن

به هنگام جوانی، بال زنان،

چون باد به سوی افق های ابدی وزیدن

این است تقدیر شگفت پروانه!

به هوس می ماند که هرگز آرام نمی گیرد

همه چیز را می آزماید بی آنکه راضی شود

و دست آخر، به جستجوی لذت به آغوش آسمان بازمی گردد


آلفونس دولامارتین

ترجمه:سوفیا

*پی نوشت: zephyr در میتولوژی یونانی خدای بادغرب یا بادشمالغرب است.در ایلیاد بادی خشن و سهمناک است اما در اودیسه بادی آرام و سبک.


Sunday, November 29, 2009

...شارل بودلر - او شایستهء زندگی ٍ بهتری بود

بودلر یکی از آن کشف‌های زیر و رو کنندهء زندگیم بود. وقتی هنوز زبان آموز ٍ تازه‌نفسی بودم و چه هیجانی داشت تماشای صف ٍ کتاب‌های اصل ٍ انتشارت ٍ گالیمار در کتابفروشی ٍ فرهنگ معاصر و گاهی لمس ٍ جلدهای نو و براق‌شان و همانطور که آدم‌ها پشت آن پنجرهء بزرگ رد می‌شدند و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و می‌فهمیدی که زیاد وقت نداری, ایستادن و ورق زدنی و تک و توک خواندن و فهمیدن ٍ آن جمله‌های غریب مثل تلاش برای کشف, برای راززدودن از دنیایی نو که آدم به خودش می‌بالید از توانایی ٍ وارد شدن به‌ش...الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعن نمی‌دانم چرا از بین آن همه کتاب این را انتخاب کردم. «گل‌های شر» در قطع ٍ پالتویی از سری فولیو با تصویر ٍ تابلویی از گوستاو کلیمت روی جلدش. مجموعه شعری که هر بار با همان سواد ٍ فرانسهء نصفه‌نیمه ورق‌ش می‌زدم و شعری کشف می‌کردم و می‌خواندم و مجذوب می‌شدم...و لذت از زیبایی و کمال ٍ مطلق ٍ یک اثر هنری را به تمام‌معنی حس می‌کردم. بودلر خیلی زود یکی از بزرگترین بت‌هایم شد. حساسیت و قدرت درک ٍ بی‌نظیرش از زیبایی و شعر, و جهان‌بینی بدبینانهء رندانه‌ و خیام‌وار ش, در آن زندگی ٍ سرد و تنها غنیمتی بود....کتاب همیشه توی کیفم بود و هر جا چند دقیقه وقت گیر می‌اوردم بازش می‌کردم و می‌خواندم و به وجد می آمدم, و هرگز ناامیدم نکرد. هر خط‌ش با همان اصالت ٍ شگفت‌انگیز می‌درخشید....همان وقت‌ها تلاش‌هایی برای ترجمه‌ش کردم , برای اینکه حس می‌کردم باید در برابر این‌همه زیبایی کاری کرد, و شاید برای تقسیم ٍلذت ٍ این تجربه با دیگران....ده پانزده قطعه به مرور و در طی چند سال ترجمه کردم و به آدم‌های مختلف نشان دادم و مدام بازخوانی و بازخوانی....
این مطلب حدود دو سال پیش در وبلاگ ٍ دوستی منتشر شد. حالا که خودم وبلاگ دارم اینجا می‌گذارمش به‌خصوص که ترجمهء یکی از این دو شعر را با مشورت ٍ یکی از استادانم تغییراتی داده‌ام. و همینجا تشکر می‌کنم از استادم مهدی حریری که کمک‌م کردند در بازخوانی ٍترجمه‌های بودلر و انگیزه دادند در جدی گرفتن کار و افزودن به قطعه‌ها, و بسیار از ایشان آموخته‌ام.


مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد....

شارل بودلر

دو شعر از شارل بودلر

برگرفته از مجموعه ی گل های شر

اندوه ٍ ماه

امشب ماه چه كاهلانه رویا می بافد
همچون زیبارویی غنوده بر بالش های بسیار
كه پیش از خواب، با دستی لطیف و بی
خیال
پیچ و خم سینه اش را نوازش می كند.

ماه محتضر تن می سپارد به بیهوشی طولانی
بر پشت ٍ پرتلالوء امواج بی رمق
و چشمانش را می گرداند بر
مناظر سفید
كه در
افق نیلگون بالا می آیند، به مانند ٍ فصل شكفتن

و آن هنگام كه در این كره خاكی، در بطالت طولانی اش
هر
از گاه، ماه مخفیانه قطره اشكی فرو می ریزد،
شاعری شیدا، دشمن ِ خواب
،

از گودی كف دستش برمی گیرد این اشك رنگ پریده را
با بازتاب رنگین كمانی اش
چون قطعه ای عقیق سلیمانی
و دور از چشم آفتاب، آن را در قلبش می گذارد.


ترجمه: سوفیا

Tristesses de la lune

Ce soir, la lune rêve avec plus de paresse;
Ainsi qu'une beauté, sur de nombreux coussins,
Qui d'une main distraite et légère caresse
Avant de s'endormir le contour de ses seins,

Sur le dos satiné des molles avalanches,
Mourante, elle se livre aux longues pâmoisons,
Et promène ses yeux sur les visions blanches
Qui montent dans l'azur comme des floraisons.

Quand parfois sur ce globe, en sa langueur oisive,
Elle laisse filer une larme furtive,
Un poète pieux, ennemi du sommeil,

Dans le creux de sa main prend cette larme pâle,
Aux reflets irisés comme un fragment d'opale,
Et la met dans son coeur loin des yeux du soleil.

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


تا بوده همین بوده


« می‌گفتید، از كجا به سراغ تان مي آيد اين غم غريب
که چیره می‌شود، همچون دريا بر صخرة تيره و برهنه؟»
_آن هنگام که دل ما به خوشه‌چینی رفت
دريافت كه زيستن درد است. رازي آشکار بر همه کس.

رنجي بس ساده و نه اسرارآميز
و همچون شادي تان آشكار بر همه كس.
پس بس كنيد جستن را ، اي زيباي كنجكاو!
و ساكت شويد! هر چند صداي تان دلنشين باشد

ساكت شويد، اي غافل! اي روان همواره مسرور!
اي دهان گشوده به خندة كودكانه! كه بسی بيش از زندگي
مرگ است كه ما را همواره با رشته هايي لطيف در چنگ می گیرد.

پس بگذاريد، بگذاريد قلب ام با فريبي سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زيباي تان همچون در رؤيايي شيرين
و زماني طولاني زير ساية مژگان تان بيارامد!

ترجمه: سوفیا

Semper eadem

«D'où vous vient, disiez-vous, cette tristesse étrange,
Montant comme la mer sur le roc noir et nu?»
— Quand notre coeur a fait une fois sa vendange
Vivre est un mal. C'est un secret de tous connu,

Une douleur très simple et non mystérieuse
Et, comme votre joie, éclatante pour tous.
Cessez donc de chercher, ô belle curieuse!
Et, bien que votre voix soit douce, taisez-vous!

Taisez-vous, ignorante! âme toujours ravie!
Bouche au rire enfantin! Plus encor que la Vie,
La Mort nous tient souvent par des liens subtils.

Laissez, laissez mon coeur s'enivrer d'un mensonge,
Plonger dans vos beaux yeux comme dans un beau songe
Et sommeiller longtemps à l'ombre de vos cils!

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


شارل بودلر؛ شاعری که تهمت اشراف منشی و بشرنادوستی بر او بسته اند، درواقع مهربان ترین، صادق ترین، انسانی ترین و مردم وارترین شاعران بوده است. مارسل پروست

شارل بودلر، که بی شک می توان او را پدر معنوی مدرنیسم در هنر و ادبیات نامید، نهم آوریل سال 1821 در پاریس به دنیا آمد. در 6 سالگی پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با یک افسر ارتش ازدواج کرد. این حادثه تاثیر نامطلوبِ عمیق و پایداری بر روح حساس او که شیفتگی خاصی هم نسبت به مادرش داشت بر جای گذاشت. در 11 سالگی ناسازگاری ها موجب شد ناپدری او را به پانسیونی در لیون بفرستد.

در 17 سالگی حین سفری خانوادگی به منطقه پیرنه نخستین اشعارش را می سراید. در 1839 از دبیرستان اخراج می شود. در 19 سالگی زندگی ادبی و آزادانه ای (لیبرتن) در پاریس آغاز می کند و با نویسندگانی همچون ژرار دونروال و بالزاک آشنا می شود. همچنین رابطه ای طولانی با سارا لوشت (luchette) دختر خودفروش یهودی محله ی کارتیه لاتن آغاز می کند. (بعضی زندگینامه نویسان معتقدند همین زن او را به سفلیس مبتلا کرد). یک سال بعد ناپدریش برای دور کردن او از این زندگی مخرب، بودلر را به سفری به شرق (جزایر موریس و بوربون – تا سر حد هند) می فرستد و پس از بازگشت، برای جلوگیری از ولخرجی، حق استفاده آزادانه از اموال (ارثیه پدری) را از او سلب می کند. از آن پس همواره زندگی بودلر در فقر و بی خانمانی گذشت و تلاشهایش برای تامین معاش از طریق قلم (از جمله نمایشنامه نویسی برای تئاتر و چاپ مقاله در روزنامه ها) بی ثمر ماند. دو بار دست به خودکشی می زند و به مادرش می نویسد:"من خود را می کشم، چون دیگر نمی توانم زندگی کنم. زیرا برای دیگران بی ثمر هستم و برای خود خطرناک..."

در 21 سالگی با ژان دووال، محبوب ترین زن زندگی اش، آشنا می شود. در 26 سالگی تنها داستانش ،فانفارلو، در مجله ای چاپ می شود و آثار ادگارآلن پو را کشف می کند. سپس با ماری دوبرون آشنا می شود. در1848 به همراه دوستانش با یک مجله سوسیالیستی همکاری می کند و در فعالیتهای سیاسی شرکت می جوید.

در 30 سالگی نویسنده ای را که عقاید و جهان بینی اش تاثیر عمیقی بر او گذاشت کشف می کند: ژوزف دومایستر. شیفته زن بیوه ای به نام مادام ساباتیه می شود و برایش نامه های بی امضا می فرستد. سپس ترجمه هایش از آثار پو و همچنین بعضی از اشعارش در مجلات چاپ می شود. چاپ کتاب گلهای شر (گفته می شود پس از تورات و انجیل بیش از هر کتاب دیگری در جهان ترجمه و چاپ شده است) در 1857 (36 سالگی) جنجال ادبی و اجتماعی وسیعی به راه انداخت و در روزنامه ها مورد حمله قرار گرفت (به خصوص از سوی کشیشی به نام ادوارد تیری). در نهایت دادگاه (دادگاهی که همان سال به مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر هم رسیدگی کرد) ناشر و شاعر را به جریمه نقدی و حذف شش شعر محکوم کرد. بودلر در نامه به وکیلش می نویسد: "اخلاق انواع مختلفی دارد؛ اخلاق مثبت و عملی داریم که همه موظف به اطاعت از آن هستند، اما اخلاق هنر متفاوت است و از ابتدای خلقت هنرها این مسئله را اثبات کرده اند. آزادی هم چندین نوع دارد. آزادی مخصوص نوابغ و آزادی بسیار محدود برای بقیه." بالاخره بودلر نامه ای مبنی بر درخواست عفو نوشت و برای امپراتریس فرستاد.

در سال 1860 بهشت های مصنوعی (des paradis artificiels)(توصیف تجربه های حسی ناشی از مصرف موادمخدر) و چند اثر دیگر را منتشر می سازد. در 40 سالگی (1861) کاندید عضویت در فرهنگستان فرانسه شد اما از آن کناره گیری کرد. اولین مقاله ی تحسین آمیز درباره گلهای شر در روزنامه ها چاپ می شود . اشعاری کوچک به نثر، ملال پاریس، را منتشر می کند. برای ایراد سخنرانی به بروکسل سفر می کند. مقاله ای از استفان مالارمه با عنوان سمفونی ادبی چاپ می شود که بخشی از آن به بزرگداشت بودلر اختصاص دارد. در مارس 1866 بر اثر سقوط بر سنگفرش کلیسایی در بلژیک، دچار فلج مغزی می شود. مادرش او را در بیمارستانی در پاریس بستری می کند تا اینکه سرانجام در روز سی و یکم اوت 1867 در 46 سالگی، پس از احتضاری طولانی از دنیا می رود و در گورستان مونپارناس به خاکش می سپارند.

زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسد.» اعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان (درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر) چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد. (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن.)

چند جمله قصار از شارل بودلر:


- ادبیات، یعنی گناهان ِ اعتراف شده.

La literature, c`est le mal avoue.

- شعر، یک طریقت ِ زندگی ست.

La poesie est une facone de vivre.

- می توان سه روز بدون نان زیست، ولی بدون شعر هرگز.

On peut vivre 3 joures sans pain, mais sans poesie jamais.

-

زیباترین حیله ی ابلیس این است : شما را متقاعد می کند که وجود ندارد.

"La plus belle des ruses du diable est de vous persuader qu'il n'existe pas."

- ابلیس، براستی مجبورم به او ایمان بیاورم، زیرا در درونم وجودش را احساس می کنم!

"Le diable, je suis bien obligé d'y croire, car je le sens en moi !"

- خنده امری شیطانی ست، پس در حقیقت عمیقا انسانی ست.

Le rire est satanique, il est donc profondément humain.

- امر زیبا همواره شگفت آور است.

"Le beau est toujours bizarre."

- مکتب خیال پروری مکتبی ماورایی و اسرارآمیز است: زیرا از طریق رؤیاست که انسان با دنیای وهم آلودی که احاطه اش کرده ارتباط برقرار می کند.

La faculté de rêverie est une faculté divine et mystérieuse ; car c'est par le rêve que l'homme communique avec le monde ténébreux dont il est environné.

- دوگانگی هنر پیامد ویرانگر دوگانگی انسان است. جوهر جاودانه ثابت انسان به مثابه روح هنر، و عنصر متغیرش همچون جسم آن.

La dualite du l`art est une consequence fatal de la dualite de l`home. La partie eternellement subsistante comme l`ame de l`art, et l`element variable comme son corps.

- ‌هنرچیست؟ خودفروشی.

Qu`est – ce que l`art? Prostitution.

- عشق به خداوند دشوارتر از ایمان به اوست. درعوض، برای مردمان این عصر باور به وجود شیطان دشوارتر از دوست داشتن اوست.

Il est plus difficile d`aimer Dieu que de croire en lui. Au contraire, il est plus difficile pour les gens de ce siecle de croire au diable que de l`aimer.

- خداوند تنها موجودی ست که برای فرمانروایی حتی نیاز به وجود داشتن ندارد.

Dieux est le seul etre qui, pour regner, n`ait meme pas besoin d`exister.

چند منبع فارسی درباره ی بودلر:

1- بودلر نوشته ی ژان پل سارتر، ترجمه ی دل آرا قهرمان (انتشارت سخن)

2- مقاله والتر بنیامین (ترجمه مراد فرهادپور) در ارغنون ویژه شعر (شماره 14)

3- ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن

4- تجربهء مدرنیته مارشال برمن، ترجمه ی مراد فرهادپور {فصل سوم}

5- گلهای شر ترجمه محمدرضا پارسایار - انتشارات هرمس.

6- مقالات شارل بودلر- ترجمه روبرت صافاریان- حرفه: هنرمند


پ.ن: تیتر (او شایستهء زندگی بهتری بود) برگرفته از کتاب ٍ سارتر دربارهء بودلر


اخطار: بازنشر این ترجمه به هر شکلی (چاپی, اینترنتی و...) بدون کسب اجازه از من ممنوع است


Saturday, October 31, 2009

chanson 1 - le tourbillon de la vie

بشنوید
ببینید و اینجا
بخوانید

le tourbillon de la vie
Elle avait des bagues à chaque doigt,
Des tas de bracelets autour des poignets,
Et puis elle chantait avec une voix
Qui, sitôt, m'enjôla.

Elle avait des yeux, des yeux d'opale,
Qui me fascinaient, qui me fascinaient.
Y avait l'ovale de son visage pâle
De femme fatale qui m'fut fatale {2x}.

On s'est connus, on s'est reconnus,
On s'est perdus de vue, on s'est r'perdus d'vue
On s'est retrouvés, on s'est réchauffés,
Puis on s'est séparés.

Chacun pour soi est reparti.
Dans l'tourbillon de la vie
Je l'ai revue un soir, hàie, hàie, hàie
Ça fait déjà un fameux bail {2x}.

Au son des banjos je l'ai reconnue.
Ce curieux sourire qui m'avait tant plu.
Sa voix si fatale, son beau visage pâle
M'émurent plus que jamais.

Je me suis soûlé en l'écoutant.
L'alcool fait oublier le temps.
Je me suis réveillé en sentant
Des baisers sur mon front brûlant {2x}.

On s'est connus, on s'est reconnus.
On s'est perdus de vue, on s'est r'perdus de vue
On s'est retrouvés, on s'est séparés.
Dans le tourbillon de la vie.

On a continué à toumer
Tous les deux enlacés
Tous les deux enlacés.
Puis on s'est réchauffés.

Chacun pour soi est reparti.
Dans l'tourbillon de la vie.
Je l'ai revue un soir ah là là
Elle est retombée dans mes bras.

Quand on s'est connus,
Quand on s'est reconnus,
Pourquoi se perdre de vue,
Se reperdre de vue ?

Quand on s'est retrouvés,
Quand on s'est réchauffés,
Pourquoi se séparer ?

Alors tous deux on est repartis
Dans le tourbillon de la vie
On a continué à tourner
Tous les deux enlacés
Tous les deux enlacés.

گردباد ٍ زندگی

بر هر انگشت‌ش انگشتری داشت
و بی شمار دستبند بر مچ‌هاش
و آواز می‌خواند با صدایی
که بی‌درنگ فریفت مرا

چشمانی داشت, چشمانی عقیق‌گون
که سٍحرم می‌کرد, که سٍحرم می‌کرد
و بیضی ٍ صورت ٍ رنگ‌پریده‌اش
از آن ٍ فتانه‌ای که به دام خطر می‌کشید مرا

با هم آشنا شدیم, هم را شناختیم
هم را از یاد بردیم, هم را گم کردیم
هم را بازیافتیم, به هم گرما بخشیدیم
بعد از هم جدا شدیم

هر کس رفت برای خودش
در گردباد ٍ زندگی
یک شب باز دیدمش ای ای ای
برای خودش شهرتی بهم زده بود

از آوای سازش شناختم‌ش
لبخند ٍ پرسش‌گر ش که آن‌همه دوست می‌داشتم
آن صدای فتنه‌گرش , صورت ٍ زیبای رنگ‌پریده‌اش
از همیشه دیوانه‌ترم کرد

در حال ٍ گوش دادن مست کردم
الکل زمان را از یادم برد
خوابم برد در حالی‌که احساس می‌کردم
بوسه‌ها را بر گونهء شعله‌ور م
بوسه‌ها را بر گونهء شعله‌ور م

با هم آشنا شدیم, هم را شناختیم
هم را از یاد بردیم, هم را گم کردیم
هم را بازیافتیم, از هم جدا شدیم
در گردباد ٍ زندگی

ادامه دادیم به چرخیدن
هر دو در آغوش ٍ هم
هر دو در آغوش ٍ هم
و به هم گرما بخشیدیم

هر کس رفت برای خودش
در گردباد ٍ زندگی
یک شب باز دیدم‌ش ای ای ای
باز افتاد میان بازوانم

وقتی با هم آشنا شدیم
وقتی هم را شناختیم
چرا هم را از یاد بردیم؟
هم را گم کردیم؟

وقتی هم را بازیافتیم
وقتی به هم گرما بخشیدیم
چرا از هم جدا شدیم؟

پس هر دوی‌مان رفتیم
در گردباد ٍ زندگی
ادامه دادیم به چرخیدن
هر دو در آغوش ٍ هم
هر دو در آغوش ٍ هم

موسیقی: ژرژ دلرو
آواز: ژان مورو در فیلم ٍ «ژول و جیم» (فرانسوا تروفو)- ۱۹۶۲
شعر: سیروس باسیاک (نام ٍ مستعار ٍ سرژ رضوانی - نویسنده و نقاش ٍ فرانسوی متولد تهران در سال ۱۹۲۸ - او در فیلم نقش آلبرت را بازی می‌کند.)

ترجمه: سوفیا

پ.ن: «فتانه» را به جای
femme fatale
آورده‌ام. و اینکه می‌دانم «هم» زیاد تکرار می شود ولی هرچه فکر کردم نتوانستم به شکل دیگری برسم....
پ.ن۲:باز دلم رفت برای ترجمهء شعر. خیلی وقت است این کار را نکرده‌ام...
پ.ن۳:من خودم هم الان فهمیدم کسی که این شعر را سروده ایرانی‌الاصل بوده.....
پ.ن۴: اگر فرانسه می‌دانید و اینجا را می‌خوانید یا دستی بر آتش ٍ ترجمه دارید بسیار ممنون می‌شوم لطف کنید و دربارهء کیفیت ٍ ترجمه و اشکال و غلط‌هایی که ممکن است داشته باشد نظر بدهید. هم برای این پست و هم ترجمه‌هایی که قبلن اینجا گذاشته‌ام (مثلن این و این ) و بعدن خواهم گذاشت.
پ.ن۵: دارم یک گفتگوی سینمایی ٍ دیگر ترجمه می‌کنم که فکر می‌کنم باز هم کسی از وجودش خبر نداشته باشد!(سلام وحید و بامداد) امیدوارم به زودی تمام شود و بگذارمش اینجا.
پ.ن۶: «پائولین در ساحل» ٍ اریک رومر را دیدم و دوست داشتم. احتمالن درباره‌اش خواهم نوشت و مقایسه‌اش با فیلم ٍ دیگر رومر «زانوی کلر» که مشترکات ٍ فراوانی با هم دارند در حدی که می‌توان آن‌ها را فیلم‌هایی هم‌خانواده نامید. من البته «شب ٍ من نزد مود» را که به نظرم یکی از درخشان‌ترین شاهکارهای دهه شصت است و به‌نظر می‌رسد فیلم ٍ تک‌افتاده‌ای در کارنامهء رومر است و سبک بصری ٍ متفاوتی با این دو تا دارد بیشتر دوست دارم.... و اینکه گویا فصلنامهء سینما ادبیات تابستان پرونده‌ای برای رومر داشته و من غافل بوده‌ام. حالا از کجا می‌شود تهیه‌اش کرد؟
پ.ن۷: کلاس‌های مراد فرهادپور با عنوان ٍ دموکراسی در مؤسسه ء پرسش (برای اطلاعات ٍ بیشتر به سایت رخداد مراجعه کنید) از نزدیک دیدن ٍ این آدم خودش می‌تواند هیجان‌انگیز باشد....

پ.ن۸: بعد اینکه دیشب, یعنی صبح, درست قبل از اینکه تاریکی تمام شود آسمان چه سرخ ٍ عجیب ٍ بکری شده بود. بعد که «پائولین در ساحل» را دیدم و تمام شد هوا کم‌کم روشن شد. باران زده بود و هوا شفاف و خنک و خالص. از پنجره نگاه می‌کردم به آن همه چراغ ٍ رنگی رنگی ٍ ریز ٍسرخ و سبز و آبی و زرد و سفید...که آن ته برق می‌زدند. زیبایی‌اش نفس ٍ آدم را بند می‌آورد. فکر کردم الان اگر مرده بودم که نمی‌توانستم این‌ها را ببینم. بعد پرندهء کوچولویی را دیدم که روی درخت جلوی خانه‌مان می‌پرید. چقدر خوشگل بود. چقدر رنگ‌های تن‌اش شفاف و نو و تمیز بود. سیاه ٍ پررنگ بود و دور گردنش یک حلقهء سفید داشت با کمی خاکستری روی بال‌ش. خوشگل‌ترین پرنده‌ای بود که در عمرم دیده‌ام. صدای ظریف ٍ قشنگ‌اش با جرجر ٍ ملایم ٍ باران قاتی می‌شد. بعد دیدم آن‌طرف ٍ خیابان بچه‌ای منتظر سرویس مدرسه ایستاده. کاپشن ٍ کلاه‌دار آبی تیره پوشیده بود. دستهاش را کرده بود توی جیبش و کلاهش را تا روی پیشانی پایین آورده بود. به هیچ جا نگاه نمی‌کرد. بچه‌ای بود که انگار گم شده باشد, انگار از این که هوا به این سردی ست و مجبور است تنها آنجا منتظر بایستد بخواهد توی خودش جمع شود. انگار بترسد و بخواهد خودش را پنهان کند. بخواهد هیچ‌کس نبیندش. یه کم ایستادم و بهش نگاه کردم بدون اینکه او مرا ببیند. چقدر دلم می‌خواست براش دست تکان بدهم. بعد دیگر آفتاب بالا آمد و شلوغ شد و پر از آدم شد. همان لحظه بود که احساس کردم دوباره دارم کم می‌آورم. که باز دارم ضعیف می‌شوم.....

پ.ن۹: و یک چیزی, یک کسی از درونم می‌گوید وقت‌ش است بروم دیوان شمس ام را از گوشهء بالای کتابخانه بردارم بیارم پایین بگذارم دم ٍ دست, که ورقی‌ش بزنم‌ هر از گاهی و هر آنی که هوس کردم...می‌طلبد...

پ.ن ۱۰: فکر کردم این می‌تواند نخستین پست از یک بخش ٍ تازه در این وبلاگ باشد. ترانه که در فرانسه به آن
chanson
می‌گویند. چند ترانهء فرانسوی هست که دوستشان دارم. می‌توانیم هر از گاهی یکی‌شان را بشنویم (اگر بتوانم لینک‌شان را گیر بیاورم) و ترجمهء متن‌اش را بخوانیم.

پ.ن ۱۱: اهل سریال دیدن نیستم, اما این سریال
californication
را بنا به تعریف‌هایی که ازش شنیده‌ام خیلی دوست دارم ببینم. فکر ‌کنم ازش خوشم بیاید یا بعبارتی, راست ٍ کار ٍ ما باشد. کسی می‌داند از کجا می‌شود گیرش آورد؟ فیلمی‌ها دارند؟

Monday, September 7, 2009

Hiroshima mon amour

Lui:
et puis, un jour, mon amour, tu sors de l`éternité.
Elle:
Oui, c`est long.
On m`a dit que c`avait été très long.
A six heures du soir, le cath
édrale saint-Étienne sonne. été comme hiver. Un jour, il est vrai, je l`entends. je me souviens l`avoir entendue avant- avant- pendent que nous nous aimions , pendent notre bonheur.
je commence
à voir.
je me souviens avoir d
éjà vu -avant- avant- pendent que nous nous aimions ,
pendent notre bonheur.
je me souviens.
je vois l`encre.
je vois le jour.
je vois ma vie. Ta mort.
Ma vie qui continue. Ta mort qui
continue.
Et que l`ombre gagne
déjà moins vite les angles des murs de la chambre. Et que l`ombre gagne déjà moins vite les angles des murs de la cave. vers six heures et demie.
l`hivers est termin
é.
Ah, c`est horrible. je commence
à moins bien me souvenir de toi.
je commence à t`oublier.
je tremble d`avoir oubli
é tant d`amour....

Hiroshima mon amour
Marguerite Duras


مرد: و بعد، یک روز، عشق من، ابدیت را ترک می‌کنی.
زن: بله. طول می‌کشد. به من گفتند که خیلی طول کشیده است.
در ساعت شش عصر، ناقوس کلیسای سنت اتین به صدا درمی‌آید. زمستان و تابستان.
یک روز، واقعا صدایش را می‌شنوم. به یاد می‌آورم قبلا آن را شنیده ام. قبلا، وقتی به هم
عشق می‌ورزیدیم. وقت خوشبختی‌مان.
آغاز می‌کنم به دیدن. به یادمی‌آورم قبلا هم دیده‌ام. قبلا، وقتی به هم عشق می‌ورزیدیم. وقت خوشبختی‌مان.
به یاد می آورم. جوهر را می‌بینم. روز را می‌بینم.زندگی‌ام را ، مرگ تو را. زندگی که ادامه دارد، مرگ تو که ادامه دارد.
و همچنان که تاریکی، با سرعتی کمتر فرامی‌گیرد گوشه های دیوارهای اتاق را و همچنان
که تاریکی، با سرعتی کمتر فرامی‌گیرد گوشه های دیوارهای زیرزمین را در ساعت شش و نیم، زمستان به انتها رسیده است.
آه، هولناک است. من آغاز می‌کنم به کمتر به یادآوردن‌ات.
آغاز می کنم به فراموش کردن‌ات. و می‌لرزم از تصور فراموشی چنین عشقی....

هیروشیما عشق ٍ من
مارگریت دوراس

ترجمه: سوفیا

Sunday, August 30, 2009

آسمان می‌گذرد

آسمان می‌گذرد
دختری آب می‌خورد
با کف دستش از چشمه
و ماه را
مهتاب را
قطره قطره می‌نوشد.
صبح
آسمانی سخت می‌گذرد در چشمهء بی‌خورشید.

زنده‌یاد بیژن نجدی

le ciel passe
une fille boit de l`eau

de la fontaine
avec sa paume
et goutte par goutte, elle boit la lune, la Claire de lune.

le matin,

le ciel difficilement passe dans la fontaine sans soleil.

ترجمه به فرانسه: سوفیا

Saturday, July 18, 2009

Alicante



Alicante

Une orange sur la table,
Ta robe sur le tapis,
Et toi dans mon lit,
Doux présent du présent,
Fraîcheur de la nuit,
Chaleur de ma vie.

Jacques Prevert


آلیکانته

یک پرتقال بر میز
پیراهن ات بر فرش
و تو در بسترم

حضور شیرین لحظهء حال
طراوت شب

گرمای زندگی ام

ژاک پره‌ور

ترجمه: سوفیا