Sunday, November 29, 2009

...شارل بودلر - او شایستهء زندگی ٍ بهتری بود

پیش‌نوشت: بودلر یکی از آن کشف‌های زیر و رو کنندهء زندگیم بود. وقتی هنوز زبان آموز ٍ تازه‌نفسی بودم و چه هیجانی داشت تماشای صف ٍ کتاب‌های اصل ٍ انتشارت ٍ گالیمار در کتابفروشی ٍ فرهنگ معاصر و گاهی لمس ٍ جلدهای نو و براق‌شان و همانطور که آدم‌ها پشت آن پنجرهء بزرگ رد می‌شدند و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و می‌فهمیدی که زیاد وقت نداری, ایستادن و ورق زدنی و تک و توک خواندن و فهمیدن ٍ آن جمله‌های غریب مثل تلاش برای کشف, برای راززدودن از دنیایی نو که آدم به خودش می‌بالید از توانایی ٍ وارد شدن به‌ش...الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعن نمی‌دانم چرا از بین آن همه کتاب این را انتخاب کردم. «گل‌های شر» در قطع ٍ پالتویی از سری فولیو با تصویر ٍ تابلویی از گوستاو کلیمت روی جلدش. مجموعه شعری که هر بار با همان سواد ٍ فرانسهء نصفه‌نیمه ورق‌ش می‌زدم و شعری کشف می‌کردم و می‌خواندم و مجذوب می‌شدم...و لذت از زیبایی و کمال ٍ مطلق ٍ یک اثر هنری را به تمام‌معنی حس می‌کردم. بودلر خیلی زود یکی از بزرگترین بت‌هایم شد. حساسیت و قدرت درک ٍ بی‌نظیرش از زیبایی و شعر, و جهان‌بینی بدبینانهء رندانه‌ و خیام‌وار ش, در آن زندگی ٍ سرد و تنها غنیمتی بود....کتاب همیشه توی کیفم بود و هر جا چند دقیقه وقت گیر می‌اوردم بازش می‌کردم و می‌خواندم و به وجد می آمدم, و هرگز ناامیدم نکرد. هر خط‌ش با همان اصالت ٍ شگفت‌انگیز می‌درخشید....همان وقت‌ها تلاش‌هایی برای ترجمه‌ش کردم , برای اینکه حس می‌کردم باید در برابر این‌همه زیبایی کاری کرد, و شاید برای تقسیم ٍلذت ٍ این تجربه با دیگران....ده پانزده قطعه به مرور و در طی چند سال ترجمه کردم و به آدم‌های مختلف نشان دادم و مدام بازخوانی و بازخوانی....
پیش‌نوشت۲: این مطلب حدود دو سال پیش در وبلاگ ٍ دوستی منتشر شد. حالا که خودم وبلاگ دارم اینجا می‌گذارمش به‌خصوص که ترجمهء یکی از این دو شعر را با مشورت ٍ یکی از استادانم تغییراتی داده‌ام. و همینجا تشکر می‌کنم از استادم مهدی حریری که کمک‌م کردند در بازخوانی ٍترجمه‌های بودلر و انگیزه دادند در جدی گرفتن کار و افزودن به قطعه‌ها, و بسیار از ایشان آموخته‌ام.


مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد....

شارل بودلر

دو شعر از شارل بودلر

برگرفته از مجموعه ی گل های شر

اندوه ٍ ماه

امشب ماه چه كاهلانه رویا می بافد
همچون زیبارویی غنوده بر بالش های بسیار
كه پیش از خواب، با دستی لطیف و بی
خیال
پیچ و خم سینه اش را نوازش می كند.

ماه محتضر تن می سپارد به بیهوشی طولانی
بر پشت ٍ پرتلالوء امواج بی رمق
و چشمانش را می گرداند بر
مناظر سفید
كه در
افق نیلگون بالا می آیند، به مانند ٍ فصل شكفتن

و آن هنگام كه در این كره خاكی، در بطالت طولانی اش
هر
از گاه، ماه مخفیانه قطره اشكی فرو می ریزد،
شاعری شیدا، دشمن ِ خواب
،

از گودی كف دستش برمی گیرد این اشك رنگ پریده را
با بازتاب رنگین كمانی اش
چون قطعه ای عقیق سلیمانی
و دور از چشم آفتاب، آن را در قلبش می گذارد.


ترجمه: سوفیا

Tristesses de la lune

Ce soir, la lune rêve avec plus de paresse;
Ainsi qu'une beauté, sur de nombreux coussins,
Qui d'une main distraite et légère caresse
Avant de s'endormir le contour de ses seins,

Sur le dos satiné des molles avalanches,
Mourante, elle se livre aux longues pâmoisons,
Et promène ses yeux sur les visions blanches
Qui montent dans l'azur comme des floraisons.

Quand parfois sur ce globe, en sa langueur oisive,
Elle laisse filer une larme furtive,
Un poète pieux, ennemi du sommeil,

Dans le creux de sa main prend cette larme pâle,
Aux reflets irisés comme un fragment d'opale,
Et la met dans son coeur loin des yeux du soleil.

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


تا بوده همین بوده


« می‌گفتید، از كجا به سراغ تان مي آيد اين غم غريب
که چیره می‌شود، همچون دريا بر صخرة تيره و برهنه؟»
_آن هنگام که دل ما به خوشه‌چینی رفت
دريافت كه زيستن درد است. رازي آشکار بر همه کس.

رنجي بس ساده و نه اسرارآميز
و همچون شادي تان آشكار بر همه كس.
پس بس كنيد جستن را ، اي زيباي كنجكاو!
و ساكت شويد! هر چند صداي تان دلنشين باشد

ساكت شويد، اي غافل! اي روان همواره مسرور!
اي دهان گشوده به خندة كودكانه! كه بسی بيش از زندگي
مرگ است كه ما را همواره با رشته هايي لطيف در چنگ می گیرد.

پس بگذاريد، بگذاريد قلب ام با فريبي سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زيباي تان همچون در رؤيايي شيرين
و زماني طولاني زير ساية مژگان تان بيارامد!

ترجمه: سوفیا

Semper eadem

«D'où vous vient, disiez-vous, cette tristesse étrange,
Montant comme la mer sur le roc noir et nu?»
— Quand notre coeur a fait une fois sa vendange
Vivre est un mal. C'est un secret de tous connu,

Une douleur très simple et non mystérieuse
Et, comme votre joie, éclatante pour tous.
Cessez donc de chercher, ô belle curieuse!
Et, bien que votre voix soit douce, taisez-vous!

Taisez-vous, ignorante! âme toujours ravie!
Bouche au rire enfantin! Plus encor que la Vie,
La Mort nous tient souvent par des liens subtils.

Laissez, laissez mon coeur s'enivrer d'un mensonge,
Plonger dans vos beaux yeux comme dans un beau songe
Et sommeiller longtemps à l'ombre de vos cils!

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


شارل بودلر؛ شاعری که تهمت اشراف منشی و بشرنادوستی بر او بسته اند، درواقع مهربان ترین، صادق ترین، انسانی ترین و مردم وارترین شاعران بوده است. مارسل پروست

شارل بودلر، که بی شک می توان او را پدر معنوی مدرنیسم در هنر و ادبیات نامید، نهم آوریل سال 1821 در پاریس به دنیا آمد. در 6 سالگی پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با یک افسر ارتش ازدواج کرد. این حادثه تاثیر نامطلوبِ عمیق و پایداری بر روح حساس او که شیفتگی خاصی هم نسبت به مادرش داشت بر جای گذاشت. در 11 سالگی ناسازگاری ها موجب شد ناپدری او را به پانسیونی در لیون بفرستد.

در 17 سالگی حین سفری خانوادگی به منطقه پیرنه نخستین اشعارش را می سراید. در 1839 از دبیرستان اخراج می شود. در 19 سالگی زندگی ادبی و آزادانه ای (لیبرتن) در پاریس آغاز می کند و با نویسندگانی همچون ژرار دونروال و بالزاک آشنا می شود. همچنین رابطه ای طولانی با سارا لوشت (luchette) دختر خودفروش یهودی محله ی کارتیه لاتن آغاز می کند. (بعضی زندگینامه نویسان معتقدند همین زن او را به سفلیس مبتلا کرد). یک سال بعد ناپدریش برای دور کردن او از این زندگی مخرب، بودلر را به سفری به شرق (جزایر موریس و بوربون – تا سر حد هند) می فرستد و پس از بازگشت، برای جلوگیری از ولخرجی، حق استفاده آزادانه از اموال (ارثیه پدری) را از او سلب می کند. از آن پس همواره زندگی بودلر در فقر و بی خانمانی گذشت و تلاشهایش برای تامین معاش از طریق قلم (از جمله نمایشنامه نویسی برای تئاتر و چاپ مقاله در روزنامه ها) بی ثمر ماند. دو بار دست به خودکشی می زند و به مادرش می نویسد:"من خود را می کشم، چون دیگر نمی توانم زندگی کنم. زیرا برای دیگران بی ثمر هستم و برای خود خطرناک..."

در 21 سالگی با ژان دووال، محبوب ترین زن زندگی اش، آشنا می شود. در 26 سالگی تنها داستانش ،فانفارلو، در مجله ای چاپ می شود و آثار ادگارآلن پو را کشف می کند. سپس با ماری دوبرون آشنا می شود. در1848 به همراه دوستانش با یک مجله سوسیالیستی همکاری می کند و در فعالیتهای سیاسی شرکت می جوید.

در 30 سالگی نویسنده ای را که عقاید و جهان بینی اش تاثیر عمیقی بر او گذاشت کشف می کند: ژوزف دومایستر. شیفته زن بیوه ای به نام مادام ساباتیه می شود و برایش نامه های بی امضا می فرستد. سپس ترجمه هایش از آثار پو و همچنین بعضی از اشعارش در مجلات چاپ می شود. چاپ کتاب گلهای شر (گفته می شود پس از تورات و انجیل بیش از هر کتاب دیگری در جهان ترجمه و چاپ شده است) در 1857 (36 سالگی) جنجال ادبی و اجتماعی وسیعی به راه انداخت و در روزنامه ها مورد حمله قرار گرفت (به خصوص از سوی کشیشی به نام ادوارد تیری). در نهایت دادگاه (دادگاهی که همان سال به مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر هم رسیدگی کرد) ناشر و شاعر را به جریمه نقدی و حذف شش شعر محکوم کرد. بودلر در نامه به وکیلش می نویسد: "اخلاق انواع مختلفی دارد؛ اخلاق مثبت و عملی داریم که همه موظف به اطاعت از آن هستند، اما اخلاق هنر متفاوت است و از ابتدای خلقت هنرها این مسئله را اثبات کرده اند. آزادی هم چندین نوع دارد. آزادی مخصوص نوابغ و آزادی بسیار محدود برای بقیه." بالاخره بودلر نامه ای مبنی بر درخواست عفو نوشت و برای امپراتریس فرستاد.

در سال 1860 بهشت های مصنوعی (des paradis artificiels)(توصیف تجربه های حسی ناشی از مصرف موادمخدر) و چند اثر دیگر را منتشر می سازد. در 40 سالگی (1861) کاندید عضویت در فرهنگستان فرانسه شد اما از آن کناره گیری کرد. اولین مقاله ی تحسین آمیز درباره گلهای شر در روزنامه ها چاپ می شود . اشعاری کوچک به نثر، ملال پاریس، را منتشر می کند. برای ایراد سخنرانی به بروکسل سفر می کند. مقاله ای از استفان مالارمه با عنوان سمفونی ادبی چاپ می شود که بخشی از آن به بزرگداشت بودلر اختصاص دارد. در مارس 1866 بر اثر سقوط بر سنگفرش کلیسایی در بلژیک، دچار فلج مغزی می شود. مادرش او را در بیمارستانی در پاریس بستری می کند تا اینکه سرانجام در روز سی و یکم اوت 1867 در 46 سالگی، پس از احتضاری طولانی از دنیا می رود و در گورستان مونپارناس به خاکش می سپارند.

زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسد.» اعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان (درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر) چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد. (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن.)

چند جمله قصار از شارل بودلر:


- ادبیات، یعنی گناهان ِ اعتراف شده.

La literature, c`est le mal avoue.

- شعر، یک طریقت ِ زندگی ست.

La poesie est une facone de vivre.

- می توان سه روز بدون نان زیست، ولی بدون شعر هرگز.

On peut vivre 3 joures sans pain, mais sans poesie jamais.

-

زیباترین حیله ی ابلیس این است : شما را متقاعد می کند که وجود ندارد.

"La plus belle des ruses du diable est de vous persuader qu'il n'existe pas."

- ابلیس، براستی مجبورم به او ایمان بیاورم، زیرا در درونم وجودش را احساس می کنم!

"Le diable, je suis bien obligé d'y croire, car je le sens en moi !"

- خنده امری شیطانی ست، پس در حقیقت عمیقا انسانی ست.

Le rire est satanique, il est donc profondément humain.

- امر زیبا همواره شگفت آور است.

"Le beau est toujours bizarre."

- مکتب خیال پروری مکتبی ماورایی و اسرارآمیز است: زیرا از طریق رؤیاست که انسان با دنیای وهم آلودی که احاطه اش کرده ارتباط برقرار می کند.

La faculté de rêverie est une faculté divine et mystérieuse ; car c'est par le rêve que l'homme communique avec le monde ténébreux dont il est environné.

- دوگانگی هنر پیامد ویرانگر دوگانگی انسان است. جوهر جاودانه ثابت انسان به مثابه روح هنر، و عنصر متغیرش همچون جسم آن.

La dualite du l`art est une consequence fatal de la dualite de l`home. La partie eternellement subsistante comme l`ame de l`art, et l`element variable comme son corps.

- ‌هنرچیست؟ خودفروشی.

Qu`est – ce que l`art? Prostitution.

- عشق به خداوند دشوارتر از ایمان به اوست. درعوض، برای مردمان این عصر باور به وجود شیطان دشوارتر از دوست داشتن اوست.

Il est plus difficile d`aimer Dieu que de croire en lui. Au contraire, il est plus difficile pour les gens de ce siecle de croire au diable que de l`aimer.

- خداوند تنها موجودی ست که برای فرمانروایی حتی نیاز به وجود داشتن ندارد.

Dieux est le seul etre qui, pour regner, n`ait meme pas besoin d`exister.

چند منبع فارسی درباره ی بودلر:

1- بودلر نوشته ی ژان پل سارتر، ترجمه ی دل آرا قهرمان (انتشارت سخن)

2- مقاله والتر بنیامین (ترجمه مراد فرهادپور) در ارغنون ویژه شعر (شماره 14)

3- ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن

4- تجربهء مدرنیته مارشال برمن، ترجمه ی مراد فرهادپور {فصل سوم}

5- گلهای شر ترجمه محمدرضا پارسایار - انتشارات هرمس.


پ.ن: تیتر (او شایستهء زندگی بهتری بود) برگرفته از کتاب ٍ سارتر دربارهء بودلر


اخطار: بازنشر این ترجمه به هر شکلی (چاپی, اینترنتی و...) بدون کسب اجازه از من ممنوع است

Tuesday, November 24, 2009

یادداشت ِ خودکشی



Suicide's Note

The calm
Cool face of the river
Asked me for a kiss

Langston Hughes
یادداشت ٍ خودکشی

آرام
صورت ٍ سرد ٍ رودخانه
ازم خواست ببوسم‌ش

لنگستون هیوز

اصل ٍ شعر از اینجا

Wednesday, November 18, 2009

پشت صحنه















مارتین اسکورسیزی(وسط) - رابرت دونیرو(چپ) - هاروی کایتل(راست)
سر صحنهء «خیابان‌های پایین ٍ شهر» ۱۹۷۳

Monday, November 16, 2009

پیچیده و ریاکار و زیبا و تنها

گاه برمی‌گردم و به فیلم‌های سینماگران ٍ محبوبم فکر می‌کنم. فقط فکر می‌کنم, بی جستجو در کتاب‌ها یا گوگل. می‌خواهم این فیلم‌ها را در همان جایی پیدا کنم که جایگاه و مقصد نهایی‌شان, جایگاه نهایی ٍ آثار هنری است: در ذهن. جایی که جای تفسیرها نیست, برآمد ٍ نشانه‌ها و تفسیرها و رنگ ها و واژگان و صداهاست. من وقتی موسیقی ٍ شوبرت را می‌شنوم من نیستم. منم و فضایی که شوبرت و نوازندگان می‌سازند. منم در اختیار ٍ آنها, زمان و مکان را به درستی نمی‌توان شناخت. این حادثه‌ای است که در لحظهء برخورد با اثر هنری رخ می‌دهد.
حالا سرگرم ٍ بازی‌ام: کدام فیلم وودی آلن بود که شخصیت‌هایش داستان را, و موقعیت خود را در داستان, رو به دوربین تعریف می‌کردند, انگار که با مصاحبه‌گری هستند یا پیش ٍ روانکاوی؟ کدام فیلم ٍ او بود که جمع ٍ چهار نفره‌ای را نشان می‌داد که در رستورانی نشسته‌اند و دربارهء هنر یا دربارهء زندگی زناشویی یا دربارهء پیر شدن حرف‌هایی پراکنده و گاه بی‌ربط به هم می‌زدند؟ در کدام فیلم‌اش عاشق ٍ دختری جوان شد و در کدام فیلم‌اش دست در جیب و تنها از پیاده‌رویی در نیویورک می‌گذشت و در کدام فیلم‌اش رفت سینما به تماشای فیلمی؟ در کدام فیلم به برادران مارکس اشاره کرد و در کدام فیلم حرفی از گروچو را تکرار کرد؟ در پایان ٍ کدام فیلم بود که بعد از همه آن انبوه حرف‌ها و شوخی‌ها یا قتل‌ها و عاشق‌شدن‌ها و دروغ‌گفتن‌ها, با تماشای عنوان‌بندی ٍ نهایی, که جز یکی دو استثنا همیشه حروف سفید بر زمینهء سیاه است, به این فکر افتاده بودم که این انسان تا کجا پیچیده و ریاکار و زیبا و تنهاست؟
صفی یزدانیان - اعجاز ٍ سادهء رومر (فصلنامه سینما ادبیات تابستان ۱۳۸۸


تکه‌های دیگری از همین مقاله:
- و تا سالها بعد, دست‌کم تا سه دهه بعد, در سینمای رومر همچنان و همچنان مردها و زن‌ها به تعطیلات می‌روند, یکی می‌رود که تنها باشد و یکی می‌رود که از تنهایی فرار کند. بعد معمولن آشنایی قدیمی سر راه‌شان قرار می‌گیرد, این آشنا بهانهء آشنایی با آدم‌های تازه می‌شود. آدم ٍ تازه توهم ٍ گریز از تنهایی را می‌سازد, تازه‌ها و قدیمی‌ها دور ٍ میزی می‌نشینند, می‌خورند و می‌نوشند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. پیش ٍ تازه‌ها سعی می‌کنند آدمی دیگر جلوه کنند و قدیمی‌ترها می‌دانند که دوست‌شان دارد کلک می‌زند. رومر حتی وقتی از دورهء معاصرش عقب می‌رود, مثل سالها پیش که از رمان ٍ کلایست مارکیز فن او را ساخت, یا این اواخر که در بانوی انگلیسی و دوک به انقلاب فرانسه برگشت و این‌بار نه در فضاهای بیرونی ٍ دلخواهش که در صحنه‌آرایی ناواقع با پس‌زمینه‌های نقاشی‌شده‌اش, باز هم داستان ٍ دو آشنا/دلدادهء قدیمی را گفت که در آشوب ٍ بیرون, در اتاق‌ها با هم حرف می‌زنند و حرف می‌زنند, باز هم بنیان ٍ قصه بر تنهایی بود و تلاش برای بدست‌آوردن ٍ همراهی ٍ دیگری یا نشدن‌های چنین وسوسه یا خواهشی. و میان ٍ بسیاری از این آثار در همان نگاه با فاصله مرزهای دقیقی پیدا نیست. او یکبار این همانندی ٍ بسیار در سطح‌های مختلف ٍ روایت‌هایش را چنین توضیح داد که سینمایش «کمتر آنچه را که آدم‌ها انجام می‌دهند و بیشتر آنچه را که در سرشان می‌گذرد شرح می‌دهد.» و در سر ٍ آدم‌ها چه‌ها که نمی‌گذرد. و بعد سختی ٍ راه‌آمدن ٍ آنچه در سر است با آنچه نامش دنیاست, و هر چیزی است که بیرون از ما می‌گذرد یا گذشته است, خود را آشکار می‌کند. و «اخلاق» آیا جز آن چیزی است که برای خود می‌سازیم یا برای‌مان ساخته‌اند تا این درون و بیرون با هم کنار بیایند؟
....این راهی است که یا باید از آن گذشت و تعریف ٍ اخلاقی ٍ تازه‌ای از زندگی به‌دست داد یا می‌توان از ابتدای آن زیر ٍ وسوسه زد و برگشت و به‌گونه‌ای «واقعی»‌تر, «منطقی»تر و «اخلاقی»تر زندگی کرد. رومر البته پشت ٍ هیچ پیشنهادی نمی‌ایستد. او وضعیت را نشان می‌دهد, وضعیتی که چون سر ٍ آن دارد که ذهن را نمایش دهد یعنی به‌نمایش درنیامدنی را نمایش دهد, خطوط ٍ قصه‌اش چندان مهم نیست.
.....و در کنار ٍ این‌همه, این هم هست که به سفر رفتن گونه‌ای شروع کردن ٍ دوبارهء خود است. انگار تازه زاده شده باشی. حالا با خودم که تنهایم, در کنار ٍ این انبوه ٍ دیگران, این انبوه ٍ خوردن‌ها و نوشیدن‌ها و حرف‌زدن‌ها چه باید کنم؟ سینمای رومر شاید هیچ‌جا به‌اندازهء پرتوسبز پررنگ و سرراست جلوه نکرده باشد. پیش ٍ دلفین, شخصیت ٍ اصلی ٍ فیلم, تعطیلات ٍ تابستانی ٍ پیش ٍ رو آرام آرام تبدیل می‌شود به حقیقتی وجودی: مسأله این نیست که تعطیلات را من, که همسفری که همدم باشد ندارم, کجا بروم, پرسش این است که اصلا در این دنیا چه دارم می‌کنم؟ که را دارم؟ کجا می‌توانم بروم؟ تا کجا می‌توانم پیش بروم؟ این است که دلفین پس از چندین تلاش ٍ ناکام برای «خوش‌گذراندن» در تعطیلات, پی می‌برد که مصیبت نه این تابستان و روزهای تعطیل‌ش, که سراسر ٍ زندگی ٍتنهایی است که دارد می‌کند.
....در دههء نود او با حکایت‌های چهارفصل‌اش باز وضعیت‌های آشنا شدن و تعطیلات و سفر و تنهایی را ساخت و شاید این‌بار در گونه‌ای شاعرانگی ٍ صریح‌تر به این هم نگاه کرد که فصل‌ها نشان‌مان می‌دهند چه فرصت ٍ کمی داریم. این پیرمردی که از موج ٍ نو آمده است, بی‌آن‌که در بند ٍ آن باشد که خود را نظریه‌پرداز ٍ روش‌های بیان ٍ سینمایی بداند سراسر ٍ سینمای خود را تبدیل به نظریه‌ای دربارهء سینما کرد. او به سرگذشت ٍ سینما چیزی افزود که یگانه و تکرارناشدنی است. او باز مثل اوزو نه با دوربین‌اش حرکات اعجاب‌آور کرد نه گفتگوهایی تکان‌دهنده نوشت و نه بازی ٍ خاصی از هنرپیشه‌هایش خواست و گرفت. دوربین ٍ او خیلی که بخواهد جایی برود ,چند متری آدم‌ها را رها می‌کند, چند درخت را نشان می‌دهد که باد در میان ٍ برگ‌هاشان می‌وزد و بعد دوباره به آدم‌ها برمی‌گردد. و با همین رفت و برگشت ٍ کوتاه چیزی را انگار از جهان ٍ جادوها از جهان ٍ اسرار می‌کند و راست به ما و به دنیای ٍ محصور ٍ آدم‌های قصه‌اش هدیه می‌دهد.
و این چیزهای ساده است که معجزه سینمای اریک رومر را می‌سازد.


پ.ن: «پائولین در ساحل» ٍ رومر را که دیده بودم می‌خواستم درباره‌اش بنویسم و دربارهء مایه‌های مشترک‌اش با «زانوی کلر» و درکل ویژگیهای سینمای رومر. در عوض این چند پاراگراف را بخوانید, که مگر بهتر از این هم می‌شود نوشت؟

Thursday, November 12, 2009

خوانده‌های تازه ۱ - «تمدن و ملالت‌های آن

پیش‌نوشت: این یک بخش تازه در این وبلاگ است, بیشتر با هدف ٍ ثبت ٍ کتاب‌هایی که این روزها می‌خوانم. و گاهی هم البته ممکن هست سری بزنم به گنجینهء کهنه‌ای که بعضی از جواهرهایش بارها با شوق بازخوانده شده, هی ورق زده شده و حالم را خوش کرده و نکته‌های تازهء جذاب توش کشف شده و دل‌تپیدن‌هایم را لابلای ورق‌هایش دیده....و حالا مرتب چیده شده توی قفسه‌ها.
این بخش صٍرفن یک معرفی ٍ مختصر خواهد بود و قرار نیست از زاویهء نقد و تحلیل به کتاب موردنظر نگاه کنم یا درک و دریافت شخصی‌ام را بنویسم.

تمدن و ملالت‌های آن
زیگموند فروید
ترجمهء محمد مبشری
نشر ماهی
۱۲۱ صفحه
۲۵۰۰ تومان

فروید این کتاب را در سال ۱۹۳۰ منتشر کرد که در آن خلاصه‌ای از دیدگاه‌های روانکاوی دربارهء فرهنگ و تمدن را با بیانی ساده نوشته است. او اینجا به بحث و بررسی در مورد عواملی می‌پردازد که موجب بوجود آمدن ٍ تمدن شده‌اند و امروز هم نیروهای محرک پیشرفت یا بازدارندهء تحولات جامعهء متمدن را تشکیل می‌دهند. محور اصلی کتاب دربارهء تضاد ٍ آشتی‌ناپذیر میان دو نیروی متخاصم در روان نوع بشر است: رانه (سایق) عشق و رانه تخریب(مرگ)
اساس و هدف فعالیت ما آدمیان ارضای رانه‌های طبیعی‌ست که در اصل فردی‌اند. درعین حال ما ذاتن موجوداتی اجتماعی نیز هستیم زیرا برای ارضای رانه‌های فردی به جمع نیازمندیم و بنابراین مجبوریم امیال خود را مهار و محدود کنیم. کشمکش میان این دو گرایش متعارض موجب آن وضعی می‌شود که نام اثر بیان‌کنندهء ان است: یعنی ملالت یا ناخشنودی در تمدن. (از پیشگفتار ٍ مترجم)

کتاب هشت فصل دارد. در فصل اول فروید به تحلیل «احساس مذهبی» یا دین به مثابه وهم می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که احساس ٍ ما از «من» در کودکی چنان گسترده بوده که مرز بین «من» و جهان پیرامون نامعین بوده و سپس به تدریج جهان بیرون را از خود جدا کرده بنابراین من ٍ امروزی ٍ باقیماندهء ما, منقبض شدهء احساسی بسیار فراگیرنده‌تر است و احساس ٍ اتصال به کل(خدا) درواقع همان احساس اولیهء «من» است که در روان ٍ ناخودآگاه باقی مانده. در بخش دوم می‌گوید که زندگی بسیار دشوار و پر از رنج و سرخوردگی ست و برای تحمل کردن آن نمی‌توانیم از وسایل ٍ کمکی مانند دین, وسایل سرگرمی, مواد سکرآور و ارضاهای جانشین چشمپوشی کنیم. و اینکه انسان برای رسیدن به احساس سعادت ممکن است سعی در کشتن رانه‌های غریزی‌اش(که ارضای‌شان دشوار یا غیرممکن است) کند یا اینکه از جابجا کردن لیبیدو استفاده کند یعنی والایش ٍ رانه‌ها در قالب ٍ هنر, و یا اینکه اساسن از زندگی در واقعیت چشم بپوشد(نٍوروز). در فصل بعد به تعریف تمدن می‌پردازد که با روی دو پا راه‌رفتن ٍ انسان آغاز شد و ویژگی‌های آن عبارتند از: پاکیزگی, نظم, فرهنگ و تنظیم روابط اجتماعی که آزادی‌های فردی را محدود می‌کند.(و در عوض امنیت می‌دهد) سپس دربارهء رانهء جنسی و شکل گرفتن آن به‌صورت ٍ خانواده بحث می‌کند و اینکه تمدن همیشه با عشق ٍ پرشور ٍجنسی که مستلزم ٍ حدی از آزادی فردی و دوری گزیدن از جامعه است شدیدن مبارزه می‌کند و سعی می‌کند عشق را به صورت ٍ مهربانی و نوعدوستی والایش کند که این با گرایش ذاتی ٍ انسان به خشونت درتضاد است. میل به خشونت و پرخاشگری(بزرگترین مانع ٍ تمدن) که زاییدهء رانهء مرگ است و هیچ شکلی از روابط اجتماعی(مثلن مارکسیسم) نمی‌تواند آن را از بین ببرد. اما تمدن برای مهار کردن ٍ پرخاشگری از چه وسایلی استفاده می‌کند؟ یکی ایجاد ٍ ترس در برابر ٍ مرجعیت و سپس ترس در برابر ٍ فرامن. هنگامی که بخاطر ٍ ترس ٍ از دست دادن ٍ عشق ٍ دیگران, میل به پرخاشگری به درون افکنده می‌شود و به «من» ٍ فرد بازمی‌گردد و بخشی از من آن‌را می‌گیرد و به مثابه وجدان در مورد ٍ «من» همان پرخاشگری شدید را اعمال می‌کند که «من» تمایل داشت نسبت به افراد دیگر اعمال و خود را ارضا کند. تنش میان فرامن ٍ سختگیر و «من» ٍ تحت سلطهء او را عذاب وجدان می‌نامیم. و اینکه رنج و ناکامی‌هایی که منشأ بیرونی دارند احساس ٍ تقصیر را افزایش می‌دهند. نخست وجدان موجب ٍ چشم‌پوشی از میل است اما سپس رابطه واژگون می‌شود و هر چشم‌پوشی ٍ مجدد, سختگیری ٍ آن را افزایش می‌دهد. سختگیری ٍ فرامن نمایانگر ٍ آن چیزی نیست که آدمی از مرجعیت ٍ بیرونی می‌شناسد یا انتظار دارد بلکه نمایانگر ٍ پرخاشگری ٍ سرکوب شدهء خود فرد علیه آن مرجعیت است. به‌این ترتیب می‌توان ادعا کرد که وجدان در نتیجهء سرکوب ٍ میل به پرخاشگری ایجاد شده است....
فروید این پرسش را مطرح می‌کند که آیا تمدن درنهایت با محدود کردن و شکل دادن به خواست‌های آدمی مانع رسیدن به سعادت نشده؟ آیا اقوام بدوی سعادتمندتر نبوده‌اند؟ اینجا فروید برخلاف ٍ آلدوس هاکسلی در «دنیای قشنگ ٍ نو» معتقد است زندگی بدوی هم محدودیت‌های خودش را داشته و انسان ٍ بدوی به‌هیچ‌وجه سعادتمندتر نبوده....


پ.ن: جلسهء اول کلاس مراد فرهادپور خوب بود. مباحثی که مطرح شد البته برای من که تقریبن همهء آثار مکتوب (تألیف و ترجمه) او را خوانده‌ام نکتهء تازه‌ای نداشت اما باز هم شنیدنش جذاب بود. در ابتدا گفت که قرار نیست از دیدگاه معرفتی دموکراسی را تعریف کنیم و نگاه انتقادی به آن خواهیم داشت. مبنا خود ٍ نقد است. و دربارهء تفاوت بین معرفت و حقیقت صحبت کرد که معرفت یک مفهوم ٍ علمی بستهء آکادمیک است و حقیقت پرتنش و باز و نامتناهی است و همیشه به جایی که ایستاده‌ایم و به پیش‌فرض‌ها و خواست‌هایمان بستگی دارد و بی‌غرض نیست و اینکه حقیقت مجموعهء پدیده‌ها نیست بلکه یک کلیت تازه از آن‌ها می‌سازد و جملهء والتر بنیامین: نسبت ٍ حقیقت با پدیده‌ها مثل نسبت ٍ صور فلکی است به سیاره‌ها. سپس به انتقاد چپ‌های جدید مثل ژیژک از دموکراسی پرداخت و اینکه پس از سلطهء مطلق ٍ سرمایه‌داری ٍ هار و افسارگسیخته به پایان ٍ تاریخ و پایان ٍ ایدئولوژی رسیدیم و این ایده مطرح شد که راه دیگری جز پذیرفتن ٍ همین سیستم نیست. آلن بدیو فیلسوف ٍ رادیکال فرانسوی(شاگرد ٍآلتوسر) می‌گوید امروز دشمن نه سازو کار ٍ سرمایه‌داری بلکه خود ٍدموکراسی ست. آلبرتو توسکانو(مترجم انگلیسی ٍ آثار ٍ بدیو): مشکل دموکراسی نیست بلکه این اعتقاد ٍ عمیقن ریشه دوانده است که هیچ آلترناتیوی برای حاکمیت ٍ سود وجود ندارد. ژیژک شکل ٍ دموکراتیک ٍ مبارزه علیه سرمایه‌داری را ناممکن می‌داند. چون هر نوع چالشی با سرمایه هر قدر هم رادیکال باشد در منطق ٍ سرمایه ادغام می‌شود. و بحث‌های دموکراتیک سیاست ٍ رادیکال را فلج می‌کند. و اینکه سیستم دموکراسی ٍ لیبرال که در عمل به خواسته‌های اکثریت هم توجهی نمی‌کند باعث می‌شود مازاد ٍ نیروی سیاسی جامعه به سمت فرهنگ و زندگی روزمره برود. در پرسش‌هایی که حاضران کردند این سوال مطرح شد که این انتقاد به دموکراسی برای جامعهء ما که هنوز دارد تلاش می‌کند برای رسیدن به دموکراسی خطرناک نیست و به دیکتاتوری منجر نمی‌شود؟(مگر می‌شود این روزها جایی حرفی زده شود و صحبت از «وقایع ٍ اخیر» نشود؟) و فرهادپور پاسخ داد که محتوای آنچه می‌گوییم همیشه با توجه به جایگاهی که در آن ایستاده‌ایم معنی پیدا می‌کند....
حیف که بیشتر از این نمی‌توانم بنویسم چون آدمی هستم که دفتر نت‌برداری‌م را از فرط ٍ حواس‌پرتی جا گذاشتم! دفتری که پر بود از یادداشتهای شخصی و چیزهای عجیب‌غریب...فقط امیدوارم کسی که پیداش می‌کند نخواندش

جنگل هم دربارهء جلسه اول کلاس نوشته.

پ.ن: می‌خواستم بگویم که کتاب فروید واقعن برای نوشته شدن در سال ۱۹۳۰ زیادی نبوغ‌آمیز است. موقع خواندن بسیاری از ایده‌ها و بحث‌ها به نظرتان آشنا می‌آید و این, تأثیر عظیمی را که این بحث‌ها روی شکل گرفتن دیدگاه‌های‌مان دربارهء روان آدمی و دربارهء فرهنگ و هنر داشته نشان می‌دهد و با این‌حال باز هم خیلی از ایده‌ها شگفت‌زده‌تان می‌کند (مثلن بخش ٍ مربوط به تحلیل ٍ وجدان) نمی‌دانم که قبل از آن یعنی در دهه ۱۹۲۰ روانکاوی در چه مرحله‌ای بوده و فروید تا چه حد از پیشینیان‌اش تأثیر گرفته و آموخته و ایده‌های‌ش تا چه حد حاصل خلاقیت ٍ شخصی ست(در نبوغ او البته شکی نیست)....جستجو دنبال سرچشمه‌های این ماجرا می‌تواند خیلی هیجان‌انگیز باشد.... و اینکه یکی از دلایل ٍ کنجکاوی‌م این است که تصادفن قبل از کتاب ٍ فروید, «و نیچه گریه کرد» را می‌خواندم که خب اگر خوانده باشید می‌دانید که علاوه براینکه رمان بسیار بسیار بسیار خوبی‌ست دربارهء آغاز روانکاوی است - البته به همان میزان هم دربارهء فلسفهء نیچه-(فروید هم یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است) و نویسنده‌اش اروین یالوم که روانکاو است یک کتاب دیگر هم ازش به فارسی ترجمه شده. برای «و نیچه گریه کرد» که من واقعن آدم‌ش نیستم که بتوانم دربارهء چنین شاهکار بزرگی بنویسم....(شاید روزی؟) فقط اینکه صد در صد توصیه‌اش می‌کنم. از معدود کتاب‌هایی ست که دید و ذهن آدم را نسبت به خیلی چیزها در درون خودش عوض می‌کند...که در مورد تشنگی‌ها و سوال‌های اصلی و حیاتی ٍ روح‌مان حرف می‌زند.... و چه شخصیت‌پردازی ظریف ٍ عالی ٍ درجه‌یکی دارد دکتر برویر. من خیلی جاها خودم را توش می‌دیدم...توی خیلی از جزئیات ٍ فکرها و حس‌ها....بگذریم....
و آخر اینکه «تمدن و ملالت‌های آن» ترجمهء خوب و روانی هم دارد.

پ.ن: این را یکی توی کلوب شٍر کرده بود فکر کردم بد نیست اینجا بگذارم‌ش. منبع‌ش از اینجا ست, و ترجمه هم که.....بهرحال یک چیزهایی قابل فهم هست ازش....

گفتگوی ماریو گلدنبرگ با آلن بدیو
ترجمه مهرداد نیک‌بین
گلدنبرگ
: دوست دارم به دو جمله از شما بپردازم . یکی با مرگ خدا سروکار دارد (در کتاب‌تان*) و دیگری که به مرگ کمونیسم ارجاع دارد (در مقالهء «دربارهء فاجعه‌ای مبهم) . شما اینطور بحث میکنید که مرگ یک رخداد نیست، و با این وجود هردوی آنها [ یعنی ] مرگ خدا و مرگ کمونیسم ، پیامدهائی دارند . این پیامدها چه هستند ؟

بدیو : پیامدهای دو مرگ؟ من فکر میکنم پیامد مرگ خدا، تفاوتی قاطع میان معنا و حقیقت (meaning and truth) است. وقتی لکان میگوید که معنا یک ادراک مذهبی است، او مطابق منطق مرگ خدا صحبت میکند، جائی که حقیقت و معنا جدا هستند. بطور واقعی، من فکر میکنم که ساده ترین تعریف خدا و مذهب در این ایده واقع شده است که حقیقت و معنا، یکی هستند و همانندند. مرگ خدا پایان ایده ای است که حقیقت و معنا را به مثابه چیزی همانند فرض می گیرد. و باید اشاره کنم که مرگ کمونیسم نیز به جدائی میان معنا و حقیقت، تا آنجائی که به تاریخ مربوط میشود، دلالت دارد. “معنای تاریخ” دو معنا را در بر داشت : از یکسو “جهت گیری”، اینکه تاریخ به یک جایی میرود؛ و دیگر اینکه تاریخ معنایی دارد که آن، تاریخ رهایی بشر از طریق پرولتاریا است و … . در حقیقت، دوران کامل کمونیسم، دوره ای بود که در آن اعتقاد راسخ وجود داشت که این امر ممکن است که تصمیمات برحق سیاسی بگیریم؛ ما در آن زمان بوسیله معنای تاریخ به تحرک درآمده بودیم. و از آن جهت، یک انطباق بین حقیقت سیاسی و حقیقت فعالیت سیاسی و معنای تاریخ. سپس مرگ کمونیسم به دومین مرگ خدا بدل شد، اما در قلمرو تاریخ. میان این دو رخداد ارتباطی وجود دارد و پیامد آن، اگر بخواهیم بگوئیم، این است که ما باید از این امر آگاه باشیم که اثرات حقیقی (truthful effects) که مقدمتا محلی (local) هستند(چه روانکاوانه و علمی و غیره باشند) همواره یک تاثیر حقیقت محلی هستند، نه حقیقت جهانی یا کلی. به عبارت دیگر، این مسئله بر این امر دلالت ندارد که این می تواند یک ممکن است اثر معنا تولید کند که همچنان کمتر از یک اثر معنای جهانی باشد. بدین ترتیب، ما باید با وجود این امر کارمان را از پیش ببریم و چاره سازی کنیم.

گلدنبرگ : میتوانید این مسئله را شرح دهید؟

بدیو : من میتوانم درباره یک موقعیت معیّن سیاسی فکر کنم که در آن یک جهت یابی صحیح و یک جهت یابی غلط وجود دارد. شما میتوانید این تفکر را داشته باشید. این [تفکر] به خوبی به این مسئله خدمت میکند و به یک معنای کلی تاریخی و همچنین به یک بازنمایی از کلیتی سیاسی متصل نیست. در دیدگاه من، در درمان روانکاوی شما میتوانید تاثیرات حقیقت تولید کنید، اما این بدان معنی نیست که شما می خواهید معنای جهانی سوژه را تغییر دهید. این دو از هم مجزا هستند. امروزه شاید قصد تحت کنترل درآوردن آنها، معنا و حقیقت هر دو با هم، را “تاریک اندیشی”(obscurantism) بنامیم. به همین خاطر است که، همانطور که ژاک آلن میلر میگوید، ما به روشنائی بیشتری نیاز داریم!

گلدنبرگ : آیا در این مسئله جانبداری پراگماتیکی وجود دارد؟

بدیو : پراگماتیک یا جانبداری ای پراتیکی؟ اگر [سویه] پراگماتیک را از جهت فلسفی در نظر بگیریم، من میگویم نه. در پراگماتیسم حقیقی، مقوله حقیقت ناپدید میشود و تنها معنا باقی می ماند. [بر اساس پراگماتیسم ] مناطق [ مختلف ] معنا وجود دارند.

گلدنبرگ : پراگماتیسم اظهار میدارد که هر آنچه سودمند است حقیقی است.

بدیو :بله، فایده (utility) مفهومی است که به معنا مرتبط است. فایده از لحاظ پراگماتیک به معنا ارجاع دارد. این نقطه نظر ویتگنشتاین است. بازی های معنائی ای وجود دارند که او بازی های زبانی می نامد و آنچه که به حساب می آورد توانائی به اجرا در آمدن است. اما بدین طریق او جدایی معنا و حقیقت را تحمیل می کند و به این ترتیب موجب ناپدیدشدن حقیقت میگردد. من فکر میکنم که این امر، تقسیم بزرگ فلسفی در تئوری معاصر است. ما شاید بتوانیم با مرگ خدا در ذهن بسر کنیم.در هر حال، شما تنها دو امکان دارید : یا جدایی (تفکیک) معنا و حقیقت را فرض میگیرید یا تصمیم میگیرید که هیچ حقیقتی وجود ندارد.

گلدنبرگ : لکان میگوید “حقیقت نه-همه چیز است ” (truth is not-all )

بدیو : گفتن اینکه “حقیقت نه-همه چیز است ” و گفتن اینکه ” [حقیقت] هیچ چیز است “، یک چیز نیستند.

گلدنبرگ : من حدس میزنم که مرگ کمونیسم، امر مسلم تری است نسبت به مرگ خدا. چون مرگ خدا ممکن است رخدادی باشد که برای سالهای زیادی طول بکشد.

بدیو : خدا مسن تر از کمونیسم است. بنابراین کندتر میمیرد .

گلدنبرگ : اما ما در اینجا با زجر یا جان کندن (agony) سروکار داریم، میگوئل دو اونامونو درباره جان کندن مسیحیت صحبت میکند و از آن جهت جان کندن خدا. مرگ خدا ممکن است جان کندنی طولانی باشد.

بدیو : بله ، من هم فکر میکنم این امر جان کندنی طولانی است .

گلدنبرگ : در کتابتانcourt traite d’ontologie transitoire شما اظهار میدارید که خدا هم اکنون مرده است.

بدیو : او برای من مرده است. پس او مرده است.

گلدنبرگ : اما نه برای جورج دبلیو بوش و اسامه بن لادن.

بدیو : من فکر میکنم که حتی برای آنها هم او مرده است. این کنشِ یک خدای مرده است، او مرده ولی هنوز کنش مند است. خدای مرده ای که در حال زدوده شدن است.

*کتاب آلن بدیو با مشخصات زیر :

,فرانسوی :

court traite d’ontologie transitoire, seuil , 1998 Alain Badiou ,

انگلیسی : Alain Badiou , briefings on existence : a short treatise on transitory ontology , trans. Norman Madarasz , state university of network press , 2006


پ.ن: خوب بهروز بقایی حالش بهتر شده و از آی‌سی‌یو آوردنش بخش عادی. ممنون خدا

Monday, November 9, 2009

ب.و.س.ه های ربوده










تام هنکس - داریل هانا
splash
ران هاوارد - ۱۹۸۴

پ.ن: یک کمدی رمانتیک ٍ درجه یک ٍ دلچسب و خوش‌سلیقه و هوشمندانه که این روزها دلم خیلی برایش تنگ شده. فیلمی همانقدر ساده که عمیق. داستان‌ش در نگاه اول شاید معمولی به‌نظر برسد ولی غنای این‌جور فیلم‌ها به جزئیات ریز‌ش بستگی دارد, و به درست سر جای خودش نشستن ٍ هر جزء و درک درست فیلمساز از شخصیت‌هایی که در نهایت ٍ دقت و ظرافت ساخته, و ضرباهنگ ٍ سریع و پرکشش ٍ شوخی‌ها - که هرکدام به خودی ٍ خود واقعن جذاب و بکر ‌اند- (چهار پنج نویسنده و شوخی‌نویس روی فیلمنامه کار کرده‌اند) و باورپذیر از آب درآمدنٍ آن فضای فانتزي(شخصیت اصلی فیلم یک پری دریایی است!) که چه کار سختی ست.... و فیلم مثل اغلب ٍ کمدی‌رمانتیک‌های مشابه‌ش سرشار است از یک‌جور نگاه ٍ معصومانه به زندگی....و در عین حال پر از ارجاع‌های پنهان به کهن‌الگوهای اسطوره‌ای که در بافت ٍ فیلمنامه تنیده شده. در ماجرای پری دریایی که انسان شده و آمده روی خاک تا با عشق‌ش زندگی کند و هر بار آب بهش می‌خورد باز پاهایش به باله تبدیل می‌شود....نمی‌خواهم به این شکل ٍ مستقیم از دل ٍ چنین فیلم ٍ بی‌ادعای خوبی مفاهیم عمیقه بیرون بکشم, ولی تا حالا شده عاشق شوید و بیایید روی زمین و بعد هر بار به دلیلی یادتان بیندازند که نیمی ماهی هستید, که مال ٍ اینجا نیستید, و نتوانید برای او توضیح بدهید و هی بترسید که بفهمد باله دارید؟


پ.ن: چرا اینجوری شده سرعت اینترنت؟ چرا در طول روز حتی نمیشه میل چک کرد؟ باز چه غلطی دارن می‌کنن؟

پ.ن (صبح چهارشنبه بیست آبان):نمی‌دانم چرا خبرهای بد همیشه درست وقتی آدم خودش غمگین و عصبانی است می‌رسند؟ دارم دربارهء بهروز بقایی حرف می‌زنم که حالش بد است.... گویا قبل از شروع اجرای هادی مرزبان که در آن نقش دارد حالش بد می‌شود ولی حاضر نمی‌شود برود بیمارستان و در راه ٍ تالار سنگلج دچار سکتهء مغزی می‌شود. بهروز بقایی را فراتر از یک بازیگر دوست داشتم یعنی منظورم این است که این احساس بخاطر مثلن کیفیت ٍ بازیگری‌اش نبود....چند باری حرف زدن‌ش را توی برنامه‌های مختلف تلویزیون دیدم(مثلن همان برنامه‌ء خوبی که پارسال از شبکه دو پخش می‌شد که دو نفر توی کافی‌شاپ حرف می‌زدند(یادم رفته اسم ٍ برنامه‌هه - «تیک تاک» بود؟) و یک شب بقایی با یک شاعر کودک حرف می‌زد دربارهء اینکه کودک درون‌مان را آزاد کنیم و گاهی دست به کارهای بی‌منطق بزنیم و «بازی» کنیم تا فضای جدی اطراف را بشکنیم و همین‌طور که این‌ها را می‌گفتند شروع کردند به بازی کردن با هرچه روی میز بود و شیرینی‌ها را با انگشت له می‌کردند و روی میز می‌مالیدند....) بخاطر همین چیزها شاید به نظرم آدم دوست‌داشتنی بود و این توی نقش‌هایی که بازی می‌کرد هم پیدا بود...انگار پشت سریال‌هایی که می‌ساخت و نقش‌هایی که بازی می‌کرد یک خوبی و مهربانی و نیت ٍ خیر همیشه بود...یادتان هست نقش محسن که یکبار توی سریال همسران بازی کرد؟ که اینقدر معصوم و صاف و کودک و رها بود که خیلی چیزها, خیلی قاعده و قانون‌های آدم‌ها را بلد نبود...الان هم بهروز بقایی در نظرم آدم ناب و متفاوتی ست, آدمی با یک کودک ٍ درون ٍ سرحال و خوب.... برای سلامتی‌اش دعا می‌کنید؟
بعد اینکه بیمارستان جم جای دوری نیست, دوستانی که اینجا را می‌خوانند کسی هست که دوست داشته باشد یک روز جمع شویم برویم عیادت‌ش؟ البته الان که نمی‌شود, منظورم وقتی که حال‌ش بهتر شد

Thursday, November 5, 2009

جنایت و مکافات

گاهی وقتی کتابی می‌خوانم یا ماجرایی را می‌شنوم فکر می‌کنم یک روز فیلم‌ش را خواهم ساخت....داستان سهیلا قدیری را می‌خوانم. این از آن داستان‌هاست که من بلدم چطور باید فیلم‌ش را ساخت - همان‌طور که داستایفسکی بلد بود چطور «جنایت و مکافات» را بنویسد-(در مثل که مناقشه نیست). که آموخته ام از تولستوی وقتی کاراکتر کاترین ماسلوا را توی رمان ٍ «رستاخیز» می‌ساخت.... صحنه‌ای هست توی «جنایت و مکافات» که راسکلنیکف نشسته توی یک پارک و دختر خودفروشی را می‌بیند با وضع نامتعادل رقت‌انگیزی...دلم می‌خواهد توصیف ٍ داستایفسکی از این لحظه را باز هم بخوانم. دلم آن نگاه ٍ پرشفقت ٍ انسانی را می‌خواهد به این گوشه‌های جامعه به آدم‌هایی این‌چنین حاشیه‌ای و فرورفته در فقر و الکلیسم و خودفروشی... که اصلن این کتاب را من به‌خاطر همین فضاسازی و ستینگ‌ش بیشتر دوست دارم تا خط ٍ اصلی داستان‌ش. می‌گویم بلدم بسازمش چون حجم ٍ درد را می‌فهمم.
خبر را یک بار دیگر می‌خوانم و از خودم می‌پرسم چیست که این‌طوری دارد آتش‌م می‌زند و جواب را پیدا می‌کنم: این‌که سهیلا قدیری زن بود, و همهء آن‌چه بر سرش رفت به‌خاطر زن بودن‌ش بود. «جنسیت» اینجا کانون ٍ ماجرا ست. خود ٍ درد است. نهایت ٍ رنجی ست که یک انسان می‌تواند در زندگی تحمل کند. اندوهٍ همهء آن چیزی ست که این جامعهء کثافت از یک زن می‌سازد. همهء آن کمپلکس‌ها و عقده‌هایی که ته‌اش به جنسیت می‌رسد که همیشه زن‌ها در عین ٍ بی‌گناهی تاوان‌ش را پرداخته‌اند, که انگار تا ابد باید بپردازند. من ٍ زن ٍ مرفهی که در خانهء بالای شهرم نشسته ام پشت ٍ ای‌دی‌اس‌ال ام و پول ٍ پدرم را خرج می‌کنم هم یک گوشه‌ای‌م سهیلا قدیری‌ام. که هر کدام از ما یک تکهء سنگین از آن بار روی شانه‌هایمان دارد سنگینی می‌کند. من می‌دانم که بابت ٍ زن بودن م همیشه بازنده‌ام. که توی هر شکلی از هر رابطه‌ای از سلام و علیک و خرید کردن از مغازه بگیر تا ارتباط ٍ کاری, عاطفی و هر چی....بازنده‌ام. من می دانم که گریزی از تحقیر شدن نیست, از مقصر بودن, از پنهان کردن ٍ خودم و نیازهام, از باج دادن از...می‌خوانم که آن زن را قبل از اعدام به جرم ٍ «رابطهء نامشروع» حد زده اند. می‌خوانم که از ۱۴ سالگی توی خیابان‌ها سرگردان بوده و هر شب مایهء عیش ٍ مردی. من می‌دانم که هرگز کسی آن مردها را حد نخواهد زد. آن‌ها هیچوقت مقصر نیستند. می‌خوانم که پدر بچه‌ای که کشته شد اگر به‌عنوان ولی‌دم رضایت بدهد قاتل مجازات نمی‌شود. این یعنی اینکه ولی‌دم ٍ بچه, پدر است و اگر خودش بچه‌اش را کشت مجازات نمی‌شود ولی مادر مجازات می‌شود! آنهم مجازات ٍ اعدام! من کله ام دارد سوت می‌کشد آقایان. من می‌خواهم گند بزنم به همهء قانون‌های‌تان.
می‌خوانم که سهیلا در وصیتنامه‌اش نوشته اینجانبه (اینجانب«ه»!) تقاضا دارد که دیگر دست از سر ٍ جسدم بردارید و تحویل‌ش ندهید به خانواده‌ام که به جرم ٍ فرار از خانه قیدم را زدند و ولم کردند توی خیابان. که اگر بیایند و فاتحه برایم بخوانند روحم آرام نمی‌گیرد. کدام شان نسبتی دارد با من؟کدام‌شان دانست که از ۱۴ سالگی تا ۲۸ سالگی چه گذشت بر من؟ انسانی بود که بفهمد ۱۴ سال زندانی ٍ خانهء پدر و ۱۴ سال هم این زندگی یعنی چی؟ کسی خبر دارد؟ و آن قاضی ٍ بی‌شعور می‌خواهد جسدش را تحویل‌شان بدهد! می‌خواهد حتی آخرین تقاضای ٍ یک اعدامی را نادیده بگیرد!
در گوگل سرچ می‌کنم دنبال ٍ عکس‌ش. به چهره‌اش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم از شدت ٍ درد به جایگاه ٍ قدیسی رسیدن یک چنین چیزی باید باشد. شاید زیادی رمانتیک دارم می‌بینم و «بینوایان» زده شده‌ام, اما وقتی می‌خوانم که چند روز آخر زنگ زده بوده و پول خواسته برای اینکه بتواند میوه بخورد...
می‌خوانم که دایی‌ش می‌گوید همان بهتر که مرد. آتش از گوش‌ها و چشمها و دهانم می‌ریزد بیرون. بهتر که مرد چون با فرار کردن‌ش = از دست دادن ب.ک.ا.ر.ت.ش, آبرویمان را جریحه‌دار کرد. ضربه زد به ریشهء غیرت و مردی‌مان. که لابد نگذاشت بتوانیم سرمان را مثل ٍ یک مرررررررد بالا بگیریم. چون ما قبیله‌ای هستیم که در سال ۲۰۰۹ وقتی آمارها می‌گوید در اروپا و ایالات متحده سن برقراری ٍ اولین رابطهء ج.ن.س.ی برای دخترها و پسرها تقریبن یکسان است (هفده سال و چند ماه) زنان‌مان را به جرم ارضای غرایز انسانی‌شان از تمام حقوق ٍ بشری محروم می‌کنیم. این‌ها را دارم می‌نویسم برای اینکه معتقدم ریشهء تمام ٍ این دردها همین است....ریشهء کل ٍ این وضعیت ٍ دردناک ٍ پیچیدهء حل‌ناشدنی همین است...نمی‌دانم بالاخره کی می‌خواهیم به این چیزها فکر کنیم؟ پس کٍی قرار است این وضعیت تغییر کند؟ پس کٍی؟ مایی که مثلن روشنفکریم و فکر می‌کنیم می‌توانیم تأثیری روی جامعه‌مان بگذاریم نباید قدمی برداریم؟ برداشته باشیم؟ خیابان‌های این شهر پر از سهیلا قدیری ست...نمی‌شود برایشان کاری کرد؟ نمی‌شود بیرون‌شان کشید از آن شرایط؟ و پاک‌شان کرد از آن انگ‌ ای که حاصل آن نگاه ٍ بیمار به مقولهء جنسیت است که اگر منطقی نگاهش کنی می‌فهمی چقدر پوچ است؟ نمی‌شود که خانواده‌هایشان بفهمند؟ بفهمند که ریشهء این همه زجر و بدبختی چه چیز ٍ بی‌معنایی‌ست؟ نمی‌شود فهمید که جنسیت یک مقولهء دارای بار معنایی نیست, ربطی به آبرو ندارد, یک مقولهء صٍرفن فیزیولوژیک - عاطفی ٍ برابر است؟ نمی‌شود به زن به عنوان ٍ آدم نگاه کرد؟
آیا ممکن هست یک روز جور ٍ دیگری نگاه کنیم؟

Saturday, October 31, 2009

chanson 1 - le tourbillon de la vie

بشنوید
ببینید و اینجا
بخوانید

le tourbillon de la vie
Elle avait des bagues à chaque doigt,
Des tas de bracelets autour des poignets,
Et puis elle chantait avec une voix
Qui, sitôt, m'enjôla.

Elle avait des yeux, des yeux d'opale,
Qui me fascinaient, qui me fascinaient.
Y avait l'ovale de son visage pâle
De femme fatale qui m'fut fatale {2x}.

On s'est connus, on s'est reconnus,
On s'est perdus de vue, on s'est r'perdus d'vue
On s'est retrouvés, on s'est réchauffés,
Puis on s'est séparés.

Chacun pour soi est reparti.
Dans l'tourbillon de la vie
Je l'ai revue un soir, hàie, hàie, hàie
Ça fait déjà un fameux bail {2x}.

Au son des banjos je l'ai reconnue.
Ce curieux sourire qui m'avait tant plu.
Sa voix si fatale, son beau visage pâle
M'émurent plus que jamais.

Je me suis soûlé en l'écoutant.
L'alcool fait oublier le temps.
Je me suis réveillé en sentant
Des baisers sur mon front brûlant {2x}.

On s'est connus, on s'est reconnus.
On s'est perdus de vue, on s'est r'perdus de vue
On s'est retrouvés, on s'est séparés.
Dans le tourbillon de la vie.

On a continué à toumer
Tous les deux enlacés
Tous les deux enlacés.
Puis on s'est réchauffés.

Chacun pour soi est reparti.
Dans l'tourbillon de la vie.
Je l'ai revue un soir ah là là
Elle est retombée dans mes bras.

Quand on s'est connus,
Quand on s'est reconnus,
Pourquoi se perdre de vue,
Se reperdre de vue ?

Quand on s'est retrouvés,
Quand on s'est réchauffés,
Pourquoi se séparer ?

Alors tous deux on est repartis
Dans le tourbillon de la vie
On a continué à tourner
Tous les deux enlacés
Tous les deux enlacés.

گردباد ٍ زندگی

بر هر انگشت‌ش انگشتری داشت
و بی شمار دستبند بر مچ‌هاش
و آواز می‌خواند با صدایی
که بی‌درنگ فریفت مرا

چشمانی داشت, چشمانی عقیق‌گون
که سٍحرم می‌کرد, که سٍحرم می‌کرد
و بیضی ٍ صورت ٍ رنگ‌پریده‌اش
از آن ٍ فتانه‌ای که به دام خطر می‌کشید مرا

با هم آشنا شدیم, هم را شناختیم
هم را از یاد بردیم, هم را گم کردیم
هم را بازیافتیم, به هم گرما بخشیدیم
بعد از هم جدا شدیم

هر کس رفت برای خودش
در گردباد ٍ زندگی
یک شب باز دیدمش ای ای ای
برای خودش شهرتی بهم زده بود

از آوای سازش شناختم‌ش
لبخند ٍ پرسش‌گر ش که آن‌همه دوست می‌داشتم
آن صدای فتنه‌گرش , صورت ٍ زیبای رنگ‌پریده‌اش
از همیشه دیوانه‌ترم کرد

در حال ٍ گوش دادن مست کردم
الکل زمان را از یادم برد
خوابم برد در حالی‌که احساس می‌کردم
بوسه‌ها را بر گونهء شعله‌ور م
بوسه‌ها را بر گونهء شعله‌ور م

با هم آشنا شدیم, هم را شناختیم
هم را از یاد بردیم, هم را گم کردیم
هم را بازیافتیم, از هم جدا شدیم
در گردباد ٍ زندگی

ادامه دادیم به چرخیدن
هر دو در آغوش ٍ هم
هر دو در آغوش ٍ هم
و به هم گرما بخشیدیم

هر کس رفت برای خودش
در گردباد ٍ زندگی
یک شب باز دیدم‌ش ای ای ای
باز افتاد میان بازوانم

وقتی با هم آشنا شدیم
وقتی هم را شناختیم
چرا هم را از یاد بردیم؟
هم را گم کردیم؟

وقتی هم را بازیافتیم
وقتی به هم گرما بخشیدیم
چرا از هم جدا شدیم؟

پس هر دوی‌مان رفتیم
در گردباد ٍ زندگی
ادامه دادیم به چرخیدن
هر دو در آغوش ٍ هم
هر دو در آغوش ٍ هم

موسیقی: ژرژ دلرو
آواز: ژان مورو در فیلم ٍ «ژول و جیم» (فرانسوا تروفو)- ۱۹۶۲
شعر: سیروس باسیاک (نام ٍ مستعار ٍ سرژ رضوانی - نویسنده و نقاش ٍ فرانسوی متولد تهران در سال ۱۹۲۸ - او در فیلم نقش آلبرت را بازی می‌کند.)

ترجمه: سوفیا

پ.ن: «فتانه» را به جای
femme fatale
آورده‌ام. و اینکه می‌دانم «هم» زیاد تکرار می شود ولی هرچه فکر کردم نتوانستم به شکل دیگری برسم....
پ.ن۲:باز دلم رفت برای ترجمهء شعر. خیلی وقت است این کار را نکرده‌ام...
پ.ن۳:من خودم هم الان فهمیدم کسی که این شعر را سروده ایرانی‌الاصل بوده.....
پ.ن۴: اگر فرانسه می‌دانید و اینجا را می‌خوانید یا دستی بر آتش ٍ ترجمه دارید بسیار ممنون می‌شوم لطف کنید و دربارهء کیفیت ٍ ترجمه و اشکال و غلط‌هایی که ممکن است داشته باشد نظر بدهید. هم برای این پست و هم ترجمه‌هایی که قبلن اینجا گذاشته‌ام (مثلن این و این ) و بعدن خواهم گذاشت.
پ.ن۵: دارم یک گفتگوی سینمایی ٍ دیگر ترجمه می‌کنم که فکر می‌کنم باز هم کسی از وجودش خبر نداشته باشد!(سلام وحید و بامداد) امیدوارم به زودی تمام شود و بگذارمش اینجا.
پ.ن۶: «پائولین در ساحل» ٍ اریک رومر را دیدم و دوست داشتم. احتمالن درباره‌اش خواهم نوشت و مقایسه‌اش با فیلم ٍ دیگر رومر «زانوی کلر» که مشترکات ٍ فراوانی با هم دارند در حدی که می‌توان آن‌ها را فیلم‌هایی هم‌خانواده نامید. من البته «شب ٍ من نزد مود» را که به نظرم یکی از درخشان‌ترین شاهکارهای دهه شصت است و به‌نظر می‌رسد فیلم ٍ تک‌افتاده‌ای در کارنامهء رومر است و سبک بصری ٍ متفاوتی با این دو تا دارد بیشتر دوست دارم.... و اینکه گویا فصلنامهء سینما ادبیات تابستان پرونده‌ای برای رومر داشته و من غافل بوده‌ام. حالا از کجا می‌شود تهیه‌اش کرد؟
پ.ن۷: کلاس‌های مراد فرهادپور با عنوان ٍ دموکراسی در مؤسسه ء پرسش (برای اطلاعات ٍ بیشتر به سایت رخداد مراجعه کنید) از نزدیک دیدن ٍ این آدم خودش می‌تواند هیجان‌انگیز باشد....

پ.ن۸: بعد اینکه دیشب, یعنی صبح, درست قبل از اینکه تاریکی تمام شود آسمان چه سرخ ٍ عجیب ٍ بکری شده بود. بعد که «پائولین در ساحل» را دیدم و تمام شد هوا کم‌کم روشن شد. باران زده بود و هوا شفاف و خنک و خالص. از پنجره نگاه می‌کردم به آن همه چراغ ٍ رنگی رنگی ٍ ریز ٍسرخ و سبز و آبی و زرد و سفید...که آن ته برق می‌زدند. زیبایی‌اش نفس ٍ آدم را بند می‌آورد. فکر کردم الان اگر مرده بودم که نمی‌توانستم این‌ها را ببینم. بعد پرندهء کوچولویی را دیدم که روی درخت جلوی خانه‌مان می‌پرید. چقدر خوشگل بود. چقدر رنگ‌های تن‌اش شفاف و نو و تمیز بود. سیاه ٍ پررنگ بود و دور گردنش یک حلقهء سفید داشت با کمی خاکستری روی بال‌ش. خوشگل‌ترین پرنده‌ای بود که در عمرم دیده‌ام. صدای ظریف ٍ قشنگ‌اش با جرجر ٍ ملایم ٍ باران قاتی می‌شد. بعد دیدم آن‌طرف ٍ خیابان بچه‌ای منتظر سرویس مدرسه ایستاده. کاپشن ٍ کلاه‌دار آبی تیره پوشیده بود. دستهاش را کرده بود توی جیبش و کلاهش را تا روی پیشانی پایین آورده بود. به هیچ جا نگاه نمی‌کرد. بچه‌ای بود که انگار گم شده باشد, انگار از این که هوا به این سردی ست و مجبور است تنها آنجا منتظر بایستد بخواهد توی خودش جمع شود. انگار بترسد و بخواهد خودش را پنهان کند. بخواهد هیچ‌کس نبیندش. یه کم ایستادم و بهش نگاه کردم بدون اینکه او مرا ببیند. چقدر دلم می‌خواست براش دست تکان بدهم. بعد دیگر آفتاب بالا آمد و شلوغ شد و پر از آدم شد. همان لحظه بود که احساس کردم دوباره دارم کم می‌آورم. که باز دارم ضعیف می‌شوم, و به مرگ فکر می‌کنم.....

پ.ن۹: و یک چیزی, یک کسی از درونم می‌گوید وقت‌ش است بروم دیوان شمس ام را از گوشهء بالای کتابخانه بردارم بیارم پایین بگذارم دم ٍ دست, که ورقی‌ش بزنم‌ هر از گاهی و هر آنی که هوس کردم...می‌طلبد...

پ.ن ۱۰: فکر کردم این می‌تواند نخستین پست از یک بخش ٍ تازه در این وبلاگ باشد. ترانه که در فرانسه به آن
chanson
می‌گویند. چند ترانهء فرانسوی هست که دوستشان دارم. می‌توانیم هر از گاهی یکی‌شان را بشنویم (اگر بتوانم لینک‌شان را گیر بیاورم) و ترجمهء متن‌اش را بخوانیم.

پ.ن ۱۱: اهل سریال دیدن نیستم, اما این سریال
californication
را بنا به تعریف‌هایی که ازش شنیده‌ام خیلی دوست دارم ببینم. فکر ‌کنم ازش خوشم بیاید یا بعبارتی, راست ٍ کار ٍ ما باشد. کسی می‌داند از کجا می‌شود گیرش آورد؟ فیلمی‌ها دارند؟

Sunday, October 25, 2009

she is a victim of her capacity to love everybody



گفتگوی سوزان سونتاگ با هانا شیگولا دربارهء فاسبیندر
فوریه- مارس ۲۰۰۳

سوزان سونتاگ: همیشه از دوباره دیدن ٍ فیلم‌های فاسبیندر لذت می‌برم. هر بار کمی متفاوت از دفعه قبل به نظر می‌رسند. دیروز که «ازدواج ماریا براون» را می‌دیدم حس کردم خیلی بامزه‌تر است - آن داستان
ٍ غم‌انگیز تمثیلی یادم بود و کاراکتر ٍ تو با آن‌همه شوربختی و شجاعت و هوش و کلبی‌مسلکی‌اش که معجزهء اقتصادی آلمان(بعد از جنگ جهانی دوم) را بازنمایی می‌کند, ولی واقعا خنده‌دار هم هست حتی می‌شود گفت مثل یک‌جور وودویل.
هانا شیگولا: او(فاسبیندر) حتی در سخت‌ترین شرایط هم قریحهء طنزش را حفظ می‌کرد.
س: نقش‌های محبوب ٍ تو کدام‌ها ست؟
ش: در فیلم‌های او؟ من بازی‌شان نکرده‌م. شیفتهء کاراکتر ٍ زن ٍ سالمند(که بریگیته مایر بازی کرده) در «ترس روح را می‌خورد» ام. و مه‌یز در (سریال) «میدان ٍ الکساندرپلاتز ٍ برلین»
س: بله. باربارا سوکووا آن نقش را بازی کرد. او یک قربانی ٍ تمام و کمال است, اینطور فکر نمی‌کنی؟
ش: آن زن قربانی ٍ توانایی‌اش در عشق ورزیدن به همه است.
س: «میدان الکساندرپلاتز برلین» تاثیر -تاثیر اخلاقی- شگفت‌انگیزی بر من گذاشت. وقتی در خیابان بی‌خانمانی می‌بینم فکر می‌کنم شاید فرانتز بیبرکف(شخصیت اصلی آن سریال) است. روش ٍ نگاه کردنم به آدم‌ها عوض شد. دیگر نمی‌توانم بگویم: خوب, این‌جور آدم‌ها را نمی‌شناسم.
ش: من اغلب به کودکی که او بوده فکر می‌کنم.
س: این از آن‌جور کاراکترهاست که همدردی باهاش سخت است. به‌خصوص برای یک زن. او خشونت‌های وحشتناکی علیه زن‌ها مرتکب می شود. اما یک جوری قضاوت‌ش نمی‌کنی, چون می‌بینی چقدر رنج می‌کشد و تا چه حد آسیب‌پذیر است. فلیم‌های فاسبیندر وادارت می‌کند با آدم‌هایی همدردی کنی که معمولن نمی‌کنی. این عمیق‌ترین جنبهء بسیاری از فیلم‌هاش است.
آن دسته از فیلم‌هاش که عمق انسانی بیشتری دارند بسیار ساختارگرایانه و فرم‌محور اند, مثل «اشک‌های تلخ پترا فون کانت» که مثل یک‌جور دو ی استقامت است چون فقط یک لوکیشن هست و باید زاویه‌های زیاد و
متفاوتی برای فیلمبرداری پیدا کنی. حتمن جلسه‌های تمرین ٍ متعددی لازم بوده.
ش: این فیلم درکم‌ترین زمان ممکن ساخته شد. در ده روز.
س: فقط با یک دوربین؟
ش:بله فقط با یکی. تا جایی که من می‌دانم هیچوقت با دو دوربین کار نکرد. چون قبل از آغاز فیلمبرداری در ذهن‌ش تصمیم گرفته بود. برای همین کار اینقدر سریع پیش رفت.
س:«پترا فون کانت» در اصل نمایشنامه بود؟
ش: به‌صورت نمایشنامه نوشته شد اما اول فیلم‌اش ساخته شد.
س: قبل از آغاز ٍ ده روز فیلمبرداری فیلمنامهء کامل را داشتی؟
س: نه. با او کارها این‌طوری پیش نمی‌رفت که همه‌چیز را از قبل در اختیار داشته باشی و خودت را آماده
کنی. می‌آمدی سر صحنه و دیالوگ‌هات را می‌گرفتی و کارت را انجام می‌دادی. حتی از آغاز کارش, دوست داشت جای (سینما و تیاتر را با هم) عوض کند. حتی روی صحنه گاهی طوری زمان‌بندی می‌کرد که معمولن در سینما می‌کنند. از تیاتر شروع کرد چون (آن زمان) نمی‌توانست فیلم بسازد و در مدرسهء سینما قبول‌ش نکردند. دو بار امتحان داد و موفق نشد, به‌خاطر (آنطور که می‌گفتند)فقدان ٍ استعداد. این می‌توانست برای ناامید شدن کافی باشد....برگردیم به «میدان الکساندرپلاتز برلین». راینر می‌گفت هر سه شخصیت را یکی می‌بیند. بیبرکف همیشه دچار مصیبت می‌شود و هنوز ایمان دارد همه‌چیز درنهایت درست خواهد شد, رینهولد به این سمت کشیده می‌شود که مخرب باشد و خودش هم نمی‌داند چرا, و مه‌یز آماده است به هر کسی عشق بورزد و دلیلی برایش ندارد.
س: درست است که فاسبیندر می‌خواست بیبرکوف را بازی کند؟
ش: می‌خواست رینهولد را بازی کند.
س: شنیده بودم بیبرکوف بوده, نقشی که گونتر لمپرخت فوق‌العاده بازی‌ش کرد.
ش: لمپرخت کمی شبیه راینر است. راینر می‌گفت این کتاب زندگی‌ش را نجات داده, وقتی نوجوان بود و با گ.ی بودن‌ش درگیری‌های ذهنی جدی داشت. هیچوقت مسئله را
کاملن درک نکردم اما او فهمید که عشق ٍ بی‌قصد و سبب ایده‌آل ٍ زندگی‌ش است. من آدمی نیستم که چنین چیزی را بفهمم, چون فکر می‌کنم هر عشقی دلیل دارد و هر دوستی‌ای یک جور مبادله است و غرضی دارد. او اما چنان می‌ترسید از اینکه مورد سوءاستفاده قرار بگیرد, شاید هم از اینکه خودش سوءاستفاده‌گر شود, که به این شیوه روی آورد. او دنبال ٍ چیزی ورای ٍ منطق می‌گشت و آن را در این دو کاراکتر پیدا کرد.
س: یک فیلم ٍ دیگر او هست که خیلی دوست دارم, «در سالی با سیزده ماه» که آن‌هم دربارهء احساسات ٍ بی‌سبب, عشق ٍ بی‌سبب است. دوباره دیدن ٍ این فیلم‌ها برات راحت است یا این کار را دوست نداری؟
ش: این یکی فیلمی ست که دوست ندارم....
س: درکل, دوست داری فیلم‌ها را دوباره ببینی؟
ش: بعضی‌ها را.
س: باید حس غریبی باشد. همراه ٍ بل اوژیه بودم وقتی داشت «عشق ٍ دیوانه»ء ریوت را بیست و پنج سال
بعد از آخرین باری که دیده بود دوباره می‌دید, و گفت تجربهء بسیار منقلب‌کننده‌ای بوده. فقط این نیست که : اوه آن‌وقت جوان‌تر بودم. فکر می‌کنم آنچه در ذهنت نگه می‌داری یک چیز است, اما وقتی عملن باز باهاش مواجه شوی باید تجربهء بسیار پیچیده‌ای باشد.
ش: من هم این را به شکل ٍ دیگری حس می‌کنم. بیشتر وقت‌ها بازی کردن در یک فیلم و بعد تماشایش مضطرب‌م می‌کرد.
س: و حالا آسان‌تر است؟
ش: حالا مثل یک برگ ٍ افتاده است. از زمین برش می‌دارم و نگاهش می‌کنم.
س:عجیب است که فاسبیندر می‌توانست فیلمی مثل «اشک‌های تلخ پترا فون کانت» - که از نظر من به قطعه‌ای از موتزارت می‌ماند- را در فقط ده روز بسازد. بیشتر فیلم‌های او چنین جلوه‌ای ندارند. ولی تو داری می‌گویی که او خلق‌الساعه به این تأثیر می‌رسد. و البته از طریق ٍ کار کردن با بازیگرانی که می‌دانستند چه می‌خواهد.
ش: فاسبیندر یک آدم ٍ کمال‌گرا نبود.
س: اما می‌توانست اثری کامل بسازد.
ش: دلیلش فقط این بود که از غرایزش پیروی می‌کرد. اجازهء شک کردن به خودش نمی‌داد. و اینکه عجله داشت. نیرویی در او بود که مدام وادارش می‌کرد از شر ٍ حال حاضر خلاص شود و برود سراغ بعدی. کمال چیزی نبود که براش جالب باشد. موقعیت را ایجاد می‌کرد و هر چه
به‌دست می‌آمد می‌گرفت و نگه می‌داشت. این نکته‌ای ست که برای هر کسی در هر کاری که می‌کند ارزش ٍ به‌خاطر سپردن دارد...اگر چیزی می‌نویسی تلاش کن جریان ٍ آنچه می‌خواهی بگویی را قطع نکنی با شک کردن یا خواست ٍ بهتر کردن ٍ اتفاقی که دارد می‌افتد. این بزرگترین درسی ست که آموختم.
س: اما او با آدم‌هایی که کارش را می‌فهمیدند احاطه شده بود. کارگردان‌هایی هستند مثل برگمان و فاسبیندر و مایک لی که از یک گروه ثابت بازیگران استفاده می‌کنند و این تجربهء عمیقی به مخاطب عرضه می‌کند. این بخشی از جادوی کار است.
ش: لذت می‌برم که این‌همه آدم آمده‌اند سراغ من و گفته‌اند: اوه در لولا فوق‌العاده بودی. و آن نقش را
باربارا سوکووا بازی کرده. انگار تمام ٍ آن کاراکترهای مؤنث یکی شده‌اند....آلمودووار هم همین کار را با بازیگرانش می‌کند.
س: بله, و او به‌رغم ٍ لحن ٍ کاملن متفاوتی که دارد شاید نزدیک‌ترین فیلمساز به فاسبیندر باشد.
ش: وقتی هنوز مشهور نبود یک‌بار آمد پیش ٍ من و گفت: اجازه می‌دهید خودم را معرفی کنم؟ من فاسبیندر ٍ اسپانیا ام.
س: مطمئن‌ام که کمی شوخی هم چاشنی ٍ حرف‌ش بوده. اما شاید هم این نکته را از فاسبیندر الهام گرفته باشد که آدم نباید بگوید در این فیلم همهء حرف‌هایم را زده‌ام (بلکه) فقط باید بعدی را بسازد.
ش: و با گذشت زمان فیلم‌هایش عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شوند.
س: او خیلی تغییر کرده در حالی‌که فاسبیندر از همان اول خوب بود. این را یادم هست چون در دوران ٍ مسئولیت ٍ ریچارد راود و آموس وگل مشاور ٍ غیررسمی ٍ جشنوارهء نیویورک بودم. با ریچارد رفتم مونیخ
و «عشق سردتر از مرگ است» را دیدیم. بهش گفتم: باشکوه است. انتخاب‌ش کن. گفت: یه چیزی‌یه شبیه گدار. گفتم: نه این‌طور نیست. شاید به‌خاطر جامپ‌کات‌ها این‌طور به‌نظر می‌رسید.
ش: او از گدار الهام می‌گرفت.
س: بله ولی فیلم روی پای خودش ایستاده بود. بهرحال من نتوانستم حرفم را بقبولانم. مجبور شدم بهش فشار بیاورم. گفتم: می‌تونی اولین جشنوارهء فیلمی باشی که اولین فیلم فاسبیندر را انتخاب
کرده. ولی آن‌ها همه‌چیز را دیر می‌فهمند.
حالا چه برنامه‌ای داری؟ می‌خواهی باز هم بازی کنی؟
ش: آهسته آهسته دارم دوباره می‌خواهم‌ش. ده سال از سینما دور بوده‌ام. باید صبر کنم. این چیزی نیست که رسیدن بهش فقط به خواست ٍ خودم بستگی داشته باشد.

منبع:
village voice
ترجمه: سوفیا

توضیح: بخش‌های کوتاهی و بخش طولانی‌تری دربارهء بلا تار و فیلم «تانگوی شیطان»
از گفتگو حذف شده.

{چند گزین‌گویه از فاسبیندر:
لذت‌بخش ترین کاری که می‌توانم تصور کنم پل زدن بین زیبایی و قدرت و درخشش ٍ فیلم‌های هالیوود و نقد ٍ وضعیت موجود است. این است رؤیای من, ساختن چنین فیلمی در سینمای آلمان

آسان نیست پذیرفتن ٍ اینکه رنج می‌تواند زیبا باشد... طاقت‌فرسا ست. فقط وقتی می‌توانی بفهمی‌اش که عمیقن درون‌ت را کاویده باشی.

آخر سر, فهمیده‌ام که زن‌ها هم درست به اندازهء مردها حقیرانه رفتار می‌کنند. و سعی می‌کنم
دلیل‌اش را مجسم کنم: در واقع, اینکه ما به وسیلهء تربیت و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم گمراه شده‌ایم.

از آن‌جا که من مارکس یا فروید ٍ ثانی نیستم که بتوانم جایگزین‌هایی به مردم پیشنهاد کنم, می‌گذارم احساسات ٍ غلط‌ خودشان را نگه دارند. و فکر نمی‌کنم احساسات ٍ ملودراماتیک مضحک‌اند - آنها باید کاملن جدی گرفته شوند.

اغلب حس می‌کنم به‌هیچ‌وجه دلم نمی‌خواهد دیگر فیلم بسازم, که دلم می‌خواهد یک‌سال به خودم مرخصی بدهم, و بعد, وقتی اولین هفته از آن سال می‌گذرد, می‌بینم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم....}

پ.ن: این ترجمه را تقدیم می‌کنم به آقای صفی یزدانیان که نوشته‌شان در مجله فیلم (ر.ک:شمارهء ۳۰۵ - صفحهء ۷۰) من را با دنیای فاسبیندر آشنا کرد.
پ.ن۲: فیلموگرافی فاسبیندر
(+)
پ.ن۳: فیلموگرافی هانا شیگولا
پ.ن۴: نقد جاناتان روزنبام روی «ترس روح را می‌خورد» (لینک از وحید )
پ.ن ۵: نقد جاناتان روزنبام روی «کاتسل‌ماخر»
پ.ن۵: متن اصلی ٍ مصاحبه عنوانش هست:
fox and his muse: Fassbinder star Hanna Schygulla revealed
پ.ن۶: بازنشر ٍ این گفتگو با ذکر ٍ نام ٍ مترجم بلامانع است

پ.ن۷: از مقالهء صفی یزدانیان این جمله‌ها را بسیار دوست دارم: «گفته بود که «عشق سردتر از مرگ است» و توانست غریب‌ترین آمیزه از روابط عاشقانه را در سینما به‌دست دهد. از رابطه میان علی و امی در «ترس روح را می‌خورد» تا عاطفه‌ای که میان ورونیکا فوس و آن خبرنگار به‌وجود می آید, هر لحظهء عاشقانه در آثار ٍ او با حسی از موقتی بودن همراه است. در هیچ لحظه‌ای هیچ‌کس به هیچ‌چیز یقین ندارد. همه تنهایند, می‌خواهند چیزی را بسازند, به دیگری دل می‌بندند, و این دلبستگی در نهایت به ویرانی تبدیل می‌شود. و چیزی که در این میان هرچه بیشتر در سایه قرار می‌گیرد «زیبایی» است. فاسبیندر گفته بود: زشت بزرگ شده‌ام و با زشتی کار می‌کنم...اما می‌دانم که این زشتی سرانجام تمام ٍ زیبایی‌ها را خواهد طلبید.
و چنین بود که او لحظاتی را که می‌توانستند «زیبا» ساخته شوند درست با شیوه‌ای مخالف با این حس می آفرید. شخصیت‌های او وقتی در موقعیتی عاطفی قرار می‌گیرند هرگز در شرایطی نیستند که اهمیت این امکان را دریابند. یا همیشه چیزی که خود گمان دارند از عشق مهم‌تر است سد راه‌شان می‌شود:اجتماع, موقعیت خانوادگی, موقعیت اقتصادی, اخلاقی... در «بل ویزر» در لحظه‌ای سخت عاشقانه میان هانی و بل ویزر که همه‌چیز عالی به‌نظر می‌رسد ناگهان زن با لبخندی موذیانه به دوربین رو می‌کند و تماشاگر حدس می‌زند که فریبی در کار است. آرامش ظاهری این فصل عاطفی یکباره فرو می‌ریزد.
و حالا اگر قرار باشد -با اکراه- دربرابر تنوع آثار فاسبیندر مقاومت کنیم و یک خصیصهء مشترک آن‌ها را بیرون کشیم باید نوشت که همهء شخصیت‌های این آثار بی آن که بدانند نیازمند عشقی هستند که خود توانایی ٍ آفریدن ٍ آن را ندارند. به وسوسه‌ای که با ادبیات سینمایی همراه است تسلیم شوم و این خصیصه را - با پذیرش ٍ امکان فراگیر نبودن‌اش - آشکارتر کنم: سینمای راینر ورنر فاسبیندر در شکل نیز به شکستن ٍ آن زیبایی دست می‌زند که در مضمون, شخصیت‌های داستان به‌دستش نمی‌آورند.
در واپسین ساخته‌اش «کرل»(۱۹۸۲) ژن مورو آوازی می‌خواند که در آن این واژه‌ها بارها تکرار می‌شوند: همه‌کس آنچه را که دوست می‌دارد ویران می‌کند

پشت صحنه













از راست به چپ: رابرت دونیرو - اینگرید بولتینگ - الیا کازان
سر صحنهء «آخرین قارون»(الیا کازان) -۱۹۷۷

و تصویرهایی از خود فیلم که جادویش را با نوشتن نمی‌شود منتقل کرد. باید دید....

پ.ن: ایده‌ای دارم برای اینکه ستون ثابتی در وبلاگ داشته باشم که هر چند وقت یکبار دربارهء فیلم‌هایی که می‌بینم و کتابهایی که می‌خوانم بنویسم. بیشتر برای اینکه آنچه می‌خوانم و می‌بینم ثبت شود. فکرم اولش این بود که مثلن هفته‌ای یا ماهی یکبار حتمن یک کتاب و یک فیلم(و می‌شود مثلا یک عکس یا تابلوی نقاشی یا یک قطعه موسیقی یا ...خیلی چیزهای دیگر) معرفی کنم و بنویسم در حد ریویو. ولی خوب, من خیلی وسواس دارم و دلم می‌خواهد هرچه در وبلاگ منتشر می‌شود در یک حد قابل قبولی باشد....نمی‌دانم آنچه تا بحال منتشر شده تا چه حد قابل قبول بوده ولی بحث ٍ ریویو نویسی بطور منظم با نوشته‌های احساسی فرق می‌کند. سختم است, دستم به نوشتن نمی‌رود و برای یک پاراگراف کوچولو باید کلی وقت بگذارم و از نتیجه‌اش هم راضی نباشم...نمی‌دانم کی می‌شود این ایده را عملی کرد.... مثلن دیشب «ماهی مرکب و نهنگ» شاهکار نوآ بومبک را دیدم و دلم می‌خواهد یک چیز خوبی درباره‌اش بنویسم....

پ.ن۲: این پنجاهمین پست این وبلاگ است. وبلاگی که یک روز خیلی تصادفی و شوخی شوخی درستش کردم و آن روز حتی فکر نمی‌کردم که بعدن تویش بنویسم, که خواننده پیدا کند و به عدد پنجاه برسد...حالا اما بخشی مهم و دوست‌داشتنی از زندگیم شده

پ.ن۳: نمی‌دانم چرا وبلاگ‌هایی که دوست‌شان دارم یکی یکی این‌جوری دست به خودکشی می‌زنند. گلنوش(سالاد خرچنگ) جسور و پرانرژی هم رفت... همچنین علیبی
علیرضا معتمدی هم معلوم نیست چرا اینجوری شده

Sunday, October 11, 2009

....هر خونی جاری شود نام ٍ تو را دارد

گم‌شدگان
نوشته و کار: بهزاد آقاجمالی
بازیگران: مهدی کوشکی- فاتح فرومند- آوا شریفی
مهر۸۸- تالار کوچک مولوی

نور می‌آید. روی صحنه فقط یک میز هست و یک صندلی و آن ته یک تلویزیون کوچک. زنی نشسته روی صندلی, دارد از درد به خودش می‌پیچد. روبرویش مردی تکیه داده به میز با او حرف می‌زند گاهی به نجوا گاهی به بازخواست. شکل نشستن مرد طوری‌ست که بر بدن ٍ زن مسلط است. لحن‌اش هم اروتیک است هم تهدیدگر. شبیه اروتیسم قدرتمندی که در لحن و بازی ٍ مرد هست تا بحال روی صحنه ندیده‌ام(تازه این هم از سد ممیزی گذشته). نورپردازی اکسپرسیونیستی (از طریق تاریک کردن صحنه و یک نور موضعی ٍ مستقیم) حس ٍ نگرانی و تهدید ٍ فضا را تشدید می‌کند و در عین حال با سایه‌روشن‌هایی که روی صورت بازیگران و لباس قرمز و آبی ٍ زن می‌اندازد(به اضافهء فرم و فاصلهء بدن‌ها که فکر شده است) قاب‌های بسیار زیبایی می‌سازد. زن نام‌اش یسناست. بعدتر می‌فهمیم که از مرد(یونس) حامله است و بدحالی‌اش برای همین است. می‌فهمیم که احتمالا برای حفظ خانه‌اش به اجبار تن به این رابطه داده. رابطه‌ای عجیب و سادیستی که بیش از آنکه عاشقانه باشد متجاوزانه به نظر می‌آید.
یسنا و برادرش فردوس باید از این خانه بروند چون قرار است در آن محل سدی ساخته شود و یونس دستور دارد از آنجا بیرون‌شان کند. فردوس در فکر معبد است و در انتظار پدری که معلوم نیست بازگردد برای همین حاضر به رفتن نیست. او علیرغم هوشی که دارد دچار نوعی بیماری روحی‌ست و فکر می‌کند معبد به یک قربانی نیاز دارد. و قربانی کسی نیست جز جنینی که -به نشانهء نسل آینده- خونش ریخته می‌شود تا هر امیدی به تغییر شرایط از بین برود...
بازیگر نقش فردوس با توجه به فرم چهرهء خاصی که دارد در جهت تشدید فضای گروتسک کار بسیار خوب انتخاب شده. و درمجموع بازیگران با توجه به فیزیک‌شان انتخاب‌های مناسبی برای این نقش‌هایند. طنز دیالوگ‌ها(و بعضی موقعیت‌ها) جاندار و گیرا ست و ارتباط تماشاگر را با کار حفظ می‌کند(در مجموع دیالوگ‌نویسی- با ظرافت‌ها و پیچیدگی‌هایی که نشان از پختگی داشت- شاید مهم‌ترین نقطه قوت کار بود- در کنار ایده‌های کوتاه خوبی مثل کاربرد اسلحه و بالاآوردن یسنا روی آن و موتیف ٍ قرص‌خوردن‌ها و...) و اجرا در عین رئالیتهء جذاب‌ش بخصوص دیالوگ‌ها و رفتار آدم‌ها که روزمره و واقعی‌ست حس و حالی اکسپرسیونیستی و وحشت‌آفرین دارد و تعادل بین این دو وجه خیلی خوب درآمده طوری که معلق بودن این فضا و این آدم‌ها را میان ساحت اسطوره‌ای و ساحت روزمره احساس می‌کنیم.(به نام‌ها دقت کنید) - و علاوه بر این نوعی شاعرانگی ٍ خشن و مرثیه‌گون در آن هست که بخصوص با تأکیدهایی که بر خون و پارچهء سرخ و آیین‌ها می‌شود من را یاد رئالیسم شاعرانه‌ای از نوع مثلن لورکا انداخت.- و اساسن نمایش دربارهء ویرانی زندگی طبیعی و اسطوره‌ای بر اثر هجوم ویرانگر تکنولوژی( و نه علم) غیر انسانی‌ست. معبد, خاطرهء مادر و پدر و زندگی سنتی و آیینی قرار است از بین برود و جای آن را سدی بگیرد که نشانهء زندگی مدرن و مادی بی‌رحم و خالی از روح و فرهنگ انسانی ست. و همین تضاد است که روان‌پریشی می‌آورد و رفتار شخصیت‌ها را دچار چنین برزخ بیمارگونی می‌کند.

حال اگر بیاییم و متن را به شیوهء روانکاوی یونگ تحلیل کنیم به نتایج جذابی می‌رسیم. در روش یونگی کل صحنه استعاره‌ای از روان آدمی‌ست و هر کاراکتر ٍ داستان, نقش یک بخش یا کهن‌الگو را در روان بازی می‌کند و کشمش‌های روایت به مثابه درگیری بخش‌های مختلف روان آدمی درنظر گرفته می‌شود. کاراکترها دو به دو با هم قرینه‌اند: پدر(کهن الگوی پیرخردمند و کامل {سوپر ایگو - من ٍ برتر}- غیبت‌اش نشانهء عدم تعادل روان است) با جنین(خود-نفس- ی که در حال رشد و تکامل است و درنهایت باید به عنوان حاصل ٍ کشمکش‌های روان به دنیا بیاید) -
فردوس(آن بخش شوریده و عرفانی ٍ روح که با راز و رمز‌های باستانی و کهن نمونه‌های ازلی پیوند دارد. او بنا به نقش‌اش در ساختار روان, قادر به درک واقعیت نیست و در ساحتی اسطوره‌ای در جستجوی مطلق است. در غیاب ٍ من ٍ برتر سعی می کند جایگزین ٍ او شود. وقتی مجبور شود واقعیت را بپذیرد و از جایگاه خودش بیرون رانده شود(در نوعی از زندگی که باورهای معنوی سرکوب می‌شوند) دچار پریشانی می‌شود و تجلی ظاهری‌اش به این شکل است که مدام بین خواب و بیداری در رفت و آمد است و به تدریج نیروی خلاقهء خود را از دست می‌دهد و به صورتی مخرب درمی‌آید و در نهایت مانع رشد و زاده شدن ٍنفس می‌شود) با همزاد خیالی‌اش (سایه) -
{فردوس دچار ماخولیا ست. بنا به نظریهء مراد فرهادپور دربارهء تفاوت بین ماتم و ماخولیا, ماتم زمانی‌ست که شخص در سوگ ٍ از دست دادن ٍ چیزی‌ست و این ازدست‌دادن را پذیرفته. ولی ماخولیا زمانی‌ست که شخص همچنان در آرزوی ناکام ٍ بازگرداندن ٍ عزیز از‌دست رفته است و نمی‌تواند نبودن آن را بپذیرد.}
یسنا(خود که در حال درد کشیدن و تغییر است. او بین من ٍ برتر و ریشه‌های معنوی‌اش و سلطهء اید یا نهاد-غریزه-(یونس) در جدال است. از سر ٍ ضعف اجازه داده غریزه به او تجاوز کند و قدرت را در دست بگیرد و در نهایت هم به همراهی با او و رها کردن معبد تن می‌دهد) با یونس(اید یا غریزه- تمام تلاشش در جهت لذت, قدرت و منفعت است و به تدریج «خود» را نابود می‌کند و بر تمام روان مسلط می‌شود تا انسانی تک ساحتی خلق کند....
این بحث البته بسیار پیچیده و طولانی ست و می‌تواند ادامه داشته باشد...

پ.ن: مهدی کوشکی بسیار بااستعداد نشان می‌دهد و شخصن منتظر دیدن اجراهای بعدی او هستم. فقط اینکه به نظرم طیف حس‌هایش بسیار قوی‌ست و این به حضور دو بازیگر دیگر لطمه می‌زند. شاید اگر کمی انرژی‌اش را کنترل می‌کرد با اجرای متعادل‌تری روبرو بودیم.
پ.ن۲: به نظرم در پردهء دوم ریتم اجرا افت می‌کرد. و در پردهء سوم باز اوج می‌گرفت(ولی نه به اندازهء پردهء اول). البته در گفتگویی که پس از اجرا با کارگردان داشتم گفت دلیل حس‌ام این است که امشب گروه صد در صد روی فرم نبودند. بهرحال, به‌نظر من پردهء دوم ضعف داشت.
پ.ن۳: در شرایطی که نام‌های بزرگی مثل محمد یعقوبی(و خیلی‌های دیگر) در حال پسرفت‌اند, تماشای یک کار اول ٍ دانشجویی که انصافن از استانداردهای حرفه‌ای چیزی کم نداشت بسیار هیجان‌انگیز بود و امید بخش.
پ.ن۴: عکس‌ها از اینجا
پ.ن۵: تیتر از شعری از اکتاویو پاز
پ.ن۶: یسنا

پیشینه: بهزاد آقاجمالی در دانشکدهء سینماتیاتر ادبیات نمایشی خوانده و با این متن که سال ۸۵ نوشته شده(با نام ٍ قبلی ٍ «تولد») در جشنوارهء دانشگاهی سال ۸۶ شرکت کرده(در اجرای فعلی آن متن خیلی تغییر کرده و یک شخصیت حذف شده). همچنین یکی از متن‌های قبلی او به اسم شب خاموشی برندهء جایزهء ویژهء اکبر رادی از نهمین جشنوارهء دانشگاهی شده. در حال حاضر بعنوان ٍ دراماتورژ با گروه لیو همکاری می‌کند و سال گذشته «رویای شب ٍ نیمهء تابستان»(حسن معجونی) را در تالار مولوی روی صحنه داشت

Tuesday, October 6, 2009

ای بیگانه خوش آمدی بدین جای , که شادی بر هر شاخساری می‌نشیند.... و لیست محبوب‌ترین‌ها, پیتر سلرز






















































































































































































































































































چالوس - مهر ماه هشتاد و هشت

تیتر از شعر ویلیام بلیک «نخستین ترانهء چوپانی»:
ای بیگانه
خوش آمدی به این جای
که شادی بر هر شاخساری می‌نشیند
خستگی از چهره‌ها پر می‌کشد....
بی‌گناهی چون گل سرخی
بر گونهء هر دختری می‌شکفد...


پ.ن: حا میم آرشیوش را دیلیت کرده. دوستش داشتم....حدس می‌زنم چرا, گاهی کمی سیاسی می‌نوشت. شاید هم دلیلش این نباشد....بهرحال, امیدوارم دچار مشکلی نشده باشد و کاش روزی جایی دوباره پنجرهء کوچکی باز کند برای نوشتن. ما به همین پنجره‌ها زنده‌ایم....

پ.ن۲: مجموعه‌ای از ترانه‌های گروه راک د ماماز اند د پاپاز را هدیه گرفته‌ام و دارم گوش می‌کنم. ترانه‌های شگفت‌انگیز شان را یکی یکی کشف می‌کنم. گروه متفاوتی‌ست و سبک‌شان از آن شور و معصومیت ٍ روح اصیل و یکهء راک دهه شصت سرشار است. الان که ساعت هفت صبح است بعد از یک شب بی‌خوابی و دارم می‌نویسم , برای نمی‌دانم چندمین بار کالیفرنیا دریمین را ریپلی می‌کنم....دلم می‌خواهد اگر شد بعدا مفصل‌تر دربارهء این گروه بنویسم

پ.ن۳: نمایش «گمشدگان» نوشته و کار بهزاد آقاجمالی را دیدم. پست بعدی را دربارهء این اجرا خواهم نوشت فقط چون ممکن است فرصت نکنم این چند روز بنویسمش می‌خواستم بگویم که بروید کار را ببینید. جذاب‌تر از حد انتظارم بود. تا یک هفته دیگر اجرا دارد. تالار مولوی ساعت هفت و نیم

پ.ن۴:همهء خانه سیاه است امیررضا کوهستانی/حسن معجونی را در خانهء هنرمندان دیدم. اولین بار بود که در یکی از مونولوگ‌های گروه تیاتر لیو شرکت می‌کردم و افسوس خوردم چرا قبلی‌ها را ندیدم. این ظاهرن پیشنهاد ٍ یک فرم تازه است؛ اجرایی تک پرسوناژ که در مکالمه‌ای رودر رو با تماشاگر روایت می‌شود(معجونی در نشست ٍ پس از اجرا گفت در مونولوگ پارتنر ٍ بازیگر تماشاگر است.) دربارهء حسن معجونی و اجراهای قبلی ٍ او اگر بخواهم بنویسم در یک کتاب هم جا نمی گیرد چه برسد به یک پست, فقط اینکه مدل ٍ بازی‌اش با آن طنز مستتر و حس و حال بداهه‌ای که دارد برای این اجرا که قرار است تماشاگر برای دقایقی فریب بخورد خیلی خوب جواب داد.(جالب بود که یکسری فکت‌هایی از زندگی خودش می‌آورد علاوه براینکه هم اسم ٍ کاراکتر است مثلا خانهء اکباتان و....) وارد سالن که می‌شویم معجونی ایستاده و شروع می‌کند به حرف زدن با تماشاگران و می‌گوید مشکلاتی پیش آمده و مجوز هنوز نرسیده و تا وقتی برسد و بشود اجرا را شروع کرد نکاتی را باید بگویم و...چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بپذیریم اجرا همین است. متن سه روایت موازی را درهم می‌تند: همین حرفهایی که داریم می‌شنویم دربارهء مشکلات مجوز, نمایشنامه‌ای که قبلن قرار بوده اجرا شود و داستانش این است که زن و شوهری بخاطر بی‌پولی می‌خواهند خودشان را بکشند و زن کشته می‌شود اما مرد نمی‌تواند و می‌رود خودش را معرفی می‌کند بلکه اعدامش کنند و نمی‌کنند....(لحن این بخش من را یاد کوارتت انداخت), و نوشته‌های دفتر یادداشت ترانه همسر راوی. نمی‌خواهم بگویم برای آدمی در حد امیررضا کوهستانی که نام‌اش چنان جمعیتی به آن سالن کوچک می‌کشاند خنداندن ٍ تماشاگر با شوخی‌های روزمره‌ای در این سطح(مثل شوخی با نام ترانه علیدوستی و کاراکتر مبتذلی که از آن زن می‌سازد) زیاد جالب نیست اما....به نظر می‌رسید که متن جا داشت پخته‌تر از این بشود. یعنی به نظرم کیفیت ٍ بازی معجونی و فراز و فرودهای لحظه‌ای که در موقعیت‌های مختلف داشت پیش بود از متن.
در مجموع تجربه‌ای متفاوت و جذاب بود. این عکس‌ها را که گذاشتم برای این است که بعد از نوشتن ٍ این, نوستالژی ٍ «در میان ابرها» گرفت‌م. راست می‌گویند که نوستالژی ٍ واقعی تیاتر است چون بعدن دیگر هیچوقت نمی‌توانی باز بینی‌اش....عکس اول و دوم مربوط است به اجرای «در میان ابرها» پاییز سال ۸۴- آنجا کوهستانی کارگردان بود و معجونی بازیگر (به همراه باران کوثری) و عکس سوم مربوط به «کوارتت» است- پاییز ۸۶- که آنجا هم کوهستانی کارگردان بود و معجونی بازیگر. کوارتت را سه بار دیدم و هر بار با یک سری دوست و رفیق. چقدر دوست داشتم آن موقع....

پ.ن۵: به قول معروف چه حسرت‌ها خوردم بابت (...)هایی که نخوردم. این حس امشبم بود سر یک ماجرایی. حالم گرفته بود الان بهترم. می‌دانم که لازم نیست سخت بگیرم به خودم, که فایده‌ای ندارد توقع داشته باشم از خودم با آن بیماری طولانی و انزوا , که نرمال از پس‌اش بربیایم ولی یک جاهایی می‌بینم راهی نیست جز حل کردن بعضی سندرم‌های رفتاری ٍ مشکل‌آفرین به هر قیمتی. باید راهی باشد....جدن گاهی فکر می‌کنم نکند جدای از کم‌تجربگی(که قابل درمان است), از نظر علمی به‌لحاظ بهرهء هوشی درحد طبیعی نیستم؟ که برای این است که دست خودم نیست یک چیزهای ساده‌ای را نمی‌فهمم, یاد نمی‌گیرم, نمی‌توانم خودم را تطبیق بدهم, تا این‌حد سختم است؟
نهایتن زدم به خیال. فکر کردم اگر (در آینده) مثلا فلان موقعیت(در عالی‌ترین شکل ممکن) پیش بیاید و من فلان برنامه را بریزم یک مسیری طی خواهد شد که می‌رسد به آنی که می‌خواهم و فعلن اینطوری خرابش کردم. جواب داد. حداقل دیگر عصبانی نیستم. توانستم برای چند لحظه فراموش کنم که فلان موقعیت هرگز پیش نخواهد آمد, که بر فرض محال هم پیش بیاید دیگر زمانش گذشته است و هر اتفاقی فقط در لحظهء خودش باید بیفتد, فقط در لحظهء خودش معنی پیدا می‌کند. همان مزه مزه کردن آن رویا کافی بود برای خوش کردنم....جالب اینکه اصل آن ماجرا هم درصد بزرگی‌ش خیال‌بازی بود. یعنی اگر از پس‌اش هم برمی‌آمدم به احتمال(نهایتن پنجاه پنجاه)اتفاق مهمی نمی‌افتاد...اینکه می‌گویم مشکل را اساسی باید حل کرد برای همین است. می‌بینم که چه دست و پایی دارم می‌زنم برای تبدیل کردن خودم به آدمی که همین یک ذره خوشی ٍ خیال را هم به خودش روا ندارد, که فراتر از نوک دماغ ٍ منطق نبیند. آن‌هم چنان موجودی که من بودم.... انصاف لازم است برای فهمیدنش که چه برزخ سختی‌ست....یک نفر بود که یک‌بار دربارهء این چیزها باهاش حرف زدم و جدای از آنچه گفت, همین‌که می‌دانستم- مطمئن بودم- می‌فهمد کافی بود برای آرامش دادن....
«این جنگ ٍ من است با من, حرفی ندارم.... از فیلم بانو(مهرجویی

پ.ن۶: بی‌اعتنایی منتقدان ایرانی به فیلمساز مهمی مثل فاسبیندر همچنان برایم عجیب است. نه در نظرسنجی‌ها اسمی ازش می‌آید و نه اشاره‌ای یا مطلبی در مورد آثارش نوشته می‌شود. تنها متن فارسی زبانی که دربارهء او می‌شود پیدا کرد همان دو تا مصاحبه و یک مقالهء صفی یزدانیان است سالها پیش در مجله فیلم. بهرحال, نظرسنجی‌های این شماره ماهنامه فیلم هر سینمادوستی را وسوسه می‌کند به لیست خودش فکر کند....صرفن برای کیف و لذت ٍ این کار, این فهرست ٍ من است فعلن تا حدی که الان حافظه‌م جواب می‌دهد. از بین اندکی فیلم ٍ دیده شده از میان انبوه شاهکارهای تاریخ سینما (بدون ترتیب):
مراکش(اشترنبرگ) بودوی نجات یافته از آب(ژان رنوار) ویولت نوزیه(شابرول) بانویی از شانگهای(اورسن ولز) ایزی رایدر(دنیس هاپر) صومعهء کوچک(ژان پی‌یر دنی-۲۰۰۵) تعصب و شکوفه‌های پژمرده(گریفیث) آشوب, زیستن و ریش قرمز(کوروساوا) آینه و سولاریس(تارکوفسکی) پنج قطعهء آسان(راب راینر) گاو خشمگین(اسکوسیزی) س.ک.س دروغ و نوارهای ویدیو(سادربرگ) کاتسل‌ماخر, ترس روح را می‌خورد, اشکهای تلخ پترا فون کانت و ازدواج ماریا بروان(فاسبیندر) آفتاب‌سوخته(میخالکوف) قصبه(نوری بیلگه سیلان) با او حرف بزن(آلمودووار) هد-آن(فاتح آکین) بعضی‌ها داغشو دوست دارند(بیلی وایلدر) بچه‌ها(لری کلارک) لبوفسکی بزرگ و بارتون فینک(برادران کوئن) شبان ٍ نیک(دونیرو) بابل(قسمتهای مربوط به دختر ژاپنی) آخرین قارون(کازان) آتالانت(ژان ویگو) آلمان سال صفر(روسلینی) سامورایی(ملویل) اگزیستنز(کراننبرگ) قدیم و جدید(آیزنشتاین) مکالمه(کاپولا) زندگی دوگانهء ورونیک و فیلمی کوتاه دربارهء عشق(کیشلوفسکی) سوپ اردک و شبی در اپرا(برادران مارکس) بچه(برادران داردن) نوری در تاریکی(آکی کوریسماکی) معجزه در میلان(دسیکا) ته دره(دیوید یاکوبسون- ۲۰۰۵) نامهء زنی ناشناس(افولس) صبح بخیر(ازو) دریای درون(آمنابار) مادر و پسر و کشتی نوح روسی(الکساندر سوخوروف) ام(فریتس لانگ) شب ٍ من نزد مود(اریک رومر) گذران زندگی و مذکر/مونث, دستهء جدا, آلفاویل, همیشه موتزارت(گدار) طلوع(مورنائو) کی‌لارگو(جان هیوستن) در مکانی خلوت(نیکلاس ری) بمان(مارک فارستر) استریت تایم(اولو گراسبارد) پی و مرثیه‌ای برای یک رویا(آرونوفسکی) داستان آدل.ه(تروفو) هارولد و ماد(هال اشبی) بل دوژور و تریستانا(بونوئل) پول و یک محکوم به مرگ می‌گریزد(برسون) اردت(درایر) پیش از انقلاب و آخرین تانگو در پاریس(برتولوچی) دریای عشق(هارولد بکر) مرد مرده و قطار اسرارآمیز-اپیزود اول(جارموش) اسنپر(استیفن فریرز) پسرها(استیسی کوچران) دیوار(آلن پارکر) زیبایی آمریکایی و جاده‌ای به تباهی(سام مندس) آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود(کاپرا) آکاتونه(پازولینی) هشت و نیم و جاده و شب‌های کابیریا(فلینی) از دست دادن معصومیت جنسی(مایک فیگیس) روزهای شراب و گل سرخ(بلیک ادواردز) حرفه:خبرنگار و صحرای سرخ و آگراندیسمان(آنتونیونی) همهء پسرها اسمشان پاتریک است(گدار) ژول و جیم, اتاق سبز, به پیانیست شلیک کنید و دو دختر انگلیسی و یک قاره(تروفو) سه زن و برش‌های کوتاه و نشویل(آلتمن) بیداری‌ها(پنی مارشال) خط باریک قرمز(ترنس مالیک) درباره اشمیت و راههای جانبی(الکساندر پین) چرخش-یا قاتلین مادرزاد(الیور استون) خوب بد و زیبا(منکیه ویچ) کلئو از ۵ تا ۷(آنیس واردا) چترهای شربورگ(ژاک دمی) سرپیکو(سیدنی لومت) گربهء سیاه گربهء سفید(امیر کاستاریکا) فیل و روزهای واپسین(گاس ون سنت) انزجار, ماه تلخ و بچهء رزمری(پولانسکی) هیروشیما عشق من(آلن رنه) مستند «هوای زیرزمین» یک زن و یک مرد(کلود للوش) مرگ در ونیز(ویسکونتی) برو بیکر(استوارت روزنبرگ) نردبان جیکوب(آدرین لاین) دختران شاغل(مایک لی) نه زندگی چانگ کینگ اکسپرس(کاروای) ادوارد دست قیچی و اد وود و ماهی بزرگ(تیم برتون) معلم پیانو(هانکه) اروپا و شکستن امواج(فون تریه) شعاع مترسک(شاتزبرگ) بیست و یک گرم(ایناریتو) پارتی(بلیک ادواردز) اوگتسومونوگاتاری(میزوگوچی) لنی(باب فاسی) اعتماد و آماتور(هال هارتلی) عمودی آفتاب(تران آن هونگ) طبل حلبی(شلوندورف) بری لیندون(کوبریک) مدداگ و گلوری فارغ‌التحصیل(مایک نیکولز) برخورد کوتاه(دیوید لین) ساعت(وینسنت مینلی) روز روزگاری در آمریکا- نسخهء کامل(سرجو لئونه) غنی و غریب و ربکا(هیچکاک) بانی لیک گمشده(پرمینجر) دوندهء ماراتن(شلزینگر) قهرمان(ژانگ ییمو) عقل و احساس(آنگ لی) آلترا(بنوآ دلپین-۲۰۰۴) آریا(اپیزود دوم و اپیزود ٍ فرانک رودوم) مجموعهء کوتاه ٍ ده دقیقه دیرتر- اپزود ٍ شلوندورف شیکاگو(راب راینر) دختری با گوشوارهء مروارید شهر بچه‌های گمشده(ژونه) زندگیم بدون من(ایزابل کویکست) آرارات(اتوم آگویان- متاسفانه فیلم دیگری ازش ندیده‌ام) تقصیر ریو بینداز(استنلی دانن) روز هشتم و توتوی قهرمان(ژاکو ون دورمل) شکارچی گوزن و دروازه‌های بهشت(چیمینو) راننده تاکسی و سلطان کمدی(اسکورسیزی) نووه چنتو و سینما پارادیزو(تورناتوره) زنی تحت تاثیر و مینی و مسکویچ(کاساوتیس) اسپلش(ران هاوارد) عشاق(لویی مال) باشگاه مشتزنی(فینچر) ساعتها(دالدری) قطاربازی(دنی بویل) زنان عاشق(کن راسل) مادام بوواری و این مرد باید بمیرد(شابرول) پاریس-تگزاس و بالهای اشتیاق و داستان لیسبون(وندرس) توحش در قلب(لینچ) پرتقال کوکی(کوبریک) جادوگر شهر از(فلمینگ) سلوک ٍ کارلیتو(دی پالما) کفش‌های قرمز(نام کارگردان یادم نیست-فکر می‌کنم دههء چهل, انگلستان) نیکیتا(لوک بسون) من آنجا نیستم(تاد هینز) بودن یا نبودن(لوبیچ) مردی در آتش(تونی اسکات) سفر به سرزمین آرتور رمبو(مهرجویی) اونگین(مارتا فاینس) برو(دوگ لیمن) پاریس دوستت دارم اپیزود تام تیکور و اپیزود آخر
وودی آلن(انتخاب غیرممکن است برام) : صحنه‌های داخلی, رز ارغوانی ٍ قاهره, ساختارشکنی هری, منهتن, هانا و خواهرانش, زلیگ, زن ٍ دیگر, همهء آنچه می‌خواستید دربارهء س.ک.س بدانید ولی جرأت نمی‌کردید بپرسید, خاطرات هتل استارداست, آنی هال, عشق و مرگ, همه می‌گویند دوستت دارم, مچ‌پوینت, موزها
برگمان: لبخندهای یک شب تابستانی, فانی و الکساندر, نور زمستانی, همچون در یک آینه, تابستان با مونیکا, فریادها و نجواها, رویاها, به شادی, مهر هفتم, صحنه‌هایی از یک ازدواج, ساراباند, پرسونا

حالا اگر قرار باشد ده تا انتخاب کنم: مراکش- بودوی نجات یافته از آب- بانویی از شانگهای-ویولت نوزیه-ایزی رایدر-گذران زندگی- شب من نزد مود- حرفه:خبرنگار-پیش از انقلاب-سولاریس-گاوخشمگین-آشوب- آکاتونه-صحنه‌های داخلی(با احترام به رز ارغوانی قاهره و بقیه....)- کاتسل‌ماخر- همچون در یک آینه(فانی و الکساندر...)- پول- داستان آدل.ه(با احترام به ژول و جیم)- فیل

می‌گویند نسل ما نسل دی‌وی‌دی و ویدیو ست. که شور ٍ سینما را در سالن تاریک تجربه نکرده‌ایم. لیستم را که می‌نوشتم به یاد جلسات نمایش فیلمخانه ملی در سینما صحرا بودم و آن احساس ٍ بی‌واسطه و مزهء شگفت ٍ اولین فیلم دیدن‌ها روی پردهء بزرگ برای یک ذهن ٍ بکر و نوبالغ(وقتی که برای من هنوز ویدیو هم معنی نداشت) و دل لرزیدن‌ها....اولین قدم‌های شکل گرفتن ٍ مفهومی از سینما همانجا برایم اتفاق افتاد. خیلی از فیلم‌هایی که نمایش می‌داد آثار مهمی نبودند اما در هر دوره چند تا فیلم خوب گیر می‌آمد که ردپایش را توی ذهنت بگذارد و ماندگار شود....بعدتر, سالن کوچک جهاد دانشگاهی در خیابان شانزده آذر هم بود. با آن بوی خاص و صندلی‌های قرمزش(خواب بزرگ ٍ هاکس و دور از اجتماع خشمگین ٍ شلزینگر را آنجا دیدم) و حس ٍ آرامش ٍ بعد از فیلم و سرما و تاریکی ٍ غروب‌های پاییز وقتی پله‌های دو طبقه را می‌امدی پایین و از درمانگاه می‌گذشتی و می‌رفتی بیرون توی لذت و نشئه‌ای که فیلم هنوز در ذهنت ادامه داشت و برای خودت با کاراکتری که دوستش داشتی حرف می‌زدی و قاتی شلوغی میدان انقلاب, فکر می‌کردی هنوز دیر نیست برای خانه رفتن و دلت می‌خواست یک پیراشکی بگیری و همینطور خوش خوش تا چهارراه ولیعصر قدم بزنی و هی بایستی ویترین کتابفروشی‌ها را تماشا کنی...

پ.ن۷: یک سایتی هست به اسم کلوب. عضو می‌شوی و بعد می‌توانی بگردی کلوب‌های مورد علاقه‌ات را انتخاب کنی و عضوشان شوی و در بحث‌هایی که دربارهء آن موضوع می‌کنند شرکت کنی. می‌توانی خودت کلوب ایجاد کنی و همچنین می‌توانی پروفایل اعضا را ببینی و در چت‌لیست اددشان کنی. کلوب‌های جالبی آنجا پیدا کرده‌ام. کلوب طرفداران وودی آلن( یکی هست آنجا که روی من را کم کرده, در این حد که آمده توی پروفایل‌اش نوشته: حاضر نیستم عضو کلوبی بشم که حاضر باشه....) و ناباکوف و سلینجر و کرت کوبین و گدار و نامجو که بحث‌های خوبی توش می‌شود. این لیست من است نمی‌دانم برای کسی که عضو نباشد دیده می‌شود یا نه. اما چیزی که امشب حسابی هیجان‌زده‌ام کرد کشف کلوب طرفداران پیتر سلرز بود. و چند نفر پیتر سلرز باز ٍ اساسی. یکی‌شان که جدی‌تر از بقیه هم هست توی پروفایل‌اش نوشته متولد ۱۳۷۴ یعنی ۱۴ سالش است. تاپیکی باز کرده و دربارهء فرم بازی سلرز توی پارتی و مثلا تفاوتش با دکتر استرنجلاو و حضور بحث کرده و در مورد انتخاب بهترین فیلمهاش نوشته....یکی دیگر هم ۷۰ سالش است....هر کدام یک جوری عجیب و غریب. هنوز تو حال ٍ کیف ام...
این عکسی که می‌بینید سلرز است با همسر دوم‌اش برت اکلند
چند عکس ٍ شخصی ٍ دیگر ٍ او را اینجا ببینید.
و اینکه اگر پیتر سلرز باز هستید فیلم«زندگی و مرگ پیتر سلرز» را از دست ندهید

پ.ن۸: می‌خواهم این حجم ٍ فضای سفید اضافی چپ و راست ٍ این صفحه حذف یا کم شود. کسی می‌تواند کمکی کند؟

پ.ن۹:
هر آنچه ممکن نیست بوده‌ام
و همهء آنچه بوده‌ام
اکنون
دیگر
مرده‌ای بیش نیست

اکتاویو پاز

پ.ن ۱۰: الان که دارم از سرماخوردگی ٍ مشکوک به آنفلوانزا و خارش گلو تا سرحد خفگی و منگی ٍ دیفن هیدرامین و کلداستاپ(جوری که کالیفرنیا دریمین توی سرم اسلوموشن پخش می‌شود) می‌میرم یاد آخرای کتاب «کوکایین»(پیتی گریلی) می‌افتم, جایی که می‌گه: واقعن ضایعه آدم با میکرب حصبه خودکشی کنه بعد -بخاطر تشخیص اشتباه دکتر- از سینه‌پهلو بمیره!
یا یه همچین چیزی

Monday, September 21, 2009

ب.و.س.ه های ربوده

Friday, September 18, 2009

.....وقتی درفت‌ها زیاد می‌شود

با این باران دم‌صبح ٍ بالکن و قطره‌های کف دست‌های دراز شده‌ء خیس‌ات , و هوای ملسی که دورت می‌چرخد و بغل می‌گیردت می‌اندازدت بالا , بویت می‌کند و می‌لغزد و می‌وزد توی تنت مگر می‌شود مست نشوی؟
بقیهء توی ذهنم هم بماند برای شاید هیچوقت. بماند....


پ.ن: تصویر اثر پل کله
little jester in a trance
پ.ن۲: یادم باشد یک وقتی هم دربارهء پل کله و عالمی که با او گذرانده‌ام بنویسم....
پ.ن۳: یک کتاب دیگر هم از سناپور خواندم :«سمت تاریک کلمات». عالی بود؛ همانطور که دوست دارم: تلخ , عاشقانه , صادق , به‌شدت معاصر , تیز و جسور. و با همان زبان موجز و شاعرانه و لذتبخش و با یک طنز ٍ برنده و کنایی. به‌لحاظ جسارت در نمایش روابط آدم‌ها تکان‌دهنده و شاید کم‌نظیر بود البته لاغری کتاب نشان می‌دهد به احتمال زیاد داستان‌های دیگری هم بوده که از این مرز هم فراتر رفته و حذف شده. سناپور دید تیزی در واکاوی گوشه‌های ناگفتهء زندگی و تنهایی‌ها و روابط آدم‌ها و تحقیر و خودآزاری و دیگر‌آزاری‌‌شان دارد. دوز نومیدی و تلخی ٍ‌ اگزیستانسیالیستی‌اش البته زیاد است اما تلخی ته‌نشین‌شده و جاافتاده‌ای که با یک جرعه طعم‌اش ماندنی می‌شود...
داستان‌ها بهم‌پیوسته به‌نظر می‌رسند(موقعیت‌هایی مثل حرف زدن و تماس تلفنی با یک غریبه(اغلب داستان‌ها بصورت دیالوگ روایت می شود) تکرار می‌شوند.). می‌شود که مثلا زن و مرد داستان اول همان زوج داستان آخر باشند که آنقدر دنبال خانه‌ای جایی چیزی که بهش احساس تعلق کنند گشتند و نیافتند که به‌تدریج کارشان به اینجا کشید.(ویران می‌آیی هم برعکس روایت می‌شد) یا شاید مرد ٍ همهء داستان‌ها یک نفر است و برش‌هایی از موقعیت‌های مختلف ٍ او را می‌بینیم. از ازدواج تا ویرانی ٍ رابطه و درد و خودخوری و عذاب تنهایی و ارتباط با زن‌های عجیب و خیالگونه‌ای که معلوم نیست آشنایند یا غریبه یا توهمی مثل حرف زدن با مجری تلویزیون؟
پ.ن۴: «و نیچه گریه کرد» را شروع کرده‌ام. خیلی وقت‌پیش‌ها باید می‌خواندم‌ش و اینکه حالا دستم رسیده از آن تقارن‌های عجیب است. از آن کتاب‌هایی ست که آزارم خواهد داد. که هم‌زمان جذب می‌کند و دفع , و نمی‌توانی از دستش خلاص شوی....همین چند صفحه‌ای که خوانده‌م آزارم داده....نمی‌دانم, شاید توی شرایط فعلی بهتر باشد بگذارمش کنار....
پ.ن۵: خسته نباشند آقای ایوب آقاخانی با این ریدمانی که به اسم تیاتر تحویل ملت دادند (شرمنده که واقعن لفظ مودبانه‌تری پیدا نمی‌کنم) من البته برای دیدن دو آدمی که دوستشان دارم (هدایت هاشمی و نگار عابدی) با آن همه زحمت بلیط تهیه کردم ولی حیف از پول و وقت...اما مسخره‌تر از دلقک‌بازی‌های حال‌بهم‌زن و بی‌مزهء بازیگرهای کار, مصاحبه‌های جناب کارگردان است که در نهایت اعتماد به‌نفس اثر خودش را یک کمدی آوانگارد و تفکربرانگیز (شخصن دوست دارم بدانم تماشاگر این اجرا دربارهء چی قرار است تفکر کند؟) و متأثر از نمایشنامه‌های دیوید ممت می‌داند! حالا ما که به عنوان علاقمندی آماتور چند تا تیاتر دیده‌ایم و چند تا نمایشنامه خوانده‌ایم شاید قضاوت‌مان محلی از اعراب نداشته باشد ولی توی اهالی تیاتر منتقدی آدم‌حسابی‌ای پیدا نمی‌شود به این آقا بگوید وقتی از هر ترفند چیپ و مهملی‌ استفاده می‌کنی و باز هم نمی‌توانی تماشاگر را بخندانی و بازیگر‌های بیچاره‌ات را وادار به فریاد زدن بیخود و کش‌دادن بیش از حد عضلات صورت و بدن می‌کنی(طفلک هدایت هاشمی. این مرد همینجوری برای خودش راه برود نگاه کنی جذاب و دوست‌داشتنی است ولی اینجا...) و آخر سر هم چند تا تکهء سیاسی که این‌روزها خیلی جالب‌ترش را خودمان سر هر کوی و برزنی می‌شنویم می‌اندازی تا تماشاگر به هیجان بیاید و سوت و کف بزند (در واقع با این کار داری به شکل مزورانه‌ای از فضای جامعه و هیجان سیاسی موجود بهره می‌بری تا کارت را جذاب و تماشاگرپسند جلوه بدهی) دیگر چرا می‌آیی نابلدی‌ات را پشت اسم‌های بزرگی مثل ممت پنهان می‌کنی؟ این نمایشنامه‌ای که نوشته‌ای که واقعن آدم نمی‌تواند رویش اسم نمایشنامه بگذارد از فرط پرتی و بی‌معنایی و ساده‌انگاری.... بالاخره ما هم ممت خوانده‌ایم....

پ.ن۶: وقتی برای یک سفر کوتاه چمدان می‌بندی بعد می‌بینی طوری چمدانت را بسته‌ای و زندگی‌ات را تویش جا داده‌ای که انگار می‌خواهی دیگر هیچ‌وقت برنگردی یعنی اوضاع خیلی خراب است دیگر , ها؟

پ.ن۷: «فقط می‌خواستم دوستم داشته باشی». این اسم فیلمی است که راینر ورنر فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی در اواسط دههء هفتاد ساخت. و به قول ٍ صفی یزدانیان در آن مقالهء ماندگارش در مجلهء فیلم , تم همهء فیلم‌هایش همین بود....چه شاهکارهایش مثل «اشک‌های تلخ پترا فون کانت»(آخر چطور می‌شود باور کرد اثری به آن عظمت طبق گفتهء هانا شیگولا بازیگرش ده روزه ساخته شده باشد؟) «ازدواج ماریا براون», «کاتسل ماخر»,«ترس روح را می‌خورد»(اولین فیلمی که ازش دیدم و برایم دنیایی ساخت...) و «ترس از ترس» و چه اولین فیلم بلندش که در بیست و چهارسالگی ساخت. اسم این یکی این بود : عشق سردتر از مرگ است.
توی ضمیمه‌های دی‌وی‌دی «اشکهای تلخ پترا فون کانت» یک تکه مستند هست که فاسبیندر توی طبیعت راه می‌رود و شعر می‌خواند و بعد می‌نشیند و حرف‌هایی می‌زند که...اما الان نمی‌خواهم دربارهء این صحبت کنم. حتی نمی‌خواهم دربارهء آن فیلم کوتاه «گردش در شهر» صحبت کنم و صحنه‌ای که مردی که اسلحه‌ای پیدا کرده و دارد دنبال جای مناسبی می‌گردد تا خودش را بکشد و می‌رود خانهء دختری که حتی وقتی می‌گوید می‌خواهم از توالتت استفاده کنم راهش نمی‌دهد و مرد همانجا توی پله‌ها برمی‌گردد رو به دوربین و شعری می‌خواند....الان می‌خواهم از چند سال پیش بگویم که آرته به مناسبت سالروز تولد فاسبیندر (سی و یک می) چند تا از فیلمهاش و چند تا مستند ازش پخش کرد. یکی از این مستندها که گفته شد چند ساعت (شاید هم چند روز-دقیق یادم نیست) قبل از مرگش بر اثر اوردوز توأم ٍکوکائین( که در طی دههء هفتاد به شکل جنون‌آمیزی مدام بیشتر مصرف می‌کرد) و داروهای آرام‌بخش و خواب‌آور , گرفته شده, او را نشان می‌داد که با کلاه آمریکایی بر سر پشت میزی در آشپزخانه نشسته و یک بطری هم روی میز هست. شروع می‌کند به حرف زدن با صدایی ضعیف و کلماتی جویده و نامفهوم, و حالش خراب است....خیلی خراب....کم‌کم شل‌تر می‌شود و صدایش ضعیف‌تر و نامفهوم‌تر. بعد آرام سرش را می‌گذارد روی میز و چشم‌هایش را می‌بندد

پ.ن۸: خیلی وقت‌ها که روحم ناله می‌کند و پنجه می‌کشد که بیایم اینجا بنویسم جلوی خودم را می‌گیرم. فکر می‌کنم از دلتنگی و غم فراق و حال بد نوشتن مثل سیلی است که وقتی جلویش را ول کنی , وقتی یک بار بنویسی و از آن مرزی که برای خودت تعیین کرده‌ای رد شوی دیگر نمی‌توانی جمعش کنی. یاد یک داستانی افتادم که دکتر به پسره گفته بود شب‌هایی که مضطرب می‌شوی نباید سیگار بکشی یا قهوه و چای بخوری و او دقیقا همان وقت‌ها دلش می‌خواست این کار را بکند. حالا شده حکایت وبلاگ‌نویسی ٍ من. این آونگی و آویزانی....

پ.ن۹: انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعلهء بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی به‌جز تصور معصومی از چراغ
نبود

پ.ن۱۰: فقط می‌خواستم دوستم داشته باشی

Saturday, September 12, 2009

پشت صحنه
















از راست به چپ: ژان پی‌یر لئو- کلود ژد - فرانسوا تروفو
سر صحنهء «بوسه‌های ربوده»
۱۹۶۸

Friday, September 11, 2009

ویران می‌آیی


یک شاهکار به‌تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم
اول اسمش چشمم را گرفت. دقیقا یادم نیست چند وقت پیش فکر کنم پارسال توی کتابفروشی دیدمش و فکر کردم چه اسم زیبای شاعرانه‌ای. نخریدمش اما. مدتی طول کشید تا زمان ٍ خواندنش برسد.که به تجربه بهم ثابت شده هر کتابی زمان درست‌اش که برسد خودش می‌آید سراغ آدم.
از دو سال پیش که «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلی را خواندم رمان ایرانی نخوانده‌ام و هیچ فکر نمی‌کردم با چنین اثری رویرو شوم و اینهمه لذت ببرم از خواندنش.

ویران می‌آیی روایت رویارویی دوبارهء روزبه و فردوس است بعد از چند سال. چند سالی که به اندازهء یک عمر پیرشان کرده, از له شدن معصومیت عاشقانه‌گی‌شان وسط دعواهای بی‌ربط سیاسی که روزبه, این آدم سرگردان ٍ بی‌اعتقاد به هیچ چیز , خوب می‌داند چقدر پوچ‌اند....و چقدر آقای نویسنده خوب ساخته فردوس را, این دخترک عجیب بازیگوش و معصوم عاشق را درست لب مرز کودکی و زنانگی....و چه جسورانه ساخته رابطهء پیچیدهء این دو تا را که هیچ اسمی نمی‌شود رویش گذاشت.
«زن برگشت و نگاهش کرد. بعد سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: ولی کاش اصلا نبود. کاش لااقل یادت نمی‌آمد.
- صبح زنگ زد و بیدارم کرد که دانشکده را ول‌اش. استادهاتان یا زیر لحاف‌اند یا توی راه‌بندان خیابان. برویم ببینیم زیر این همه برف پارک چه شکلی شده.
- فقط یکبار می‌شد آن‌طور باشد. پارک دیگر همان نمی‌شود که آن روز بود. چیزهای قشنگ این‌جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت‌کننده.
- برف چپاندی, چپاند توی یقه‌ام و دوید زیر کاج‌ها. افتاد انداخت خودش را روی برف, به‌اش که رسیدم. بعد تکان نخورد. یقه‌اش را نبست روی برف. دست‌هاش را باز کرد. دراز کشید. شانه‌اش از سرمای برف جمع شد, تنگ شد. برف تند آب می‌شد روی گلوش. چرخید روی من. نمی‌گذاشت نفس بکشم. سنگینی و گرماش را هم می‌خواستم, هم نمی‌خواستم. دست‌های سردش تنم را مور مور کرد. صورتش و لب‌هاش اما داغ بود.
- همهء اینها را واقعا یادت است؟
- زیر کاج‌ها از برگ‌های سوزنی‌شان قهوه‌ای بود. آن‌وقت من چشم‌ها را دیدم. ایستاده بودند و نگاه می‌کردند....
- روزهای برفی برگشته‌ای‌ این‌جا و دور و بر را نگاه کرده‌ای و از خودت چیزهایی ساخته‌ای....» (صفحه ۱۰ کتاب)
با این ایماژهای درخشانی که می‌سازد و توصیف ٍ پر از جزئیات ٍ ریز ٍمدل زندگی و رابطه‌های آدم‌ها و نثری بغایت زیبا و شیرین و آهنگین و جذاب و به‌کمال که تک‌تک کلمات‌اش با ایجاز و دقت و حساسیتی شاعرانه چیده شده‌اند و روایتی بغایت تلخ, تلخ و سیاه از تباهی رویاها و امیدهای جوانی یک نسل. که این برعکس گفتن‌اش و رفتن به گذشته,وقتی که آیندهء آدم‌ها را می‌دانیم تلخ‌ترش هم می‌کند. که تلخی ٍ خالص ٍ عمیق‌اش از جنس ٍ تجربهء مکرر بشری ٍخوردن ٍ سر به دیوار واقعیت زشتی و بی‌معنایی جهان است و فهمیدن‌اش, که وقتی فهمیدی‌اش جوانی‌ات تمام شده است و آن‌قدر که لازم است برای بقا, عوض شده‌ای....
«یادت هست اولین بار که دیدمت روی یکی از همین نیمکت‌ها مات نشسته بودی و به هیچ‌کدام از آن بی‌کاره‌ها نگاه نمی‌کردی و نخ یک بادکنک بزرگ آبی هم دستت بود که بعد ولش کردی و توی پارک گم شد؟
- ولش کن آن بچگی‌ها را....»
و روزبه و فردوس آدم‌هایی‌ شدند برام که پریدند وسط خاطره‌ها و حس‌هام , و ماندند. مثل دوست‌داشته‌های توی زندگی واقعی. و هی دلم می‌رود که بخوانم‌شان و کیف کنم که بعد از نمی‌دانم چند وقت وقتی کتاب می‌خوانم آدم‌هاش و رابطه‌شان این‌طوری به دلم می‌چسبد.

و اینکه ویژگی‌های مشابهی دارند رمان‌هایی که نویسنده‌های‌شان شاگرد گلشیری بوده‌اند. از «کریستین و کید» خود گلشیری تا «سمفونی مردگان» و.....که یکی‌ش غرابت ٍ این فضاهای وهمناک ٍ معلق بین واقعیت و رویا(یا کابوس) است. یکی‌ش استیلیزه کردن ٍ حس‌هاست. طوری که می‌بینی حس‌های مجهول و توصیف‌ناپذیر ٍ انسانی چنان دقیق ساخته شده با کلمات , چنان شکل تراش‌خوردهء هندسی منظمی پیدا کرده که آبستره شده حتی. یعنی حس می‌کنی انگار ارجاع‌اش دیگر به آدم‌ها و واقعیت زندگی نیست. فقط باید از زیبایی ٍشکل‌اش لذت ببری.

اما خواندن کتاب این روزها و بعد از آنچه بر ما گذشت و تجربه کردیم طور دیگری هم برای آدم معنی می‌دهد . بهتر لمس‌اش می‌کنی وقتی توی دل چنین تجربهء سیاسی‌ای بوده‌ای.
بعد فکر کردم اگر مثلا یک دهه بعد کسی بخواهد از فعالیت سیاسی دانشجوها و مردم در این روزها و آنچه که باز هم بر یک نسل رفت بنویسد اینقدر پر از درد نخواهد بود, که امروز دیگر چنین عشقی چنین دلتنگی و عذاب وجدانی نیست که آدمی تمام سنگ قبرهای قبرستان را بگردد دنبال دختری متولد مثلا آبان ۶۳....

و دلم می‌خواهد همان جملهء اول را دوباره تکرار کنم: یک شاهکار به تمام معنا از نویسنده‌ای که نمی‌شناختم. لذت ٍ کشف حسین سناپور , اسمی که می‌ماند ته ذهنم. که با شوق دلم می‌خواهد کتاب‌های دیگرش را بخوانم.
پ.ن :
http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-79.aspx
http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=803&P=7و
گفتگو با حسین سناپور:
http://www.natoor.com/2007/01/593.php

پ.ن: این پست را دلم می‌خواهد تقدیم کنم به ر . خودش اگر روزی بخواند می‌فهمد چرا
می‌خوام برم سفر. هر چی فکر می‌کنم دوستی که حوصله‌اش را داشته باشم و اهل سفر هم باشد سراغ ندارم.
احیانا کسی هست که اینجا را بخواند و پایهء چند روز شمال باشد؟ ویلا و بقیهء هزینه‌ها هم با من
((:

Thursday, September 10, 2009

باسی

وقتی عباس معروفی در گفتگویش با بی‌بی‌سی فارسی رو می‌کند به دوربین و با همان صراحت همیشگی‌اش, می‌گوید که عمرش به عنوان یک نویسنده دارد تلف می‌شود, که وقت ندارد بنویسد, که سختی‌های سرپا ماندن در غربت نمی‌گذارد فرصتی پیدا کند برای نوشتن....تلخ بود. خیلی. و این هم که گفت اگر می‌شد ایران باشد دلش می‌خواست درس بدهد و یک نسل نویسنده تربیت کند....
این هم که گفت بعد از انتخابات شرایط برای ایرانی‌ها بهتر شده جالب بود.
و چه سخنران ٍ خوبی است یعنی لذت می‌بری از شنیدن حرف‌هاش. لابد به‌خاطر تجربهء سال‌ها تدریس.
کاراکتر منحصر بفرد این آدم را دوست دارم نه فقط به‌عنوان نویسنده(که هنوز هم از خواندن نوشته‌های وبلاگش که بعضی‌شان فوق‌العاده‌اند لذت می‌برم - نگاه کنید مثلا به متن کوتاه درخشان پراحساسی که دربارهء مرگ پدربزرگش نوشته.
http://maroufi.malakut.org/archives/2009/05/
دوخط‌اش را که می‌خوانی می‌فهمی چقدر فرق می‌کند با نوشته‌های وبلاگی , که اثر یک نویسندهء حرفه‌ای ٍ استخوان‌خرد کرده است.). شاید به‌خاطر همین صراحت بی‌نظیر و مهربانی و معصومیت کودکانهء آدمی که در حجم ٍ ویرانگر درد و سختی و تنهایی توانسته خودش را بسازد. یک جور لجاجت و نترسی و متکی به خود بودن ٍ خاص توی لحن حرف زدن‌اش هست که جذاب است.
کاش بنویسد. و همچنان توی فضای ادبی ایران مؤثر باشد. کاش....

ب.و.س.ه های ربوده















ژان‌لویی ترنتینیان - ماری‌کریستین بارو
شب من نزد مود
اریک رومر

سکوت ٍ پیش از باخ

این ریویو را زمان جشنواره فجر پارسال نوشتم. دربارهء تنها فیلمی که در جشنواره دیدم: «سکوت پیش از باخ» (پره پورتابلا -۲۰۰۷

پیش از او , امیدی به رابطه با جهان دیگری نبود....
«اگر در هنر همه چیز را با ضرورت‌های علی قابل فهم یا جبرگرایی عینی توضیح دهیم, حتی اگر ماهیت دقیق آنها ناشناخته باقی بماند, آن‌گاه هیچ چیز مقدس نخواهد ماند. - آمده آیفر»
«سبک استعلایی با حذف عناصری که در درجهء نخست معرف تجربهء بشری است واقعیت را سبک‌پردازی می‌کند و به این وسیله تسلط تفاسیر قرار دادی از واقعیت را زایل می‌سازد. سبک استعلایی همچون آیین عشای ربانی تجربه را به مراسمی تکراری تغییر شکل می‌دهد که می‌تواند بارها به تعالی دست یابد. ـ پل شریدر- سبک استعلایی در سینما»

«سکوت پیش از باخ» به زندگی و آثار یوهان سباستین باخ می‌پردازد, اما هیچ شباهتی به فیلم‌های
زندگینامه‌ای معمول ندارد. روایت که فرمی مستند - داستانی و غیرمتعارف دارد از بخش‌های مختلفی تشکیل شده: بازسازی صحنه‌هایی از زندگی باخ با دکور و لباس قرن هفدهمی, تصاویری امروزی از شهر لایپزیک (شهری که باخ بخش عمده‌ای از آثارش را آنجا ساخت) و مدرسهء مذهبی سنت توماس ,و آدمهایی که در قرن بیست و یکم هر کدام به شکلی درگیر موسیقی باخ هستند. مهمترین دلیل جذابیت فیلم, فیلمنامهء پیچیده و تجربه‌گرایانه‌اش است و فیلمساز از ایده‌های نمایشی خلاقانه‌‌ای برای پل زدن بین زندگی و مفاهیم انسانی این دو دوران استفاده کرده, مثلا مردی که با کلاه‌گیس و لباس آن زمان وارد کافه‌ای امروزی می‌شود و درواقع راهنمای تور لایپزیک است و روی تصاویری که از شهر و رودخانه‌اش می‌بینیم درباره‌اش توضیح می‌دهد, یا صحنهء دیگری که در یک کتابفروشی ٍ کتابهای دست دوم و نایاب در اسپانیا دربارهء پیانیست یهودی لهستانی‌ای حرف می‌زنند که در آشوویتس بوده و بعدها در فرانسه کتابی دربارهء فرم‌های موسیقی باخ نوشته. و همینطور دختر ویولونیست اسپانیایی که برای اجرای چند اثر کلیسایی پدرش را ترک می‌کند و به لایپزیک می‌رود.(روابط این آدمها احتمالا بخاطر حجم ٍ زیاد ٍ حذف‌ها کمی مبهم به نظر می‌رسید). به این ترتیب فیلم به یک سفر بینافرهنگی در جستجوی روح موسیقی باروک و آنچه انسان‌ها را به دنیایی روحانی و خالص وصل می‌کند شبیه است. آن حس‌هایی که برای انسان‌های همهء زمان‌ها مشترک است. حس‌هایی که هیچ‌جوری قابل توصیف و بیان نیستند و بهتر است ناگفته بمانند و فقط تماشاگر را آزاد گذاشت تا در آن فضا نفس بکشد. فضایی سرد و بدون تاکید , که از طریق نگفتن می گوید. و این شیوهء نگاه فیلمساز به ناپدید شدن ایمان در دنیای معاصر است. فیلمی دربارهء موسیقی باروک طبیعتا نمی‌تواند دربارهء ایمان مسیحی نباشد اما این فیلمی دربارهء ایمان مذهبی نیست یعنی دربارهء آن حرف نمی‌زند. پل شریدر در فصلی از کتاب «سبک استعلایی در سینما» که به تفاوت ژاندارک برسون و ژاندارک درایر می‌پردازد دربارهء اینکه چطورحذف‌ها, خلاء‌ها, و استفاده برسون از چهره‌های بی‌حالت و خنثی پیش‌داوری بیننده نسبت به امر متعال را از بین می‌برد و او را آماده می‌کند تا با ذهنی خالی خود را رها کند و تسلیم ٍ پذیرفتن ٍ حضوری برتر شود بحث می‌کند. در این فیلم, عمق دل‌نگرانی و شفقت انسانی و برسون‌وار ٍ پورتابلا را در صحنهء حضور کشیش مسئول مدرسهء سنت توماس می‌بینیم. او اول توضیحی خنثی و طولانی می‌دهد که هر روز هفته را به تمرین چه سرود کلیسایی می‌گذرانند, و بعد با لحنی بی‌تفاوت می‌گوید: اما بیشتر شاگردهای ما از خانوادهء مذهبی نیستند و مشکل بزرگ ما همینه. اما بعد از مدتی کار با موسیقی مذهبی وقتی توی کلیسا هستند دلشون میخواد به چبزهای دیگه‌ای هم توجه کنند. کات می‌شود به کودکانی که در صحن کلیسا یک آواز باروک را همخوانی می‌کنند. و تاثیر شگفت‌انگیز این کات البته فقط به خاطر زیبایی ٍ آن آواز آسمانی نیست. این تاثیر خاص که روح تماشاگر را وادار به تجربهء حس جذبه و فروتنی ٍ خالصانه در برابر عظمت امر متعال می‌کند دلایل پیچیده‌ای دارد. و فیلمساز خیلی خوب به این دلایل آگاه و مسلط است و توانا به استفاده از آن.
نمونهء دیگر, سکانسی جادویی که از نظر من تکان‌دهنده‌ترین لحظه‌های فیلم را خلق کرد: فرزند کوچک ٍ یوهان سباستین باخ پشت هارپسیکورد می‌نشیند و پرلودی می‌نوازد. پدر صدایش می‌زند و می‌گوید اگر انسان خوبی باشی و درونت همه چیز متعادل باشد موسیقی‌ات هم شنیدنی خواهد شد.نواختن‌ات را با نفس کشیدن‌ات هماهنگ کن, و با قدرت آفرینش خداوند. بعد دو نفری با هارپسیکورد تمرین می کنند. کودک می‌رود و پدر به تمرین ادامه می‌دهد. جادوی غریب ٍ این لحظه‌ها در نگاه اول ساده به‌نظر می‌رسد اما بی‌شک ساده بدست نیامده. همچون طراحی ٍ خلوت و دلنشین ٍ فضای اتاق که آرامش و سکون ٍ آن زندگی ٍ گذشته را القا می‌کند.
در نهایت پورتابلا در برابر آثار باخ با تواضع کنار می‌ایستد و به جای ساختن فیلمی دربارهء او یا حتی
ستایش‌نامه به شیوهء معمول , سعی می‌کند روح متجلی در موسیقی‌اش را به زبان سینمایی ترجمه کند. یعنی طوری فیلم بسازد که اگر باخ بود می‌ساخت. بعد از تماشای فیلم حسی شبیه به شنیدن کامل یک قطعه باروک را داشتم. با ریتمی آرام و باشکوه که آنجلوپوس را به یاد می‌آورد و باند صدایی غنی از واریاسیون‌ها و فوگ‌های باخ و تصاویری شاعرانه و سوررئال. مثل پیانویی که از بالا به آب رودخانه انداخته می‌شود, و اتاق بزرگی با دو ردیف پیانو که هر کدام را نوازندهء جوانی با نت متفاوتی می‌نوازد. آواهایی که درهم می‌پیچند و یکی می‌شوند

از تنهایی

















عکس مربوط است به فیلم «وحشت در نیدل‌پارک» که سال ۱۹۷۱ ساخته شده. یعنی آل (متولد ۱۹۴۰) آن موقع سی سال را داشته لامصب....خداوکیلی کی باور می‌کند همچین قیافهء جوان و خوشگلی یک پسر سی ساله باشد؟
و تمام نقش‌هایی که با آن صورت معصوم و صاف و بکر برای جری شاتزبرگ(مترسک) و کاپولا(پدرخوانده) و سیدنی لومت(بعدازظهر نحس) و...بازی کرد (که توی این فیلم‌ها نهایتا بیست ساله به‌نظر می‌رسد) بعد از سی سالگی بوده...کی می‌گوید آدم تو این سن دیگر پیر می‌شود؟ ؛)
شاید هم برای همین بود که بعد از حدود یک دهه , ناگهان پیر شد....انگار خم شد از بار تمام ٍ آن سال‌ها , و اینقدر چروکیده....
پ.ن: این عکس را بسیار دوست دارم. به‌خاطر کیفیت بصری ویژه‌اش (نگاه کنید به خط عمود ٍ یک‌سوم ٍ قاب, سایه روشن نور روی صورت, و به‌خصوص زاویهء نگاه). و اینکه زیباست. مجذوبم می‌کند.
در ضمن کمی شبیه یک کسی است....

Tuesday, September 8, 2009

چکامهء صید قزل‌آلا

در صفحهء آخر ٍ دفتر روزانه جمع‌های کل طول سال‌های ۱۸۹۷-۱۸۹۱ آمده بود. آلونسو هاگن ۱۶۰ بار به صید رفته بود و ۲۲۳۱ قزل‌آلا از دست داه بود که میانگین هفت ساله عبارت می‌شد از ۱۳/۹ قزل‌آلا در هر باری که به صید رفته.
زیر جمع‌های کل یک کتیبهء کوچولوی صید قزل‌آلا در آمریکا آمده بود به قلم آلونسو هاگن. نوشته بود یک همچو چیزی:
دیگر بس‌م است
هفت سال است که می‌روم به صید
و یک دانه قزل‌آلا هم نگرفته‌ام
هر قزل‌آلا که به قلاب انداختم از دست دادم.
یا می‌پرند و می‌روند
یا پیچ می‌خورند و می‌روند
یا تاب می‌خورند و می‌روند
یا چوبم را می‌شکنند
یا وا می‌دهند و می‌روند
یا می‌دهند و می‌روند
[ یا می‌گ...و می‌روند
یا می‌ک...و می‌روند]
دستم هم تا به‌حال نرسیده به هیچ قزل‌آلایی.
در پرتو آن همه ناکامی
بر این باورم که تجربه‌ای جالب توجه بود
در بلکل از دست دادن
ولی سال آینده کسی دیگر
باید برود به صید قزل‌الا
کسی دیگر باید برود
آن‌جا.

صید قزل‌الا در امریکا
ریچارد براتیگان
هوشیار انصاری‌فر

پ.ن: کروشه افزودهء من است
داشتم به عکس خودم نگاه می‌کردم. همین عکسی که گذاشته‌ام برای پروفایل بلاگر. باورم نشد این منم. نگاه می‌کردم به این نگاه جوان پر از برق امید و زندگی و اطمینان هرچند آن غم ٍ ته چشم‌ها هست....که هنوز یک چیزهای طبیعی ٍ انسانی‌ای مثل ذوق کردن , لذت , دل خواستن ٍ چیزها, خوشبینی ٍ ساده‌لوحانه به آینده و سرنوشت‌اش براش معنی داشت....که هنوز فکر می‌کرد بعدها اتفاق ٍمتفاوت قشنگی خواهد افتاد در حد ٍ آن آدمی که هنوز فکر می‌کرد هست و جایی که هنوز فکر می‌کرد در جهان دارد برای خودش.... به این خندهء بی‌دغدغه.
من می‌خندیده‌ام.
زیاد دور نیست , همین پارسال
وقتی کسی را که عمری دوست داشته‌ای, که دلمشغولی‌ات بوده, بعد از مدتها باز می‌بینی و تمام ٍ جذبهء آن راز در یک لحظه ناپدید می‌شود.....

ب.و.س.ه های ربوده



Monday, September 7, 2009

چه خنک شده
صدای جیرجیرک هم میاد