Showing posts with label A legal kiss is never as good as a stolen one. Show all posts
Showing posts with label A legal kiss is never as good as a stolen one. Show all posts

Monday, January 25, 2010

بوسه‌های ربوده


















فقط چند لحظه نگاهش کنید....
سینما یعنی این.
همهء هول و هراس ِ زیستن در یک تصویر....
از «فانتوماس» اثر لویی فویاد - ۱۹۱۳
عکس از اینجا

Monday, December 21, 2009

بوسه‌های ربوده

















پ.ن: برای عزیزی که کامنت خصوصی گذاشته: ممنونم. ممنونم



پ.ن: دوراهی سقاخونه
نویسنده: محمد چرمشیر
کارگردان: حسن معجونی
بازیگر: سعید چنگیزیان
اجرا هر شب ساعت هفت - تیاتر شهر- کارگاه نمایش
۳۰ آذر تا ۱۱ دی (بجز ۴ تا ۷ دی)

یادم نمی آید آخرین باری که اینجا نقد تیاتر نوشتم کٍی بود. در این فاصله کارهای زیادی دیدم و فرصت و تمرکز برای نوشتن دربارهء هیچکدامشان پیش نیامد. دربارهء پروژهء مونولوگ قبلن نوشته بودم (توی یکی از پی‌نوشت‌های پست ۶ اکتبر). الان هم قصد ندارم دربارهء ابن کار بنویسم فقط می‌خواستم پیشنهاد کنم بروید ببینید. خوب بود. من وقتی از سالن بیرون آمدم حس خوبی داشتم. بخصوص با توجه به اینکه من در مجموع و بطور کلی از سعید چنگیزیان خوشم نمی‌آید....اینجا علیرغم ِ جنس ِسردی و مونوتن بودن ِ ذات ِ بازی‌اش که اغلب آدم را عصبی می‌کند از بازی‌اش لذت ِ زیادی بردم و به‌نظرم در کنترل و انتقال حس‌های ظریف ِ آن کاراکتر خاص موفق بود و مشخص بود که انرژی زیادی برای رسیدن به این حس صرف کرده. چون بازیگری درواقع انتقال ِ انرژی ست و توی سالن ِ به آن کوچکی, به هر چه فکر کنی و باور داشته باشی بلافاصله تماشاگر می‌فهمد و روی احساسش اثر می‌گذارد. و بازی ِ چنگیزیان به‌شدت حسی و تأثیرگذار بود.
و اینکه تقریبن همان اوایل اجرا که نشسته روبروی سقاخانه و دارد درددل‌هایش را می‌کند و این پنجره‌های فلزی پر است از نوارهای پارچه‌ای سبز که بعنوان دخیل بسته‌اند, یکی از نوارهای سبز را باز می‌کند و می‌بندد دور مچ دستش و همانطوری با مچ‌بند ادامه می‌دهد تا آخر....
از متن خوشم آمد. فکر می‌کنم یکی از متن‌های قدیمی چرمشیر باشد. یک متن ِ دلی ِ دوست‌داشتنی که تبحر چرمشیر را توی استفاده از زبان عامیانه نشان می‌دهد. حرف‌های خیلی سادهء آدمی ظاهرن ابله که با یک ایمان عمیق ِ زمینی ِ روزمره, خواسته‌هایش را از امامزاده‌اش می‌طلبد. با امامزاده‌اش همانجور رک و راحت و با پیژامه حرف می‌زند که با رفقایش مثلن. و عمق ِخلوص و باور ِ کودکانه‌اش به وجود و حضور و دخالت ِ این نیروی فرازمینی در اتفاق‌های روزمره اینقدر محکم و بدیهی است که تکان می‌خوری و واقعن آن تجربه و حس ایمان را با خودت از سالن بیرون می‌بری....

پ.ن: فکر می‌کنم بد نباشد برای این‌که یادم نرود حداقل اسم اجراهایی که در آبان و آذر دیده‌ام و درباره‌شان ننوشته‌ام فهرست‌وار بنویسم:
اسب‌های پشت پنجره(روح اله جعفری) - سالن سایهء تیاتر شهر
آرش(فهیمه میرزا حسینی) - کارگاه نمایش
اتاق صدا (محمد عاقبتی) - کارگاه نمایش
جن‌گیر (کوروش نریمانی)
برعلیه من(مهدی کوشکی) - کارگاه نمایش
بازی استریندبرگ (نوشتهءفردریش دورنمات و با کارگردانی مژگان ِ خالقی) - تالار مولوی
و دوراهی سقاخونه
و اینکه «آگاممنون» ِ همایون غنی‌زاده و همین‌طور «لیرشاه» ِ حمیدرضا نعمی و آرش دادگر را می‌خواستم حتمن ببینم که نشد. سالهاست که کارهای این دو نفر را می‌بینم و به‌نظرم جزو معدود گروههای پویا و هوشمند و تجربه‌گر ِ این سالها هستند. چند تا اجراهای قبلی‌شان(مثلن «مکبث» و «کالون») را خیلی دوست دارم. یک بار یک گفتگوی رادیویی با آرش دادگر شنیدم در برنامهء جمعه‌ها با تیاتر و واقعن از سطح دانش و سلیقهء هنری و نگاه علمی ِ به‌روزش کِیف کردم.(آن برنامه صبح‌های جمعه از رادیو فرهنگ پخش می‌شد. با اجرای نادر برهانی‌مرند و بعدتر حسن آزادی. نمی‌دانم هنوز هم پخش می‌شود؟ من زمانی خیلی رادیو فرهنگ گوش می‌دادم. اغلب نمایش‌های رادیویی و نقد و معرفی کتاب و یک بخشی هم داشت هر شب که بهروز رضوی داستان می‌خواند...چقدر نمایش‌های رادیویی ِ درجه یک که اغلب اقتباس از رمان بود شنیدم در آن مدت. خیلی وقت است که عادت ِ رادیو گوش کردن را از دست داده‌ام...شاید یک روز مفصل دربارهء آن «شب‌های رادیو» بنویسم....)

پ.ن:«اسب‌های پشت پنجره» صرف‌نظر از خود اجرا فرصت خوبی بود که بعد از مدتها فرزین صابونی را روی صحنه ببینم. و همچنان دیدنی و انرژیک بود. نمی‌دانم چرا چند سال اخیر کم‌کار شده. و درکل چقدر اپیزود سوم و رابطهء آن زن و شوهر عالی و پراحساس درآمده بود. و این تا حد زیادی مدیون اجرای گرم ِ بازیگر زن بود که نامش را فراموش کرده‌ام. درکل و اگر هر سه اپیزود را درنظر بگیریم ریتم کار آدم را خسته می‌کرد(بخصوص اپیزود اول) و حداقل برای من جذاب نبود. متن‌های ویسنی‌یک البته ویژگی‌ها و فضای خاصی دارد و شاید من نتوانستم با متن ارتباط برقرار کنم.
و اینکه «بازی استریندبرگ» ظاهرن فقط یک اجرای دیگر دارد(سه‌شنبه ). دربارهء متن مهم و مشهور و درخشانی مثل این آدم ترجیح می‌دهد نظری ندهد و به‌لحاظ کارگردانی خب....به‌نظرم خیلی سعی کرده بود متفاوت کار کند و از ایده‌هایی مثل مثلن ناهمخوانی ِ عمدی دیالوگ با میزانسن استفاده کرده بود که این فاصله‌گذاری بوجود می‌آورد. جوری که آدم احساس می‌کرد این فرمی که انتخاب کرده بیشتر مثلن برای نمایشی از اوژن یونسکو جواب می‌دهد تا این متن. اینقدر میزانسن‌ها عجیب و غریب و ابزورد بود. و واقعن شبیه کارهای یونسکو شده بود. بازیگرها بعضی دیالوگ‌ها را با آواز می‌خواندند و مثلن پشت به هم دیالوگ می‌گفتند و...و یک‌جور ناهماهنگی بین بازی‌ها و طراحی صحنه و میزانسن‌ها و اندازهء سالن و.... حس می‌شد که می‌شد گذاشت به‌حساب عمدی بودن. یک‌جور عدم ِ هماهنگی ِ مضحک. من اجرای دیگری از این متن ندیده‌ام و نمی‌دانم کلاسیکش چطوری اجرا می‌شود ولی براساس ِ آنچه خود متن بدست می‌دهد باید خیلی نرمال‌تر از اینها باشد! بهرحال این هم تجربه‌ای بود در نوع خودش دیدنی. کار خوش‌ریتم و با طنزی قوی بود و نمی‌توانم از بازیگر زن خانم افسانه شفیعی اسم نبرم که اولین بار بود می‌دیدمش و واقعن موجودی استثنایی و بهترین انتخاب برای این کار بود. یک آدم ِ ذاتن متفاوت و خیلی بانمک و جذاب که به‌نظر می‌رسید جذابیتش از شخصیت ِ خودش و فرای صحنه می‌آید.
و اینکه کاش توی بروشور ِ کارهایی از این دست بنویسند که مثلن مژگان خالقی کیست, چی خوانده و کارها و تجربه‌های قبلی‌اش چی بوده...


Tuesday, December 8, 2009

بوسه‌های ربوده




















پ.ن: این عکس یکی از آن نمونه‌های ناب ِ ترکیب‌بندی در عکاسی است و پر از نکات ِ آموختنی. نگاه کنید به خط مایل ای که قاب را از چپ به راست به دو قسمت تقسیم کرده و میز چوبی و جعبهء رویش درست در مرکز قاب که خط را می‌شکند و تابلوی پشت سر که طوری قرار گرفته که نگاه را متمرکز کند....و خالی بودن سمت راست قاب که جلوهء بیشتری به پری و سنگینی ِ سمت چپ می‌دهد...و نورپردازی و بازی طیف ِ رنگ‌ها(سیاه-قهوه‌ای-کرم-زیتونی-سبز-زرد-سفید) مثلن یکی بودن ِ رنگ زیتونی ِ شلوار مرد با رنگ پس‌زمینه در سمت راست و هماهنگی‌اش با سبز ِ پیراهن زن و تضاد ِ پرکنتراست ِ تیره- روشن از طریق تأکید ِ نور روی چند نقطه روشن در این فضای تیره: تابلو و طلایی ِ موهای زن و پای برهنه و سطح ِ صاف ِ گوشهء سمت راست (که به‌لحاظ ِ هندسی شکل تصویر را متقارن می‌کند.) و شکل پلکانی خط ِ مایل - پله‌ها: خط لبهء راست تابلو , جعبهء چوبی, میز, زانوی مرد, و سطح صاف سمت راست پایین که باید مربوط به میز دیگری باشد. و تقارن ِ مثلث ِ خالی و تیرهء پایین چپ با مثلث ِ خالی و روشن‌تر ِ بالا راست.
خیلی دلم می‌خواهد نام ِ عکاس را بدانم.
و اینکه این از آن عکس‌هاست که ذهنم را برمی‌انگیزد برایش داستان بسازم. داستان ِ آدم‌هایی که از جایی شروع شده و رسیده به این لحظه, لحظهء اوج داستان و رابطه. می‌شود فلاش‌بک‌وار از این عکس شروع کرد و کم‌کم رفت به گذشته و بعد به آینده و جزئیات‌ش را ساخت... یا می‌توانم تصور کنم که این قابی‌ست از فیلمی , و بقیهء قاب‌ها و اتفاق‌ها را تخیل کنم....

پ.ن۲: «مری و مکس» درخشان بود. انیمیشن خمیری اساسن گونهء بسیار پرزحمت و درعین‌حال جذابی است و این یکی از بهترین نمونه‌هایی بود که در این گونهء مورد علاقه‌ام دیده‌ام. فقط اینکه تماشای چنین فیلم ِ دپرسیو ی در شرایط فعلی شاید اصلن کار درستی نبود...کاش روی این‌جور فیلم‌ها یک علامت ِ وارنینگ می‌گذاشتند که مثلن تماشای این فیلم برای آدم‌های زیادی احساساتی که خودبخود مستعد ِ اندوه و احساس تنهایی هستند و مشکلات‌شان شبیه کاراکترهای این فیلم است توصیه نمی‌شود....

پ.ن۳: «دوشیزه‌ای هنر ِ چهره‌نگاری ِ برجسته‌نما را آفرید. او دلباختهء جوانی بود و هنگامی که پسر خفته بود دختر خط پیرامونی ِ سایهء او را بر روی دیوار کشید. پدرش که سفالگر بود از همانندی کار با چهرهء جوان شادمان شد و شکل را تراشید و خط مرزی را با خاک رس پر کرد. این چهره هنوز در کورنت بازمانده است.
پلینی - تاریخ هنر - سده اول پس از میلاد
به نقل از «فمینیسم و زیبایی‌شناسی» - کارولین کرس‌میر/ افشنگ مقصودی - نشر گل‌آذین

پ.ن۴: توی جوابی که به کامنت مهدی کتابفروش دادم از میلان کوندرا اسم بردم. برای خودم هم عجیب بود و بعدن فکر کردم چرا در ذهنم نام او تداعی شد؟ بعد از کمی تفکر متوجه شدم این عکس من را یاد فصلی از رمان شوخی (که در ترجمه فارسی سا.ن.سور شده) می‌اندازد. یعنی این عکس شبیه تصویر ذهنی است که از خواندن آن فصل در ذهنم ساخته شده بود...شرحی بغایت تلخ و خشن و آزاردهنده از یک رابطه. البته فضای عکس به‌نظرم درمجموع میلان کوندرایی است....

Monday, November 9, 2009

بوسه‌های ربوده










تام هنکس - داریل هانا
splash
ران هاوارد - ۱۹۸۴

پ.ن: یک کمدی رمانتیک ٍ درجه یک ٍ دلچسب و خوش‌سلیقه و هوشمندانه که این روزها دلم خیلی برایش تنگ شده. فیلمی همانقدر ساده که عمیق. داستان‌ش در نگاه اول شاید معمولی به‌نظر برسد ولی غنای این‌جور فیلم‌ها به جزئیات ریز‌ش بستگی دارد, و به درست سر جای خودش نشستن ٍ هر جزء و درک درست فیلمساز از شخصیت‌هایی که در نهایت ٍ دقت و ظرافت ساخته, و ضرباهنگ ٍ سریع و پرکشش ٍ شوخی‌ها - که هرکدام به خودی ٍ خود واقعن جذاب و بکر ‌اند- (چهار پنج نویسنده و شوخی‌نویس روی فیلمنامه کار کرده‌اند) و باورپذیر از آب درآمدنٍ آن فضای فانتزي(شخصیت اصلی فیلم یک پری دریایی است!) که چه کار سختی ست.... و فیلم مثل اغلب ٍ کمدی‌رمانتیک‌های مشابه‌ش سرشار است از یک‌جور نگاه ٍ معصومانه به زندگی....و در عین حال پر از ارجاع‌های پنهان به کهن‌الگوهای اسطوره‌ای که در بافت ٍ فیلمنامه تنیده شده. در ماجرای پری دریایی که انسان شده و آمده روی خاک تا با عشق‌ش زندگی کند و هر بار آب بهش می‌خورد باز پاهایش به باله تبدیل می‌شود....نمی‌خواهم به این شکل ٍ مستقیم از دل ٍ چنین فیلم ٍ بی‌ادعای خوبی مفاهیم عمیقه بیرون بکشم, ولی تا حالا شده عاشق شوید و بیایید روی زمین و بعد هر بار به دلیلی یادتان بیندازند که نیمی ماهی هستید, که مال ٍ اینجا نیستید, و نتوانید برای او توضیح بدهید و هی بترسید که بفهمد باله دارید؟





Thursday, September 10, 2009

بوسه‌های ربوده















ژان‌لویی ترنتینیان - ماری‌کریستین بارو
شب من نزد مود
اریک رومر

Thursday, September 3, 2009

بوسه‌های ربوده






پنه‌لوپه آن میلر - رابرت دونیرو
بیداری‌ها
پنی مارشال
۱۹۹۰

این فیلم را خیلی زیاد دوست دارم. و به‌خصوص عاشق همین صحنه‌ای ام در اواخر فیلم که این دو تا در غذاخوری ٍ بیمارستان با هم می‌رقصند و دونیرو حالش بد است و تیک عصبی دارد و یک‌کم که می‌رقصند و دختره مطمئنش می‌کند آرام می‌شود....

Saturday, July 18, 2009

بوسه‌های ربوده

بوسه‌های ربوده

بوسه‌های ربوده: پیشگفتار


A legal kiss is never as good as a stolen one. (Guy de Maupassant)

در این وبلاگ بخش‌های ثابتی خواهیم داشت که به‌طور متناوب در لابلای پست‌های معمول به‌روز می‌شوند. ایده‌ها و عنوان‌های زیادی برای این بخش‌ها در ذهنم دارم. شعر , عکس , دیالوگ(بخشی از دیالوگ یک فیلم یا نمایشنامه یا داستان) و عنوان‌های دیگری که الان حرف زدن درباره‌اش لطفش را از بین می‌برد.
«بوسه‌های ربوده» یکی از این بخش های ثابت است که عنوانش از نام یکی از فیلم‌های فرانسوا تروفو گرفته شده که آن را معمولا به بوسه های دزدیده شده یا دزدکی ترجمه می‌کنند اما من از آنجایی که فکر می‌کنم بوسه شیء نیست که آن را بدزدند! به این شکل می‌نویسمش. شاعرانه‌تر هم هست به‌نظرم. ضمن اینکه می‌تواند معنای دوپهلویی هم داشته باشد یعنی هم منظور بوسه‌ای است که یواشکی ربوده شده و هم یعنی که فرصتش , امکانش از ما ربوده شده و نتوانسته به‌وجود بیاید....به هر حال, در دنیا هزاران نوع مختلف بوسه وجود دارد , که هر روز در اطراف ما اتفاق می‌افتد....
پ.ن: گاهی از عکس‌ افراد مشهور یا تصاویر فیلم‌ها استفاده خواهم کرد. اما قاعدهء کلی بر این است که عکس‌های آدمهای ناشناخته‌ای که در لحظه‌ای , عشق و جوانی‌شان جاودانه شده را ببینیم. یک فولدر از این عکس‌ها دارم که خیلی‌وقت‌ها تماشای‌شان حالم را خوب می‌کند...