
مارتین اسکورسیزی(وسط) - رابرت دونیرو(چپ) - هاروی کایتل(راست)
سر صحنهء «خیابانهای پایین ٍ شهر» ۱۹۷۳
و عاشقشدنها و دروغگفتنها, با تماشای عنوانبندی ٍ نهایی, که جز یکی دو استثنا همیشه حروف سفید بر زمینهء سیاه است, به این فکر افتاده بودم که این انسان تا کجا پیچیده و ریاکار و زیبا و تنهاست؟
سینمای رومر همچنان و همچنان مردها و زنها به تعطیلات میروند, یکی میرود که تنها باشد و یکی میرود که از تنهایی فرار کند. بعد معمولن آشنایی قدیمی سر راهشان قرار میگیرد, این آشنا بهانهء آشنایی با آدمهای تازه میشود. آدم ٍ تازه توهم ٍ گریز از تنهایی را میسازد, تازهها و قدیمیها دور ٍ میزی مینشینند, میخورند و مینوشند و حرف میزنند و حرف میزنند. پیش ٍ تازهها سعی میکنند آدمی دیگر جلوه کنند و قدیمیترها میدانند که دوستشان دارد کلک میزند. رومر حتی وقتی از دورهء معاصرش عقب میرود, مثل سالها پیش که از رمان ٍ کلایست مارکیز فن او را ساخت, یا این اواخر که در بانوی انگلیسی و دوک به انقلاب فرانسه برگشت و اینبار نه در فضاهای بیرونی ٍ دلخواهش که در صحنهآرایی ناواقع با پسزمینههای
نقاشیشدهاش, باز هم داستان ٍ دو آشنا/دلدادهء قدیمی را گفت که در آشوب ٍ بیرون, در اتاقها با هم حرف میزنند و حرف میزنند, باز هم بنیان ٍ قصه بر تنهایی بود و تلاش برای بدستآوردن ٍ همراهی ٍ دیگری یا نشدنهای چنین وسوسه یا خواهشی. و میان ٍ بسیاری از این آثار در همان نگاه با فاصله مرزهای دقیقی
پیدا نیست. او یکبار این همانندی ٍ بسیار در سطحهای مختلف ٍ روایتهایش را چنین توضیح داد که سینمایش «کمتر آنچه را که آدمها انجام میدهند و بیشتر آنچه را که در سرشان میگذرد شرح میدهد.» و در سر ٍ آدمها چهها که نمیگذرد. و بعد سختی ٍ راهآمدن ٍ آنچه در سر است با آنچه نامش دنیاست, و هر چیزی است که بیرون از ما میگذرد یا گذشته است, خود را آشکار میکند. و «اخلاق»
آیا جز آن چیزی است که برای خود میسازیم یا برایمان ساختهاند تا این درون و بیرون با هم کنار بیایند؟
, پرسش این است که اصلا در این دنیا چه دارم میکنم؟ که را دارم؟ کجا میتوانم بروم؟ تا کجا میتوانم پیش بروم؟ این است که دلفین پس از چندین تلاش ٍ ناکام برای «خوشگذراندن» در تعطیلات, پی میبرد که مصیبت نه این تابستان و روزهای تعطیلش, که سراسر ٍ زندگی ٍتنهایی است که دارد میکند.
دوربین ٍ او خیلی که بخواهد جایی برود ,چند متری آدمها را رها میکند, چند درخت را نشان میدهد که باد در میان ٍ برگهاشان میوزد و بعد دوباره به آدمها برمیگردد. و با همین رفت و برگشت ٍ کوتاه چیزی را انگار از جهان ٍ جادوها از جهان ٍ اسرار میکند و راست به ما و به دنیای ٍ محصور ٍ آدمهای قصهاش هدیه میدهد.
تمدن و ملالتهای آنبدیو : پیامدهای دو مرگ؟ من فکر میکنم پیامد مرگ خدا، تفاوتی قاطع میان معنا و حقیقت (meaning and truth) است. وقتی لکان میگوید که معنا یک ادراک مذهبی است، او مطابق منطق مرگ خدا صحبت میکند، جائی که حقیقت و معنا جدا هستند. بطور واقعی، من فکر میکنم که ساده ترین تعریف خدا و مذهب در این ایده واقع شده است که حقیقت و معنا، یکی هستند و همانندند. مرگ خدا پایان ایده ای است که حقیقت و معنا را به مثابه چیزی همانند فرض می گیرد. و باید اشاره کنم که مرگ کمونیسم نیز به جدائی میان معنا و حقیقت، تا آنجائی که به تاریخ مربوط میشود، دلالت دارد. “معنای تاریخ” دو معنا را در بر داشت : از یکسو “جهت گیری”، اینکه تاریخ به یک جایی میرود؛ و دیگر اینکه تاریخ معنایی دارد که آن، تاریخ رهایی بشر از طریق پرولتاریا است و … . در حقیقت، دوران کامل کمونیسم، دوره ای بود که در آن اعتقاد راسخ وجود داشت که این امر ممکن است که تصمیمات برحق سیاسی بگیریم؛ ما در آن زمان بوسیله معنای تاریخ به تحرک درآمده بودیم. و از آن جهت، یک انطباق بین حقیقت سیاسی و حقیقت فعالیت سیاسی و معنای تاریخ. سپس مرگ کمونیسم به دومین مرگ خدا بدل شد، اما در قلمرو تاریخ. میان این دو رخداد ارتباطی وجود دارد و پیامد آن، اگر بخواهیم بگوئیم، این است که ما باید از این امر آگاه باشیم که اثرات حقیقی (truthful effects) که مقدمتا محلی (local) هستند(چه روانکاوانه و علمی و غیره باشند) همواره یک تاثیر حقیقت محلی هستند، نه حقیقت جهانی یا کلی. به عبارت دیگر، این مسئله بر این امر دلالت ندارد که این می تواند یک ممکن است اثر معنا تولید کند که همچنان کمتر از یک اثر معنای جهانی باشد. بدین ترتیب، ما باید با وجود این امر کارمان را از پیش ببریم و چاره سازی کنیم.
گلدنبرگ : میتوانید این مسئله را شرح دهید؟
بدیو : من میتوانم درباره یک موقعیت معیّن سیاسی فکر کنم که در آن یک جهت یابی صحیح و یک جهت یابی غلط وجود دارد. شما میتوانید این تفکر را داشته باشید. این [تفکر] به خوبی به این مسئله خدمت میکند و به یک معنای کلی تاریخی و همچنین به یک بازنمایی از کلیتی سیاسی متصل نیست. در دیدگاه من، در درمان روانکاوی شما میتوانید تاثیرات حقیقت تولید کنید، اما این بدان معنی نیست که شما می خواهید معنای جهانی سوژه را تغییر دهید. این دو از هم مجزا هستند. امروزه شاید قصد تحت کنترل درآوردن آنها، معنا و حقیقت هر دو با هم، را “تاریک اندیشی”(obscurantism) بنامیم. به همین خاطر است که، همانطور که ژاک آلن میلر میگوید، ما به روشنائی بیشتری نیاز داریم!
گلدنبرگ : آیا در این مسئله جانبداری پراگماتیکی وجود دارد؟
بدیو : پراگماتیک یا جانبداری ای پراتیکی؟ اگر [سویه] پراگماتیک را از جهت فلسفی در نظر بگیریم، من میگویم نه. در پراگماتیسم حقیقی، مقوله حقیقت ناپدید میشود و تنها معنا باقی می ماند. [بر اساس پراگماتیسم ] مناطق [ مختلف ] معنا وجود دارند.
گلدنبرگ : پراگماتیسم اظهار میدارد که هر آنچه سودمند است حقیقی است.
بدیو :بله، فایده (utility) مفهومی است که به معنا مرتبط است. فایده از لحاظ پراگماتیک به معنا ارجاع دارد. این نقطه نظر ویتگنشتاین است. بازی های معنائی ای وجود دارند که او بازی های زبانی می نامد و آنچه که به حساب می آورد توانائی به اجرا در آمدن است. اما بدین طریق او جدایی معنا و حقیقت را تحمیل می کند و به این ترتیب موجب ناپدیدشدن حقیقت میگردد. من فکر میکنم که این امر، تقسیم بزرگ فلسفی در تئوری معاصر است. ما شاید بتوانیم با مرگ خدا در ذهن بسر کنیم.در هر حال، شما تنها دو امکان دارید : یا جدایی (تفکیک) معنا و حقیقت را فرض میگیرید یا تصمیم میگیرید که هیچ حقیقتی وجود ندارد.
گلدنبرگ : لکان میگوید “حقیقت نه-همه چیز است ” (truth is not-all )
بدیو : گفتن اینکه “حقیقت نه-همه چیز است ” و گفتن اینکه ” [حقیقت] هیچ چیز است “، یک چیز نیستند.
گلدنبرگ : من حدس میزنم که مرگ کمونیسم، امر مسلم تری است نسبت به مرگ خدا. چون مرگ خدا ممکن است رخدادی باشد که برای سالهای زیادی طول بکشد.
بدیو : خدا مسن تر از کمونیسم است. بنابراین کندتر میمیرد .
گلدنبرگ : اما ما در اینجا با زجر یا جان کندن (agony) سروکار داریم، میگوئل دو اونامونو درباره جان کندن مسیحیت صحبت میکند و از آن جهت جان کندن خدا. مرگ خدا ممکن است جان کندنی طولانی باشد.
بدیو : بله ، من هم فکر میکنم این امر جان کندنی طولانی است .
گلدنبرگ : در کتابتانcourt traite d’ontologie transitoire شما اظهار میدارید که خدا هم اکنون مرده است.
بدیو : او برای من مرده است. پس او مرده است.
گلدنبرگ : اما نه برای جورج دبلیو بوش و اسامه بن لادن.
بدیو : من فکر میکنم که حتی برای آنها هم او مرده است. این کنشِ یک خدای مرده است، او مرده ولی هنوز کنش مند است. خدای مرده ای که در حال زدوده شدن است.
*کتاب آلن بدیو با مشخصات زیر :
,فرانسوی :
court traite d’ontologie transitoire, seuil , 1998 Alain Badiou ,
انگلیسی : Alain Badiou , briefings on existence : a short treatise on transitory ontology , trans. Norman Madarasz , state university of network press , 2006
نگاه ٍ معصومانه به زندگی....و در عین حال پر از ارجاعهای پنهان به کهنالگوهای اسطورهای که در بافت ٍ فیلمنامه تنیده شده. در ماجرای پری دریایی که انسان شده و آمده روی خاک تا با عشقش زندگی کند و هر بار آب بهش میخورد باز پاهایش به باله تبدیل میشود....نمیخواهم به این شکل ٍ مستقیم از دل ٍ چنین فیلم ٍ بیادعای خوبی مفاهیم عمیقه بیرون بکشم, ولی تا حالا شده عاشق شوید و بیایید روی زمین و بعد هر بار به دلیلی یادتان بیندازند که نیمی ماهی هستید, که مال ٍ اینجا نیستید, و نتوانید برای او توضیح بدهید و هی بترسید که بفهمد باله دارید؟
ٍ قدیسی رسیدن یک چنین چیزی باید باشد. شاید زیادی رمانتیک دارم میبینم و «بینوایان» زده شدهام, اما وقتی میخوانم که چند روز آخر زنگ زده بوده و پول خواسته برای اینکه بتواند میوه بخورد...