Tuesday, December 8, 2009

بوسه‌های ربوده




















پ.ن: این عکس یکی از آن نمونه‌های ناب ِ ترکیب‌بندی در عکاسی است و پر از نکات ِ آموختنی. نگاه کنید به خط مایل ای که قاب را از چپ به راست به دو قسمت تقسیم کرده و میز چوبی و جعبهء رویش درست در مرکز قاب که خط را می‌شکند و تابلوی پشت سر که طوری قرار گرفته که نگاه را متمرکز کند....و خالی بودن سمت راست قاب که جلوهء بیشتری به پری و سنگینی ِ سمت چپ می‌دهد...و نورپردازی و بازی طیف ِ رنگ‌ها(سیاه-قهوه‌ای-کرم-زیتونی-سبز-زرد-سفید) مثلن یکی بودن ِ رنگ زیتونی ِ شلوار مرد با رنگ پس‌زمینه در سمت راست و هماهنگی‌اش با سبز ِ پیراهن زن و تضاد ِ پرکنتراست ِ تیره- روشن از طریق تأکید ِ نور روی چند نقطه روشن در این فضای تیره: تابلو و طلایی ِ موهای زن و پای برهنه و سطح ِ صاف ِ گوشهء سمت راست (که به‌لحاظ ِ هندسی شکل تصویر را متقارن می‌کند.) و شکل پلکانی خط ِ مایل - پله‌ها: خط لبهء راست تابلو , جعبهء چوبی, میز, زانوی مرد, و سطح صاف سمت راست پایین که باید مربوط به میز دیگری باشد. و تقارن ِ مثلث ِ خالی و تیرهء پایین چپ با مثلث ِ خالی و روشن‌تر ِ بالا راست.
خیلی دلم می‌خواهد نام ِ عکاس را بدانم.
و اینکه این از آن عکس‌هاست که ذهنم را برمی‌انگیزد برایش داستان بسازم. داستان ِ آدم‌هایی که از جایی شروع شده و رسیده به این لحظه, لحظهء اوج داستان و رابطه. می‌شود فلاش‌بک‌وار از این عکس شروع کرد و کم‌کم رفت به گذشته و بعد به آینده و جزئیات‌ش را ساخت... یا می‌توانم تصور کنم که این قابی‌ست از فیلمی , و بقیهء قاب‌ها و اتفاق‌ها را تخیل کنم....

پ.ن۲: «مری و مکس» درخشان بود. انیمیشن خمیری اساسن گونهء بسیار پرزحمت و درعین‌حال جذابی است و این یکی از بهترین نمونه‌هایی بود که در این گونهء مورد علاقه‌ام دیده‌ام. فقط اینکه تماشای چنین فیلم ِ دپرسیو ی در شرایط فعلی شاید اصلن کار درستی نبود...کاش روی این‌جور فیلم‌ها یک علامت ِ وارنینگ می‌گذاشتند که مثلن تماشای این فیلم برای آدم‌های زیادی احساساتی که خودبخود مستعد ِ اندوه و احساس تنهایی هستند و مشکلات‌شان شبیه کاراکترهای این فیلم است توصیه نمی‌شود....

پ.ن۳: «دوشیزه‌ای هنر ِ چهره‌نگاری ِ برجسته‌نما را آفرید. او دلباختهء جوانی بود و هنگامی که پسر خفته بود دختر خط پیرامونی ِ سایهء او را بر روی دیوار کشید. پدرش که سفالگر بود از همانندی کار با چهرهء جوان شادمان شد و شکل را تراشید و خط مرزی را با خاک رس پر کرد. این چهره هنوز در کورنت بازمانده است.
پلینی - تاریخ هنر - سده اول پس از میلاد
به نقل از «فمینیسم و زیبایی‌شناسی» - کارولین کرس‌میر/ افشنگ مقصودی - نشر گل‌آذین

پ.ن۴: توی جوابی که به کامنت مهدی کتابفروش دادم از میلان کوندرا اسم بردم. برای خودم هم عجیب بود و بعدن فکر کردم چرا در ذهنم نام او تداعی شد؟ بعد از کمی تفکر متوجه شدم این عکس من را یاد فصلی از رمان شوخی (که در ترجمه فارسی سا.ن.سور شده) می‌اندازد. یعنی این عکس شبیه تصویر ذهنی است که از خواندن آن فصل در ذهنم ساخته شده بود...شرحی بغایت تلخ و خشن و آزاردهنده از یک رابطه. البته فضای عکس به‌نظرم درمجموع میلان کوندرایی است....

Sunday, November 29, 2009

...شارل بودلر - او شایستهء زندگی ٍ بهتری بود

بودلر یکی از آن کشف‌های زیر و رو کنندهء زندگیم بود. وقتی هنوز زبان آموز ٍ تازه‌نفسی بودم و چه هیجانی داشت تماشای صف ٍ کتاب‌های اصل ٍ انتشارت ٍ گالیمار در کتابفروشی ٍ فرهنگ معاصر و گاهی لمس ٍ جلدهای نو و براق‌شان و همانطور که آدم‌ها پشت آن پنجرهء بزرگ رد می‌شدند و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و می‌فهمیدی که زیاد وقت نداری, ایستادن و ورق زدنی و تک و توک خواندن و فهمیدن ٍ آن جمله‌های غریب مثل تلاش برای کشف, برای راززدودن از دنیایی نو که آدم به خودش می‌بالید از توانایی ٍ وارد شدن به‌ش...الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعن نمی‌دانم چرا از بین آن همه کتاب این را انتخاب کردم. «گل‌های شر» در قطع ٍ پالتویی از سری فولیو با تصویر ٍ تابلویی از گوستاو کلیمت روی جلدش. مجموعه شعری که هر بار با همان سواد ٍ فرانسهء نصفه‌نیمه ورق‌ش می‌زدم و شعری کشف می‌کردم و می‌خواندم و مجذوب می‌شدم...و لذت از زیبایی و کمال ٍ مطلق ٍ یک اثر هنری را به تمام‌معنی حس می‌کردم. بودلر خیلی زود یکی از بزرگترین بت‌هایم شد. حساسیت و قدرت درک ٍ بی‌نظیرش از زیبایی و شعر, و جهان‌بینی بدبینانهء رندانه‌ و خیام‌وار ش, در آن زندگی ٍ سرد و تنها غنیمتی بود....کتاب همیشه توی کیفم بود و هر جا چند دقیقه وقت گیر می‌اوردم بازش می‌کردم و می‌خواندم و به وجد می آمدم, و هرگز ناامیدم نکرد. هر خط‌ش با همان اصالت ٍ شگفت‌انگیز می‌درخشید....همان وقت‌ها تلاش‌هایی برای ترجمه‌ش کردم , برای اینکه حس می‌کردم باید در برابر این‌همه زیبایی کاری کرد, و شاید برای تقسیم ٍلذت ٍ این تجربه با دیگران....ده پانزده قطعه به مرور و در طی چند سال ترجمه کردم و به آدم‌های مختلف نشان دادم و مدام بازخوانی و بازخوانی....
این مطلب حدود دو سال پیش در وبلاگ ٍ دوستی منتشر شد. حالا که خودم وبلاگ دارم اینجا می‌گذارمش به‌خصوص که ترجمهء یکی از این دو شعر را با مشورت ٍ یکی از استادانم تغییراتی داده‌ام. و همینجا تشکر می‌کنم از استادم مهدی حریری که کمک‌م کردند در بازخوانی ٍترجمه‌های بودلر و انگیزه دادند در جدی گرفتن کار و افزودن به قطعه‌ها, و بسیار از ایشان آموخته‌ام.


مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد....

شارل بودلر

دو شعر از شارل بودلر

برگرفته از مجموعه ی گل های شر

اندوه ٍ ماه

امشب ماه چه كاهلانه رویا می بافد
همچون زیبارویی غنوده بر بالش های بسیار
كه پیش از خواب، با دستی لطیف و بی
خیال
پیچ و خم سینه اش را نوازش می كند.

ماه محتضر تن می سپارد به بیهوشی طولانی
بر پشت ٍ پرتلالوء امواج بی رمق
و چشمانش را می گرداند بر
مناظر سفید
كه در
افق نیلگون بالا می آیند، به مانند ٍ فصل شكفتن

و آن هنگام كه در این كره خاكی، در بطالت طولانی اش
هر
از گاه، ماه مخفیانه قطره اشكی فرو می ریزد،
شاعری شیدا، دشمن ِ خواب
،

از گودی كف دستش برمی گیرد این اشك رنگ پریده را
با بازتاب رنگین كمانی اش
چون قطعه ای عقیق سلیمانی
و دور از چشم آفتاب، آن را در قلبش می گذارد.


ترجمه: سوفیا

Tristesses de la lune

Ce soir, la lune rêve avec plus de paresse;
Ainsi qu'une beauté, sur de nombreux coussins,
Qui d'une main distraite et légère caresse
Avant de s'endormir le contour de ses seins,

Sur le dos satiné des molles avalanches,
Mourante, elle se livre aux longues pâmoisons,
Et promène ses yeux sur les visions blanches
Qui montent dans l'azur comme des floraisons.

Quand parfois sur ce globe, en sa langueur oisive,
Elle laisse filer une larme furtive,
Un poète pieux, ennemi du sommeil,

Dans le creux de sa main prend cette larme pâle,
Aux reflets irisés comme un fragment d'opale,
Et la met dans son coeur loin des yeux du soleil.

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


تا بوده همین بوده


« می‌گفتید، از كجا به سراغ تان مي آيد اين غم غريب
که چیره می‌شود، همچون دريا بر صخرة تيره و برهنه؟»
_آن هنگام که دل ما به خوشه‌چینی رفت
دريافت كه زيستن درد است. رازي آشکار بر همه کس.

رنجي بس ساده و نه اسرارآميز
و همچون شادي تان آشكار بر همه كس.
پس بس كنيد جستن را ، اي زيباي كنجكاو!
و ساكت شويد! هر چند صداي تان دلنشين باشد

ساكت شويد، اي غافل! اي روان همواره مسرور!
اي دهان گشوده به خندة كودكانه! كه بسی بيش از زندگي
مرگ است كه ما را همواره با رشته هايي لطيف در چنگ می گیرد.

پس بگذاريد، بگذاريد قلب ام با فريبي سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زيباي تان همچون در رؤيايي شيرين
و زماني طولاني زير ساية مژگان تان بيارامد!

ترجمه: سوفیا

Semper eadem

«D'où vous vient, disiez-vous, cette tristesse étrange,
Montant comme la mer sur le roc noir et nu?»
— Quand notre coeur a fait une fois sa vendange
Vivre est un mal. C'est un secret de tous connu,

Une douleur très simple et non mystérieuse
Et, comme votre joie, éclatante pour tous.
Cessez donc de chercher, ô belle curieuse!
Et, bien que votre voix soit douce, taisez-vous!

Taisez-vous, ignorante! âme toujours ravie!
Bouche au rire enfantin! Plus encor que la Vie,
La Mort nous tient souvent par des liens subtils.

Laissez, laissez mon coeur s'enivrer d'un mensonge,
Plonger dans vos beaux yeux comme dans un beau songe
Et sommeiller longtemps à l'ombre de vos cils!

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر


شارل بودلر؛ شاعری که تهمت اشراف منشی و بشرنادوستی بر او بسته اند، درواقع مهربان ترین، صادق ترین، انسانی ترین و مردم وارترین شاعران بوده است. مارسل پروست

شارل بودلر، که بی شک می توان او را پدر معنوی مدرنیسم در هنر و ادبیات نامید، نهم آوریل سال 1821 در پاریس به دنیا آمد. در 6 سالگی پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با یک افسر ارتش ازدواج کرد. این حادثه تاثیر نامطلوبِ عمیق و پایداری بر روح حساس او که شیفتگی خاصی هم نسبت به مادرش داشت بر جای گذاشت. در 11 سالگی ناسازگاری ها موجب شد ناپدری او را به پانسیونی در لیون بفرستد.

در 17 سالگی حین سفری خانوادگی به منطقه پیرنه نخستین اشعارش را می سراید. در 1839 از دبیرستان اخراج می شود. در 19 سالگی زندگی ادبی و آزادانه ای (لیبرتن) در پاریس آغاز می کند و با نویسندگانی همچون ژرار دونروال و بالزاک آشنا می شود. همچنین رابطه ای طولانی با سارا لوشت (luchette) دختر خودفروش یهودی محله ی کارتیه لاتن آغاز می کند. (بعضی زندگینامه نویسان معتقدند همین زن او را به سفلیس مبتلا کرد). یک سال بعد ناپدریش برای دور کردن او از این زندگی مخرب، بودلر را به سفری به شرق (جزایر موریس و بوربون – تا سر حد هند) می فرستد و پس از بازگشت، برای جلوگیری از ولخرجی، حق استفاده آزادانه از اموال (ارثیه پدری) را از او سلب می کند. از آن پس همواره زندگی بودلر در فقر و بی خانمانی گذشت و تلاشهایش برای تامین معاش از طریق قلم (از جمله نمایشنامه نویسی برای تئاتر و چاپ مقاله در روزنامه ها) بی ثمر ماند. دو بار دست به خودکشی می زند و به مادرش می نویسد:"من خود را می کشم، چون دیگر نمی توانم زندگی کنم. زیرا برای دیگران بی ثمر هستم و برای خود خطرناک..."

در 21 سالگی با ژان دووال، محبوب ترین زن زندگی اش، آشنا می شود. در 26 سالگی تنها داستانش ،فانفارلو، در مجله ای چاپ می شود و آثار ادگارآلن پو را کشف می کند. سپس با ماری دوبرون آشنا می شود. در1848 به همراه دوستانش با یک مجله سوسیالیستی همکاری می کند و در فعالیتهای سیاسی شرکت می جوید.

در 30 سالگی نویسنده ای را که عقاید و جهان بینی اش تاثیر عمیقی بر او گذاشت کشف می کند: ژوزف دومایستر. شیفته زن بیوه ای به نام مادام ساباتیه می شود و برایش نامه های بی امضا می فرستد. سپس ترجمه هایش از آثار پو و همچنین بعضی از اشعارش در مجلات چاپ می شود. چاپ کتاب گلهای شر (گفته می شود پس از تورات و انجیل بیش از هر کتاب دیگری در جهان ترجمه و چاپ شده است) در 1857 (36 سالگی) جنجال ادبی و اجتماعی وسیعی به راه انداخت و در روزنامه ها مورد حمله قرار گرفت (به خصوص از سوی کشیشی به نام ادوارد تیری). در نهایت دادگاه (دادگاهی که همان سال به مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر هم رسیدگی کرد) ناشر و شاعر را به جریمه نقدی و حذف شش شعر محکوم کرد. بودلر در نامه به وکیلش می نویسد: "اخلاق انواع مختلفی دارد؛ اخلاق مثبت و عملی داریم که همه موظف به اطاعت از آن هستند، اما اخلاق هنر متفاوت است و از ابتدای خلقت هنرها این مسئله را اثبات کرده اند. آزادی هم چندین نوع دارد. آزادی مخصوص نوابغ و آزادی بسیار محدود برای بقیه." بالاخره بودلر نامه ای مبنی بر درخواست عفو نوشت و برای امپراتریس فرستاد.

در سال 1860 بهشت های مصنوعی (des paradis artificiels)(توصیف تجربه های حسی ناشی از مصرف موادمخدر) و چند اثر دیگر را منتشر می سازد. در 40 سالگی (1861) کاندید عضویت در فرهنگستان فرانسه شد اما از آن کناره گیری کرد. اولین مقاله ی تحسین آمیز درباره گلهای شر در روزنامه ها چاپ می شود . اشعاری کوچک به نثر، ملال پاریس، را منتشر می کند. برای ایراد سخنرانی به بروکسل سفر می کند. مقاله ای از استفان مالارمه با عنوان سمفونی ادبی چاپ می شود که بخشی از آن به بزرگداشت بودلر اختصاص دارد. در مارس 1866 بر اثر سقوط بر سنگفرش کلیسایی در بلژیک، دچار فلج مغزی می شود. مادرش او را در بیمارستانی در پاریس بستری می کند تا اینکه سرانجام در روز سی و یکم اوت 1867 در 46 سالگی، پس از احتضاری طولانی از دنیا می رود و در گورستان مونپارناس به خاکش می سپارند.

زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسد.» اعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان (درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر) چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد. (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن.)

چند جمله قصار از شارل بودلر:


- ادبیات، یعنی گناهان ِ اعتراف شده.

La literature, c`est le mal avoue.

- شعر، یک طریقت ِ زندگی ست.

La poesie est une facone de vivre.

- می توان سه روز بدون نان زیست، ولی بدون شعر هرگز.

On peut vivre 3 joures sans pain, mais sans poesie jamais.

-

زیباترین حیله ی ابلیس این است : شما را متقاعد می کند که وجود ندارد.

"La plus belle des ruses du diable est de vous persuader qu'il n'existe pas."

- ابلیس، براستی مجبورم به او ایمان بیاورم، زیرا در درونم وجودش را احساس می کنم!

"Le diable, je suis bien obligé d'y croire, car je le sens en moi !"

- خنده امری شیطانی ست، پس در حقیقت عمیقا انسانی ست.

Le rire est satanique, il est donc profondément humain.

- امر زیبا همواره شگفت آور است.

"Le beau est toujours bizarre."

- مکتب خیال پروری مکتبی ماورایی و اسرارآمیز است: زیرا از طریق رؤیاست که انسان با دنیای وهم آلودی که احاطه اش کرده ارتباط برقرار می کند.

La faculté de rêverie est une faculté divine et mystérieuse ; car c'est par le rêve que l'homme communique avec le monde ténébreux dont il est environné.

- دوگانگی هنر پیامد ویرانگر دوگانگی انسان است. جوهر جاودانه ثابت انسان به مثابه روح هنر، و عنصر متغیرش همچون جسم آن.

La dualite du l`art est une consequence fatal de la dualite de l`home. La partie eternellement subsistante comme l`ame de l`art, et l`element variable comme son corps.

- ‌هنرچیست؟ خودفروشی.

Qu`est – ce que l`art? Prostitution.

- عشق به خداوند دشوارتر از ایمان به اوست. درعوض، برای مردمان این عصر باور به وجود شیطان دشوارتر از دوست داشتن اوست.

Il est plus difficile d`aimer Dieu que de croire en lui. Au contraire, il est plus difficile pour les gens de ce siecle de croire au diable que de l`aimer.

- خداوند تنها موجودی ست که برای فرمانروایی حتی نیاز به وجود داشتن ندارد.

Dieux est le seul etre qui, pour regner, n`ait meme pas besoin d`exister.

چند منبع فارسی درباره ی بودلر:

1- بودلر نوشته ی ژان پل سارتر، ترجمه ی دل آرا قهرمان (انتشارت سخن)

2- مقاله والتر بنیامین (ترجمه مراد فرهادپور) در ارغنون ویژه شعر (شماره 14)

3- ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن

4- تجربهء مدرنیته مارشال برمن، ترجمه ی مراد فرهادپور {فصل سوم}

5- گلهای شر ترجمه محمدرضا پارسایار - انتشارات هرمس.

6- مقالات شارل بودلر- ترجمه روبرت صافاریان- حرفه: هنرمند


پ.ن: تیتر (او شایستهء زندگی بهتری بود) برگرفته از کتاب ٍ سارتر دربارهء بودلر


اخطار: بازنشر این ترجمه به هر شکلی (چاپی, اینترنتی و...) بدون کسب اجازه از من ممنوع است


Tuesday, November 24, 2009

یادداشت ِ خودکشی



Suicide's Note

The calm
Cool face of the river
Asked me for a kiss

Langston Hughes
یادداشت ٍ خودکشی

آرام
صورت ٍ سرد ٍ رودخانه
ازم خواست ببوسم‌ش

لنگستون هیوز

اصل ٍ شعر از اینجا

Wednesday, November 18, 2009

پشت صحنه















مارتین اسکورسیزی(وسط) - رابرت دونیرو(چپ) - هاروی کایتل(راست)
سر صحنهء «خیابان‌های پایین ٍ شهر» ۱۹۷۳

Monday, November 16, 2009

پیچیده و ریاکار و زیبا و تنها

گاه برمی‌گردم و به فیلم‌های سینماگران ٍ محبوبم فکر می‌کنم. فقط فکر می‌کنم, بی جستجو در کتاب‌ها یا گوگل. می‌خواهم این فیلم‌ها را در همان جایی پیدا کنم که جایگاه و مقصد نهایی‌شان, جایگاه نهایی ٍ آثار هنری است: در ذهن. جایی که جای تفسیرها نیست, برآمد ٍ نشانه‌ها و تفسیرها و رنگ ها و واژگان و صداهاست. من وقتی موسیقی ٍ شوبرت را می‌شنوم من نیستم. منم و فضایی که شوبرت و نوازندگان می‌سازند. منم در اختیار ٍ آنها, زمان و مکان را به درستی نمی‌توان شناخت. این حادثه‌ای است که در لحظهء برخورد با اثر هنری رخ می‌دهد.
حالا سرگرم ٍ بازی‌ام: کدام فیلم وودی آلن بود که شخصیت‌هایش داستان را, و موقعیت خود را در داستان, رو به دوربین تعریف می‌کردند, انگار که با مصاحبه‌گری هستند یا پیش ٍ روانکاوی؟ کدام فیلم ٍ او بود که جمع ٍ چهار نفره‌ای را نشان می‌داد که در رستورانی نشسته‌اند و دربارهء هنر یا دربارهء زندگی زناشویی یا دربارهء پیر شدن حرف‌هایی پراکنده و گاه بی‌ربط به هم می‌زدند؟ در کدام فیلم‌اش عاشق ٍ دختری جوان شد و در کدام فیلم‌اش دست در جیب و تنها از پیاده‌رویی در نیویورک می‌گذشت و در کدام فیلم‌اش رفت سینما به تماشای فیلمی؟ در کدام فیلم به برادران مارکس اشاره کرد و در کدام فیلم حرفی از گروچو را تکرار کرد؟ در پایان ٍ کدام فیلم بود که بعد از همه آن انبوه حرف‌ها و شوخی‌ها یا قتل‌ها و عاشق‌شدن‌ها و دروغ‌گفتن‌ها, با تماشای عنوان‌بندی ٍ نهایی, که جز یکی دو استثنا همیشه حروف سفید بر زمینهء سیاه است, به این فکر افتاده بودم که این انسان تا کجا پیچیده و ریاکار و زیبا و تنهاست؟
صفی یزدانیان - اعجاز ٍ سادهء رومر (فصلنامه سینما ادبیات تابستان ۱۳۸۸


تکه‌های دیگری از همین مقاله:
- و تا سالها بعد, دست‌کم تا سه دهه بعد, در سینمای رومر همچنان و همچنان مردها و زن‌ها به تعطیلات می‌روند, یکی می‌رود که تنها باشد و یکی می‌رود که از تنهایی فرار کند. بعد معمولن آشنایی قدیمی سر راه‌شان قرار می‌گیرد, این آشنا بهانهء آشنایی با آدم‌های تازه می‌شود. آدم ٍ تازه توهم ٍ گریز از تنهایی را می‌سازد, تازه‌ها و قدیمی‌ها دور ٍ میزی می‌نشینند, می‌خورند و می‌نوشند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. پیش ٍ تازه‌ها سعی می‌کنند آدمی دیگر جلوه کنند و قدیمی‌ترها می‌دانند که دوست‌شان دارد کلک می‌زند. رومر حتی وقتی از دورهء معاصرش عقب می‌رود, مثل سالها پیش که از رمان ٍ کلایست مارکیز فن او را ساخت, یا این اواخر که در بانوی انگلیسی و دوک به انقلاب فرانسه برگشت و این‌بار نه در فضاهای بیرونی ٍ دلخواهش که در صحنه‌آرایی ناواقع با پس‌زمینه‌های نقاشی‌شده‌اش, باز هم داستان ٍ دو آشنا/دلدادهء قدیمی را گفت که در آشوب ٍ بیرون, در اتاق‌ها با هم حرف می‌زنند و حرف می‌زنند, باز هم بنیان ٍ قصه بر تنهایی بود و تلاش برای بدست‌آوردن ٍ همراهی ٍ دیگری یا نشدن‌های چنین وسوسه یا خواهشی. و میان ٍ بسیاری از این آثار در همان نگاه با فاصله مرزهای دقیقی پیدا نیست. او یکبار این همانندی ٍ بسیار در سطح‌های مختلف ٍ روایت‌هایش را چنین توضیح داد که سینمایش «کمتر آنچه را که آدم‌ها انجام می‌دهند و بیشتر آنچه را که در سرشان می‌گذرد شرح می‌دهد.» و در سر ٍ آدم‌ها چه‌ها که نمی‌گذرد. و بعد سختی ٍ راه‌آمدن ٍ آنچه در سر است با آنچه نامش دنیاست, و هر چیزی است که بیرون از ما می‌گذرد یا گذشته است, خود را آشکار می‌کند. و «اخلاق» آیا جز آن چیزی است که برای خود می‌سازیم یا برای‌مان ساخته‌اند تا این درون و بیرون با هم کنار بیایند؟
....این راهی است که یا باید از آن گذشت و تعریف ٍ اخلاقی ٍ تازه‌ای از زندگی به‌دست داد یا می‌توان از ابتدای آن زیر ٍ وسوسه زد و برگشت و به‌گونه‌ای «واقعی»‌تر, «منطقی»تر و «اخلاقی»تر زندگی کرد. رومر البته پشت ٍ هیچ پیشنهادی نمی‌ایستد. او وضعیت را نشان می‌دهد, وضعیتی که چون سر ٍ آن دارد که ذهن را نمایش دهد یعنی به‌نمایش درنیامدنی را نمایش دهد, خطوط ٍ قصه‌اش چندان مهم نیست.
.....و در کنار ٍ این‌همه, این هم هست که به سفر رفتن گونه‌ای شروع کردن ٍ دوبارهء خود است. انگار تازه زاده شده باشی. حالا با خودم که تنهایم, در کنار ٍ این انبوه ٍ دیگران, این انبوه ٍ خوردن‌ها و نوشیدن‌ها و حرف‌زدن‌ها چه باید کنم؟ سینمای رومر شاید هیچ‌جا به‌اندازهء پرتوسبز پررنگ و سرراست جلوه نکرده باشد. پیش ٍ دلفین, شخصیت ٍ اصلی ٍ فیلم, تعطیلات ٍ تابستانی ٍ پیش ٍ رو آرام آرام تبدیل می‌شود به حقیقتی وجودی: مسأله این نیست که تعطیلات را من, که همسفری که همدم باشد ندارم, کجا بروم, پرسش این است که اصلا در این دنیا چه دارم می‌کنم؟ که را دارم؟ کجا می‌توانم بروم؟ تا کجا می‌توانم پیش بروم؟ این است که دلفین پس از چندین تلاش ٍ ناکام برای «خوش‌گذراندن» در تعطیلات, پی می‌برد که مصیبت نه این تابستان و روزهای تعطیل‌ش, که سراسر ٍ زندگی ٍتنهایی است که دارد می‌کند.
....در دههء نود او با حکایت‌های چهارفصل‌اش باز وضعیت‌های آشنا شدن و تعطیلات و سفر و تنهایی را ساخت و شاید این‌بار در گونه‌ای شاعرانگی ٍ صریح‌تر به این هم نگاه کرد که فصل‌ها نشان‌مان می‌دهند چه فرصت ٍ کمی داریم. این پیرمردی که از موج ٍ نو آمده است, بی‌آن‌که در بند ٍ آن باشد که خود را نظریه‌پرداز ٍ روش‌های بیان ٍ سینمایی بداند سراسر ٍ سینمای خود را تبدیل به نظریه‌ای دربارهء سینما کرد. او به سرگذشت ٍ سینما چیزی افزود که یگانه و تکرارناشدنی است. او باز مثل اوزو نه با دوربین‌اش حرکات اعجاب‌آور کرد نه گفتگوهایی تکان‌دهنده نوشت و نه بازی ٍ خاصی از هنرپیشه‌هایش خواست و گرفت. دوربین ٍ او خیلی که بخواهد جایی برود ,چند متری آدم‌ها را رها می‌کند, چند درخت را نشان می‌دهد که باد در میان ٍ برگ‌هاشان می‌وزد و بعد دوباره به آدم‌ها برمی‌گردد. و با همین رفت و برگشت ٍ کوتاه چیزی را انگار از جهان ٍ جادوها از جهان ٍ اسرار می‌کند و راست به ما و به دنیای ٍ محصور ٍ آدم‌های قصه‌اش هدیه می‌دهد.
و این چیزهای ساده است که معجزه سینمای اریک رومر را می‌سازد.


پ.ن: «پائولین در ساحل» ٍ رومر را که دیده بودم می‌خواستم درباره‌اش بنویسم و دربارهء مایه‌های مشترک‌اش با «زانوی کلر» و درکل ویژگیهای سینمای رومر. در عوض این چند پاراگراف را بخوانید, که مگر بهتر از این هم می‌شود نوشت؟